سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385- 16:3 - حسین متقی فر
وقتی که بچه بودم، روزها رنگین و کوتاه بود. سال نو تمام آن چیزی بود که می بردتم به اوج یک لبخند، به اوج دست یافتن یک خواهش، آن روزها وقتی که من بچه بودم، شادی پوشیدن لباس نو، گرفتن یک سکه ده تومانی از دست گرم و بزرگ پدر بزرگ، گردش بی پایان ماهی قرمز بر دوار تنگ شیشه اش و شوق بی پایان رنگ کردن تخم مرغ های سفره هفت سین تمام آن هایی است که حالا که بزرگ شدم دیگر نیست. در روزهای آخر اسفند/ در نیمروز روشن، ای کاش آدمی / وطناش را همچون بنفشهها در روشنايی باران/ در آفتاب پاک / در روزهای آخر اسفند، ای کاش آدمی / وطناش را همچون بنفشهها آروز می کنم سال نو برای مردمانم آنگونه باشد که می خواهند، آرزو می کنم مردمانم سالم باشند و آگاه ، که خسته شدم از بس خوانم و گفتم که "آگاهی کلید رهایی است" از زنجیر اسارت ها و حقارت های درون، آرزو می کنم در این سال خبر بد نخوانم هر چند که محال است، آرزو می کنم مردمانم از عزت نفس خود نکاهند هر چند که معیشت گویا بلای جان آنها شده است، آرزو می کنم من و تو به اندازه ما هم شده با هم باشیم که گفتنی ها کم نیست پس بهتر است آرزوی محال نکنم و دعا کنم سال نو مبارک باشد ، دلتان بهاری، سرتان سبز باشد! این دو تا عکس هم متعلق به پارسال تقریباً همین روزها است. اولین عکس مربوطه به بازدیدم از درب مهر زرتشتیان اصفهان برای انجام مصاحبه با موبد و تهیه گزارش از برنامه های جامعه زرتشتیان است و دومین عکس هم شکوفه های بهاری واقع در خیابان آپادانا اصفهان است که در هنگام بازگشت از مصاحبه شکار دوربین ام شد. یادش بخیر.
سالها در پس هم می گذرد، بهاران می آید و زمستان بساط سفیدش رو جمع می کند اما من مانده ام همچنان در میان گذر باد ها تا حاصلی از این تازیانه های دردناکش را نظاره کنم.
هر سال محکم تر می شود، پای در قیر شب فرو تر می رود، هر سال گویی به جمودی روح نزدیک تر می شوم، آه کودکی از دست رفته! ولی اینگونه نخواهد ماند.
اینجا گرچه از هر روزن راهی به گذشته یافت می شود، ولی رهرو آن روزن ها من نیستم. چونان عابری هستم که روزنی را می یابد که رو به اکنون باشد.
عابری که با شکستهایش به پیش می تازد، با اشکهایش به پیش می راند. کاش آدمی به راحتی می توانست از نو زاده شود تا زندگی را با تجربه ی راه های رفته به پیش راند.
شاید، روزمرگی سال نو ام چنین شده باشد، مرور و مرور و عزمی و اراده ای و حرکتی. نگاهی از فراز قله ای و حرکتی دوباره. وقتی چمباتمه می زنم و به ژرفای آفرینشم رهسپار می گردم، مورچه ای را می بینم که بارها با سخت جانی بسیار در تکاپوی رفتن و بردن باری به بالا است. سخت جانی اش و مقاومتش در برابر ناملایمات و کم بزاعتی هایش گاه به شک ام وا می دارد که این همه تکاپو برای چه؟ امان از نشانه ها، که همواره پرسش ها بی پایان را مرهمی بوده است.
دلم برای مورچه می سوزد، خسته است و تمام خستگی اش را در نگاهش می توان دید. دلم گاه برایش می سوزد که زیر دست و پاهایی می ماند که فقط به لطف قامت بالا توان له کردن را پیدا کرده اند.
سالی نیز گذشت، چه نقشه ها که از سر گذراندیم و چه نقشها که بر دل کشاندیم. تا سال نو چه ارمغان در کف داشته باشد، که اگر هم قرار بر دسته خالی بودنش باشد خیالی نیست که سبزی هستی در دستانم است من به او ارزانی می کنم.
آورده به بازار و خریداری نیست، متاع ژنده ي آویخته را، آن کس که به آن راه خریدارم نیست. سال نو منتظر شگفتی ها خواهم بود، اکنون که ایستاده بر آستانه آن هستم به آخرش می نگرم و رویایی را لمس می کنم که گرمایش برف های فصل سرد را آب کرده است.
مدار این سال بر ریا و دغل گشت، از سیاست وا مانده ی دولتی تا روابط پس مانده مردمی، امیدی هم نیست که خود کرده ها را تدبیر نیست. شاید نشستن و چشم دوختن به افق های معجزه تنها امید برجای مانده باشد. فریب می دهم خود را، که همانا تغییر نکند سرنوشت قومی مگر به دستان خویش!
این روزهای آخر اسفند، این نیم روزهای ابری و روشن، پرواز می کند هنجره ام تا بستر سرد "فرهاد" و هم نوا با گرمای صدایش می خوانم:
وقتی بنفشهها را / با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند / جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان.
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست!
در نیمروز روشن / وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک / در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان.
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست

+
|
شنبه بیست و ششم اسفند 1385- 10:39 - حسین متقی فر
یادش بخیر، هر سال تقریباْ برای من عادت شده که دم دمای سال نو دست به کار تهیه ی ویژه نامه نوروزی باشم. هر سال خانه بدوش به یک نشریه منتقل می شدم تا سهیم در تبریک سال نو با همکاران مطبوعاتی باشم. حتی همین دو سال پیش که خدمت سربازی را سپری می کردم، با اینکه معمولاً محیط سربازی به تو اجازه ی این کارها را نمی دهد اما ویژه نامه نوروزی "طرح خدمت به محرومین" را تو سرزمین لردگان با کمترین امکانات فراهم کردم. که خوب بابت سرمقاله آن چندین بار، هم اونجا و هم تو شهرمون مورد بازخواست قرار گرفتم.
بگذریم، امسال برای اولین بار داشت باورم می شد که خبری از ویژه نامه نخواهد بود، مثل کسی که اعتیاد به کاری داشته باشد عجیب دلتنگ ایران و فضای مطبوعاتی اش شدم، خدا خدا می کردم کاش این لحظه ها را می تونستم کنار عزیزانم باشم و قلم بدست باز به دنبال مطلب، صفحه بند، چاپ و ... بگردم تا اینکه دقیقه نود رو پیش خوان ها بتونیم یه ویژه نامه نوروزی داشته باشیم. و کم کم هم داشت باورم می شد که خیال باطل می کنم. تا اینکه دیدم همکارای سلامت نیوز گل کاشتن! بله، امسال هم ویژه نامه عید داریم، اونم چه ویژه نامه ای! فکر می کنم این اولین بار باشه که در کشور یک ویژه نامه الکترونیکی با محتوای سلامت عرضه می شود. بهر حال هر چه هست به قول آقا بهروز خان شجاعی زشته واسه اولین سامانه خبری در حوزه ی سلامت و بهداشت که در این هم همه ی ویژه نامه ها ی مطبوعاتی یک ویژه نامه نداشته باشه! با خیال راحت می تونم سال را نو کنم. بنابر این باید تشکر ویژه بکنم از آقا نوید رجائی پور که با مدیریت شایسته بر خانواده بزرگ و دوست داشتنی سلامت نیوز سال نوی من را نیز بهاری کرد. و همین جا اعلام کنم که شایسته تعریف های ایشان نیستم و فقط خوشحالم بابت اینکه عضوی از این خانواده هستم و سهمی از آن را دارم. از همه دوستان خوبم تشکر می کنم بابت تلاش شبانه روزی و بی دریغ شان که این ویژه نامه ثمره زحمات آنهاست، سرکار خانم خوشحالی، خزائی و بیات و آقایان شجاعی و وزیری. دوستای خویم تشکر! سال نو بر همه ی شما مبارک! ایام به کام! راستی سرمقاله این ویژه نامه به قلم بنده هست، بخونید و نظرتون را حتماً بنویسید. این سرمقاله، این ویژه نامه نوروزی سلامت نیوز ، این هم خود سلامت نیوز!
+
|
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385- 3:43 - حسین متقی فر
پاسخ به یک پرسش
طبق قراری که با هم گذاشتیم، تصمیم داشتم امروز اولین گزارش از مجموعه ی گردش در هند را بازگو کنم، اما تصمیم ام با خواندن پیغامی که ماه پیشونی برای مقدمه گردشگری به این مضمون "بعضی فرصت ها خیلی ارزش دارن ، اون قد که با هم ذات پنداری بتونی خیلی های دیگه رو توشون شریک کنی . فرصته: گردش در شبه قاره هند ، هم جزو همین دسته است . امیدوارم در کنار گردش و مطالعاتی که در رابطه با فلسفه و عرفان شرق خواهی داشت ، بقیه رو هم تا حدی که ممکنه شریک کنی . شاید بهتر باشه نتیجه هائی که از زیر ذره بین نگاهت گذشته رو بیشتر تشریح کنی و به نتیجه بسنده نکنی . این یکی بودن هزارها ... چطور شد که این فکر اومد ؟" نگاشته بود کاملا عوض شد. دین؛ وجه تمایز انسان به نظر می آید وجه تمایز اصلی بشر دین باشد. چرا که بعضی از حیوانات ممکن است در پاره ای از توانائی ها از بشر توانمند تر باشند اما تا جایی که عقل آدمی گواهی می دهد، تا امروز هیچ حیوانی نشانه ای از یک حیات دینی از خود بروز نداده است. هند؛ خدایان بی شمار دانشمندان دین شناس، در رابطه با مطالعه ادیان هند به نکته ظریفی اذعان دارند که" مطالعه مذاهب هند درست مانند باستانشناسی است که در طبقات فشرده ي زمین حفاری می کند و به این باور است که در زیر هر یک از آن طبقات باز طبقه ی دیگری کهنسالتر و دیرینه تر قرار دارد". بنابر این؛ آنچه اندیشه "یکی بودن هزارها" را در من پایدار ساخت، بدون در نظر گرفتن آموزه های دین اسلام که با آن زاده شدیم و یکتا پرستی را اساس خود قرار داده است، با تکیه بر اندیشه و آموزه های هندوها بدین گونه شرح داده شد. اینگونه می توانم در میان تفکر در ادیان هند نیاز آنان را به خدای یکتا در یابم . به وضوح علت انقراض و انحطاط بسیاری از این فرقه ها را بنگرم و به درستی دریابم که چرا با وجود پایان یافتن دوران تبشیر، در هند امروز تا به این حد گروه های مبلغ اسلام و مسیحیت در کار خود موفق اند و دسته دسته هندوان را به زیستن در فضای فکری آئین های مدنظر خود متقاعد می سازند. امیدوارم توانسته باشم در این مختصر پاسخ دوست عزیزم را بیان کرده باشم. در صورتی که علاقه دارید تا از تاریخ و جزئیات ادیان هند بیشتر بدانید، در جریانم قرار دهید تا شرح مفصلی را آماده سازم.
ضمن تشکر فراوان و تذکر شایسته ایشان، لازم شد تا مختصری در رابطه با ادیان موجود در هند توضیحاتی ارائه کنم و با نتیجه ای که خواهم گرفت پاسخ این دوست عزیز را در حد توان بیان کنم. بنابر این ضمن پوزش از شما که منتظر گزارش سفر بودید، پیگیری این نوشتار رو برای درک بهتر مطالب بعدی که در رابطه با هند در این وبلاگ خواهم نوشت توصیه می نمایم.
البته در میان انسانها نیز وجود دارند کسانی که تمایلی به علایق فوق ندارند اما در نگاهی کلی می توان زندگی بشر را در سرتاسر عالم، دینی به حساب آورد.
شاهد این مدعا نیز اوراق تاریخ است. در تاریخ بشر هرگز قبیله ای نبوده که به نوعی دین نداشته باشد. حتی بوته نشینان استرالیا و سرخپوستان که در میان آنها پست ترین حالت موجود در زندگی انسانی به چشم می آید، به نوعی احترام به عالم ارواح و پرستش گونه ای از خدایان وجود داشته است. جستجو در آثار باستانی تمدنهای دور، نظیر اهرام مصر یا متون اولیه وداهای هندوئی(که در سفر اخیرم به ایران نسخه ترجمه فارسی آن را یافتم اما متاسفانه توفیق همراهی آن را اکنون ندارم) یا همین مکان هائی که در طی این سفر (که شرح آن تقدیم می گردد ) از آنها بازدید کردیم، گواه اعتقادات، امیال، و اعمال دینی آشکار می باشد.
بنابر این دین از قدرتمند ترین عوامل موثر تاریخ بشر است، که بشر واقعاً معتقد است در مواجه با گونه ای روابط خاص فوق بشری قرار دارد و از کمک هایی که از آن دریافت می دارد همواره راضی و خشنود بوده است.
بنابر این سه مذهب عمده ی موجود در هند یکی هندودیزم(دین هندویی یا برهمنیزم)، جینیزم و بودایی می باشد که به تفصیل عقاید آنها در اینجا نمی پردازم.
دین هندویی، که شاید متعلق به 1500 سال پیش از میلاد مسیح باشد، قدیمی ترین دین زنده ي جهان و ریشه دار ترین دین در هند است. به گفته رابرت ا.هیوم این دین از پرطرفدارترین ادیان جهان محسوب می شود، به طوری که در سرشماری سال 1951 میلادی پیروان آن در هند 303،200،000 نفر ذکر شده است. و در همان دوره زمانی حدود 64 میلیون نفر به آن اضافه شده که متجاوز از 3 میلیون نفر در سال است.
محققان معتقدند آنچه قبل از هر چیز نظر آنها را به خود جلب کرده است، تنوع مقاصد و صورتهای متنوع خدایان این اقوام است. به عنوان مثال جان بایر ناس در همین زمینه می گوید" در میان مذاهب جهان، مذهب هندویی مانند انبان یک بازرگان دوره گرد مشرقی است که از نفایس کهن و اشیاء سالخورده ي بسیار جال مملو و انباشته است و مسلما چنان دینی است که می توان گفت هر گونه احساس دینی و عواطف مذهبی را تا حدی داراست".
نتیجه آنکه از میان این همه تنوع در پرستش و صورتهای دینی-مخصوصاً وجه نظرم بر آئین هندو هاست- که گاه به پرستش بت نیز در میان آنها بر می خوریم نشانه های زیادی ناظر بر پرستش موجود موهومی است که ذات یکتا دارد.
« من برهما هستم. همان خدای واحد ازلی» این از زبان کریشنا ا
ست که اشاره به وحدت الوه
یت دارد و در ادامه می گوید:
« قربانی منم، دعا و نماز منم.
طعام نیاز مردگان منم. این جهان بی پایان منم.
پدر و مادر و اجداد و نگهبان و منتهای معرفت همه منم.
انچه که در آب و روشنایی نور تصفبه می شود.
طریقه و راه و مربی و خداوندگار و قاضی،
و شاهد و صومعه و پناهگاه،
و دوست و دشمن و بالاخره سرچشمه ي حیات و دریای زندگانی.
هر چه که می آید و هر چه که فرو می رود
و حیات در آن جهان که نمی بینی همه منم و بس...»
جالب تر آنکه از میان خدایان سه گانه هندی، برهما یعنی خدای خلقت و آفریدگار کل، کمتر مورد عبادت و پرستش قرار دارد و در سراسر هند فقط در حدود شش معبد مخصوص او وجود دارد. در واقع او را رب الارباب و خدای خدایان هندو می دانسته اند که پس از آفرینش جهان دیگر روی زمین فعالیت و کاری ندارد. ( صورت برهما، بهشکل پادشاهی نقش شده است که چهار سر دارد و به خواندن وداها مشغول است و غالباً سوار بر مرغابی سفیدی که رمز علو و مقام و رفعت جاه اوست نگاشته شده است)
+
|
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385- 5:19 - حسین متقی فر
از مجموعه ی گردش در شبه قاره هند- 1 : مقدمه
سفر همیشه برای آدمیان حاوی گنج های نهان است، سفر همواره انسان ها را به مرزهای خودشناسی رهنمون می کرده و سفر آنچنان است که کالبد تنهایی انسانها را درهم شکسته و افقهاي جدید را در ساحت روح و روان آنان می گشوده است. چشم دل باز کن که جان بینی □ آنچه نادیدنی است آن بینی که یکی هست و هیچ...طنین افکنده در جانم- نغمه پر فیض هاتف اصفهانی- یکی هست، از میان بی شمار تو گویی که یکی هست و من به جان در طلبش که یکی هست و تو صد بینی و من در طربش، و چنان زیر و بمی است و چنان دیر گذری است، از هزاران سال پیش آنچه دیدم به جا مانده؛ که یکی هست و ....! اینگونه می شود که سفری را به اعماق جان، در هند آغاز می کنیم. سفر در شبه قاره هند پیوند نا گسستنی با خالق دارد، می گویم خالق که از میان آنها یکی می شود خدای تو! هر کجا بروی نیاز انسان ها را به پرستیدن به عیان خواهی دید، اینجا مردمان در طلب بوده و هستند، به دور از نتایج این طلب و بواسطه ی این نیاز دست به آفرینشها زده اند و قدرت اندیشه و احساسات روحی خویش را در قالب هنرهای بشری عرضه داشتنه اند و در سرتاسر این شبه قاره به جا گذارده اند. با گذر نسیم مرگ از لابه لای سطرهای تاریخ ، به این سرزمین فراخوانده می شوی و می نگری احوال کهن ترین نیکانت را، که شاید نسبت به مردی و زنی از مردان وزنان مدفون در لابه لای سنگ ها و خشت های عظیم معابد برسد. به این ترتیب مقدمه ای آغاز شد برای مکتوب کردن آنچه دیدم در این سفر و آنچه خواهم دید در سفرهای آتی ناگفته نماند توصیف مکانها و جان بخشی به آنها از گذر این اندیشه صورت گرفته است که آنچه بر همگان واضح است تفاوت بینش ها است.( آنجا که سرمست تماشا بودیم،فردی شکوه از خستگی و بیهودگی سفر می کرد.) فردا روز راوی گردش در هند خواهم بود.
از صدها سال پیش به این طرف، این در بر پاشنه کنجکاوي آدمی گشته است، افردای جسور که رنج سفر را به جان می خریدند و آماده کشف نادیده ها می شدند. از هند سخن می گویم، اگر دیده جان بین همراه داشته باشید، رد پای هزاران سال تلاش و اندیشه مردمانی را می توانی ببینی که بر این در سائیده شده است. هند سرزمین عجایب! آنجا که می توانی دنیا را یکجا ببینی، در فضای رمزآلود قدمت بشری قوطه ور شوي و بیاموزی رازهای نهان را، بیاموزی صبر و شکیبائی را و با تجربه خود انتخاب کنی خدائی از میان سی و سه کرور خدای هند!(کرور در اصطلاح قدیم ایران پانصد هزار است و دو کرور یک میلیون محسوب می شود، اما هندویان یکی کرور را برابر ده میلیون معادل صد لک، که هر لک صد هزار است، محسوب می دارند. به این ترتیب بیست چندان کرور ایران است و سی و سه کرور یعنی سیصد و سی میلیون!)
گر به اقلیم عشق روی آری □ همه آفاق گلستان بینی
از مضیق جهات درگذری □ وسعت ملک لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش آن شنوی □ وانچه نادیده چشم آن بینی
تا به جایی رساندت که یکی □ از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان □ تا به عینالیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او □ وحده لااله الاهو
+
|
آن كه در هند بماند دشوار بتواند حرفي بر زبان براند!
جمعه هجدهم اسفند 1385- 14:14 - حسین متقی فر
اولین هند نوشته که سرشار از رنگها بود، گویا مورد استقبال قرار گرفت با اینکه کمتر از یک هفته از راه اندازی این وبلاگ می گذرد بازدید چند صد نفری از این پست باعث انرژی مضاعفی شد تا با جدیتی بیشتر طی مسیر کنم.
یک جمله طلائی هست که باید همان اول نقل می کردم؛ که نه شد، اما از آنجا که ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است، حالا نقل می کنم:" آن كه هفته اي را در هند سپري كرده باشد بسيار حرف ها در اين باره براي گفتن دارد، و آن كه دو هفته اي را، بسا بسيار حرف ها؛ اما آن كه سه هفته اي را در هند سپري كرده، دشوار بتواند حرفي بر زبان براند." برای ما همه چیز یک دفعه ای رخ می دهد - به دلیل محدودیت مقطعی در ارتباط با این مردمان - اما جذابیت نهانی نیز در این خبرهای هیجانی جاری است، مثلاً امشب نزدیکای ساعت هفت شب، یکی از دوستان زنگ زد و خبر از مسافرتی داد که توسط کالج آنها برای دو روزه آینده تدارک دیده شده است. کجا؟ اورنگ آباد! شش ساعت تا پونا فاصله دارد و هر چه گشتم در اینترنت جز اندکی نیافتم؛ پانتي ايراني اینگونه نقل می کند:" اورنگ آباد که رفته بودیم آثار تاریخی بسیار زیبایی داشت. یه سری معبد داخل کوه کنده بودن واقعا عظیم و حیرت آور بود. یه چی از عظمت میگم، یه چی میشنوینا. همهء ستونهاش سنگهای یه تیکه بود. یعنی فکر کنین خود کوهو تراشیده بودن و سالنهای بزرگ با ستونهای عظیم درست کرده بودن و تموم دیوارهاشم پر از مجسمه های سنگی از خدایانشون بود مثل شیوا، ایندیرا و .... خلاصه این معابد هندو و بودا و .. خیلی جذاب و شگفت آور بود. بیشتر محلی بوده برای مدیتشن مرتاضها و اینجور آدما . اکثر مجسمه هاییَم که روی دیوارها کنده بودن در حال مدیتیشن بودن. اصلا وقتی میرفتی توی سالنهاش واقعا یه حس عجیبی بهت دست میداد، یه حال و هوای خاصی داشت، شاید یه ترس ، یا سکوت عجیب ، نمیدونم واقعا چی بود.خیلی خارق العاده بود. اینا یه مجموعهء 5-6 تایی از معابدِ مذاهب هندو و بودا و جـِین بودن در اطراف شهر اورنگ آباد در یه منطقهء بسیار بسیار سرسبز و پر دار و درخت که بهشون میگفتم "غارهای آجـِـنتا" .ایشالله یه روزی شما هم حتما برین که واقعا با زبون و کلمات نمیشه وصفش کرد". حس عجیب و قدیمی باز سراغم آمد، چه خواهم دید؟ برای من که همیشه منتظر ارسال پیامی از دوستم، این مطلب حاوی نشانه هاست. کنجکاو تر می شوم و از دست نوشته های سیما اینگونه در می یابم که:" آجانتا و الورا دوتا از دیدنی های هند هستند، اولین آثار تاریخی ثبت شده ی هند در یونسکو. این ها هر دو مجموعه ای از غارهای دست ساز انسان هستند که از 2200 سال پیش ساخته شده اند. هر دو در نزدیکی شهر اورنگ آباد در ایالت مهاراشترا در هند هستند و در قرن نوزده از دل خاک بیرون آمده اند. آجانتا 29 غار دارد و الورا 34 غار."! خدای من! یعنی نزدیک ما چنین جائی قرار دارد؟ به راستی فردا اینها را خواهم دید؟ چه لحظه ی با شکوهی خواهد بود. دیشب از " تاریخ جامع ادیان" وصف خدایان هند را می خواندم، آب به صورتم می زدم ولی باز متحیر می ماندم. سیما می گوید:"این غارها همگی به دلایل مذهبی ساخته شده اند و بعضی مربوط به برهمن ها و بعضی بودایی ها و ... هستند. در همه ی غارهای بودایی ها مجسمه های بزرگی از بودا قرار دارد که موقع ورود به غار برای احترام باید کفش ها را در بیارید. نکته ی جالب و حیرت انگیز این بنا ها اینه که این ها رو نه با روی هم گذاشتن سنگ ها که با کندن سنگ ها ساخته اند!! یعنی اگر ستونی می بینید این ستون نبوده که ساخته شده بلکه اطرافش رو کنده اند!! حیران می مانم، دیشب از "شیوا" – خدای بزرگ - می خواندم و همسرانش ، از مقدسات و پیروانش، می گوید:" چگونگی ساختن این معبد شیوا باور نکردنیه. چند عکس از این مجموعه را اینجا می گذارم. در عکس های شیوا و معبد عظیمی رو می بینید که تماما از یک سنگ یک پارچه است، چون در اصل اطراف بنا رو کنده اند!! باور نکردنیه. عکسی از مجسمه ی بودا نیز هست. " بله، باور کردم. دو روز عجیب و شگفت آوری را پیش رو خواهیم داشت، دوست عزیزم به یادت هستم، ای کاش اینجا بودی و برای رفتن و شادی رفتن با هم شریک می شدیم. فردا و پس فردا نیستم ، آنلاین نیستم، و از آنجا که زنده هستم و امیدوارم بمانم، آرزو می کنم که دسته پر بر گردم. پس نروید و همین جا بمانید تا برگردم !
حقیقتا تلاش زیادی می کنم تا جلوی تحیر خود را از شگفتی ها ی موجود در این سرزمین بگیرم و بتوانم لایه های حقیقتی که در نهان این ظاهر نچندان جذاب در جریان است را از گذر اندیشه ی خود بازگو کنم.
پس جسته گریخته های مرا به خاطر شریفتان خرده مگیرید و همراهم شوید تا از این دریچه با جهانی متفاوت آشنا شوید.
از جزئیات با خبر شدم و تصمیم به همراهی گرفتم.
عظیم ترین و تاثیر گذارترین این ها در الورا ست. یه معبد برای ادای احترام به شیوا. شیوا بزرگترین خدای شیواییسم است، مذهب عده ی زیادی از هندوها. مشخصه ی مجسمه های شیوا تعداد زیاد دست هاش هستند."


+
|
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385- 1:38 - حسین متقی فر
در شهر خبری نیست، روزمرگی در حد توانش مردمان را بی رنگ کرده و بازی معیشت مغلطه زبان گشته تا بر رنگ بی رنگ این روزها نقشی از مرگ بپاشد.
از لابلای جمعیتی که از کنارت رد می شوند چهره ها یی را در حافظه ات ثبت می کنی تا این روزها برای تو حکم ابدیت یابد و فردا روزی نگاهی که به آن انداختی پاسخ پرسشهای قدیمت را شفاف تر دریابی، خسته از گردش روزانه وبگردی از سر می گیری از میان این همه، ایمیلی تو را رهنمون می کند به فضایی غیر ملموس! "کمپین یک میلیون امضا، برای تغییر…" کنجکاو می شوی و کل سایت را می خوانی، باورت نمی شود که صدایی از گروهی برخواسته باشد. خاصه که این صدا از زنان برای خواسته های زنان بلند گشته است، احساس شادیت را فرو می خوری تا نکند به مانند پیشین دوباره سرخورده شوی، آنچه گفته اند را انجام می دهی و یک سهم از میلیون رای را به نام خود ثبت می کنی! روزها می گذرد، شادمانیت فزونی می یابد، می خوانی و می بینی در موردشان بسیار، تلاشی بی حد، نیرویی چند برابر که می بردت به ایام جوانی و آرمانهای دور! گویا صدایی که آن روز خسته و تنها بود اکنون رسا شده است همه جا هستند و همه در مورد آنها می گویند به خود می بالی که یک سهم از میلیون را داری! به نظرم آمد که روح انسانی ام آسوده است آنگاه که در سودای خویش از برتری طلبی اثری ندیدم و تلاش کردم تا جاری اش سازم در زندگی خصوصی آنجا که خبر از "دلسوزان خیرخواه تر از خویش" نیست، آنجا که تو تنها بدون هیچ ترس و اجباری می توانی دست به انتخاب بزنی و در حوزه روابط شخصی ات با زنان آنگونه که شایسته ی کرامت انسان است رفتار کنی، آنجا کسی تو را بازداشت نمی کند، کسی ناسزایت نمی گوید، کسی از باید ها سخن نمی گوید که خود می توانی بدون نگاه به انتخاب پدرانت انتخابی نو و زایشی دوباره را نظاره کنی! اما مگر خروجی این خبرگزاری ها این چند سال برای تو چه خبر خوشی آورده اند که این بار به سراغش می روی و رویای شاد خود را غمین می کنی: "دستگیری تعدادی ازفعالین جنبش زنان". و از امروز بود که حس شرمنده گی امانم را بریده، چگونه در صورت مادر و خواهرم بنگرم، چگونه برای زنان خانواده ام، همسایه هایم و نزدیکانم تحلیلی از این خبر دهم،که آری آنها را گرفتند فقط برای انکه می خواستند بگویند ما هم هستیم، آقایان ما هم انسان هستیم، تمام آنچه آفریده شده از آن شما نیست، قطب عالم هستی شما نیستید که ما هم هستیم نه زیاد و نه کم، ما هم هستیم! این جنبش امروز با به زندان رفتن چهل پنجاه زن پایانی نخواهد یافت که وقتی خواسته ای انسانی باشد ریشه در باور تمامی زنان که - انسان - ها دارد، آقایان قبول کنید که آنها هم هستند! لینک های مفیدی که در این رابطه نوشته اند:
شب زندان مبارکتان
+
|
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385- 1:15 - حسین متقی فر
این تلالو رنگ ها بود در زیر تابش بی دریغ آفتاب استوایی، سبز،زرد،قرمز. همه رنگی بودند، همه! فرقی نمی کرد تو خارجی باشی یا شهروند همین سرزمین، فرقی نمی کرد درآمد روزانه ات بالای میلیون باشد یا با روزی پانصد تومان زندگی کنی، اصلاً فرقی نمی کرد نماد هویت و بودنت –شناسنامه - داشته باشی یا نه!، باور کن اصلاً فرق نمی کرد. غبر قابل تصور بود، این تنها جمله ای است که می توانم در وصف یک تجربه رنگی در روز هالی در شهر پونا در ایالت ماهاراشترا شبه قاره هند برایتان بگویم. صبح زود، سر حال تر از همیشه برخواستیم از پنجره بیرون را نگاه کردم هنوز خبری نبود، بساط صبحانه که مهیا شد از بیرون صدای خنده و فریاد نیز برخواست، دوربین بدست اولین چهره ی رنگی را ثبت کردم و نشاط آن چهره را به دل نشاندم. همین که نیت رفتن به بیرون را از سر گذراندم ، جمعیتی مشتاق نیز آبپاش بدست بیرون از خانه منتظرمان بودند، سجاد(برادرم!) از شب قبل رنگ مهیا کرده بود حتی آبپاش هم خریده بود، آماده اش کردیم و از راه پشت بام از خانه بیرون زدیم، سینه خیز! به ماشین رسیدیم و بدون صدا از مجتمع خارج شدیم. همه رنگی بودند، همه خندان بودند، یکدیگر را در آغوش کشیده می گفتند:"Happy Holi! My friend". به ایران که فکر می کردم افسوسی نیز گریبانم را گرفت. فقط کافی است چنین جشنی را در ایران عزیز متصور شوی! بعید می دانم حداقل در زمان اکنون شدنی باشد، نه به خاطر محدودیت های اجتماعی دولت، نه، که باور آن ندارم که مردم از چنان تحمل و گنجایشی برخوردار باشند. از طرفی تجربه ی شادی نیز در میان ما وجود ندارد. فکر کن اگر چنین امکانی در اختیار ایرانیان عزیز قرار می گرفت از اماکن عمومی و خصوصی که سالم نمی ماند تا اهانت به حریم شخصی افراد همه مورد تعرض قرار می گرفت و حتماً اولین تصمیم نیز برای سامان آن انتخاب گزینه ی نظارت و دخالت پدارانه دولت که توام با قوه قهریه است خواهد بود. آنچه ندیدم نیروهای دولت بود و آنچه دیدیم خرد جمعی، فرهنگ شادی و روح مهربانی با یکدیگر، پذیرفتن آنکه می توان لحظه های شادمانه را با هم بود آنهم در این جامعه طبقاتی که سرمایه حرف اول را می زند. *- عنوان برگرفته از تیتر اول Sunday Times of India رو در رو : ممنون از نوید عزیزم بابت لطفی که به من دارد، از آقا بهروز اون کاری رو هم که گفتی حتماً، از مهندس بصیری عزیز آقا قدم شما روی چشم، از Brida بابت پیامشون ، ا زخانم سارا که نمی شناسمشون به خاطر وقتی که گذاشتن و این مطلب رو خوندند، از آقا محسن که مسئولیت کارهای فنی وبلاگ را ایشان متقبل شدند و حسابی هم زحمتشون دادم و از دیگر دوستای خوبی که آمدند و خواندند و نظر نگذاشتند و من رو شرمنده کردند. سپاسگزار همه هستم. این هم لینک مطلب قبلی با عنوان "هالی جشن بهاری هند!" اگر هنوز آن را نخوانده اید.
سبز، زرد، قرمز روحت را آزاد که می کردی، می توانستی در شادی آنها شریک شوی، نیاز به هیچ چیز دیگر هم نبود کافی است تا خود اراده کنی، می پذیرفتند تو را! به حریم خصوصی شان راه می دادند، دست در دستت می گذاشتند بدون آنکه بدانند تو در سر چه می گذرانی، رنگ ها را به سر رویت پاشیده بودند، آب را بر رویت روان کرده بودند تا بگویند مردمی هستیم که همه را در خود می پذیریم به شرط آنکه خودت بخواهی!
(من و برادرم).
پس از گشتی در شهر در یکی از محله های شلوغ نزدیکمان توقف کردیم و به همراه سجاد و دوست مشهدیمان رنگ بدست به طرف یکی از مجتمع های بزرگ آنجا روان شدیم. هیاهویی بود، همه ی اهالی مجتمع به همراه خانواده به فضای باز آمده بودند، رنگین!
اندکی بیش زمان نیاز بود تا ما نیز سراپا رنگی شویم، سرگرم عکس گرفتن بودم که ناگهان حمله سطل
آبی از پشت سر همان و خاموش شدن دوربین برای یک روز تمام همان! دست به کار شدیم و تمام انچه باید در آن روز انجام می دادیم را تجربه کردیم.
دیگر دوستان را تلفنی خبر کردیم تا آنها نیز بی نصیب نمانند! نیم روز جذابی از سر گذشت.
نظرات اصلاحی تان را با کمال میل پذیرایم، به امید تجربه جمعی چنین جشنی در کنار هم، دوست خوبم!



+
|
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385- 0:12 - حسین متقی فر
فکر نمی کردم اولین پست وبلاگ به این سرعت آماده بشه، می بینید که به قولم عمل کردم. خوب علت اصلیش هم این بود که دو سه روزه که تو روزنامه های اینجا دارن در مورد یه جشنی می نویسند که گویا از جمله جشن های مهم هندی ها محسوب می شود. این شد که شروع به تحقیق کردم، با چند تا هندی صحبت کردم و در نهایت از سایت اداره گردشگری دولت هند یه سری اطلاعات خوب بدست آوردم. پس همراهم باشید با اولین نوشتار در مورد هند!
جشن هالی holi festival اين جشن براي بزرگترها به این معنی خواهد بود که کدورتها رو کنار بگذاریم و با پختن غذاهاي مخصوص اين روز رو جشن بگیریم و جوانها هم توي خيابانها با استفاده از پودرهاي رنگي و آبهاي رنگي حسابي رنگ بازي مي کنند. جالب اینه که می گویند این رنگ ها از گلها و شکوفه ها ی بهاری تهیه می شه اما ایرانی های قدیمی اینجا تعریف می کنند که این رنگ ها تا یک هفته پاک نمی شود و روز بعد از تعطیلی که به کالج میرند همه زرد وقرمز هستند، حتی یکی از دوستان می گفت که واسه دانشجویان روز پس از تعطیلی ، رنگ پاشی داخل دانشگاه بسیار لذت بخش خواهد بود. فردا شعاری که به هندی گفته می شود این هست که :"Bura No Mano, Holi hail!!" یعنی اینکه عصبانی نشو، این هالی هست! خوب خیلی از توریستها هم برنامه شون را بگونه ای تنظیم می کنند که فردا را حتما هند باشند بویژه در شهر بمبی که بزرگترین جشن در آنجا برگزار می شود. بعضي ها سطل هايي پر از آبهاي رنگي را روي هم می پاشند و بعضي هم فقط با ريختن پودرهاي رنگي روي هم حسابی همدیگه رو رنگی می کنند براي بازي بايد حتما لباسي به رنگ سفيد پوشيد ولي مهمتر از هم این هست که در فکر شستن لباس نباشيد چون غير ممکن است که رنگها پاک بشه!! می گویند قبل از رنگ بازي هم مراسم رقص خاصي دارند که دسته جمعي مي رقصند و بعد لباسهاشون رو عوض می کنند و رنگ بازی را شروع می کنند. از جمله سمبل هایی که همراه با این جشن هست شامل رنگ ها بهاری، پخش آهنگهای مخصوص روز هالی، ضربه زدن ریتمیک به تبل، خواندن شعرهای طنز با صدای بلند و تعریف کردن فکاهی برای یکدیگر است. این جشن همانطور که گفتم جشن آغاز بهار و ترک کدورت ها و آرزو کردن عشق و دوستی برای همدیگر است، پس همراه با این رسم قشنگی که هندی ها دارند امیدوارم همه شما عزیزان همواره خالی از کینه و کدورت باشید و دل دریائی تون را با کدورت ها آلوده نکنید، آرزو می کنم همه بتونیم همدیگر رو تحمل کنیم و با دوست داشتن هم به خالقمون احترام بگذاریم. این هم لینک قسمت دوم که قولش را دادم همراه با عکسهای اختصاصی از دست ندهید! جالب بود: از میان وبگردی ها ی امروزم یه لینک که کنار وبلاگ هم گذاشتم با عنوان" آقایان شبهای جمعه ..." برام خیلی جالب بود، در این مطلب که رادیو زمانه خبر آن را از سایت سلامت نیوز عزیز خودمونی بگم : راستی رفیق اگر مطلب را خوندی و حال نوشتن نظر نداشتی فقط بگو اومدی تا شرط ارتباط دو طرفمون نقض نشه!
فستیوال هالی که رسما از امشب آغاز شد (و الان هم که دارم این مطالب رو براتون تایپ می کنم سر و صدای موسیقی و خنده ی هندی ها از بیرون می یاد) و فردا هم ادامه دارد، یکی از مهمترین فستیوالهای هندوهاست.
این جشن که هر سال در ماه مارچ( امسال در تاریخ 3rd of March 2007 ) روز بعد از کامل شدن ماه اجرا مي شود ، نشان دهنده زنده شدن دوباره طبيعت و فرارسيدن ماه بهار است. البته در مورد فصل ها در هند بعداً واستون توضیح می دهم ولی در همین حد بدونید که اینجا سه فصل دارد و فصل بهار به آن چیزی که در ایران هست معنی ندارد چون اینجا اکثر مواقع گرم و شرجی است.
این جشن که بیشتر در روستا ها یا مکانهایی که مردم بصورت گروهی در کنار هم زندگی می کنند (communities)مثل مجتمع های بزرگ مانند اینجایی که ما منزل داریم از طراوت خاصی برخوردار است. در چنین شبی مردم گرد هم می آیند و با روشن کردن آتش و گردش در اطراف آن به ابراز شادی می پردازند و سپس با پخش موسیقی شام را با هم خورده و پس از آن به رقص و پایکوبی می پردازند.
و هنگام طلوع خورشید روز بعد با تجمع در مکانهای عمومی به جشن رنگ مشغول می شوند.
يک داستان قديمي از خدايان هندو هم در اين فستيوال وجود دارد که يکي از شاهان يا همان خدايان قدیم قصد داشته که پسرش رو بکشد ولي هر بار اتفاقي باعث می شود که موفق به انجام این کار نشه،سر انجام قرار بر این می شود که عمه اين پسر با خود پسر وارد آتش بشوند و همراه اون در آتش بشینه تا پسر نتواند کاري انجام بده، و بعد از سوختن پسر، عمه از آتش خارج بشود.
ولي اون روز عمه ی پسر توی آش می سوزد ولي باز پسر سالم از آتش بيرون مي آید برای همین هندو ها اين روز رو روز پيروزي خير بر شر مي دونند و اون رو جشن مي گيرند. کلاً در تمام جشن های هند می تونید نمادی از افسانه های گذشته را مشاهده کنید و آنها سعی می کنند تا با برپائی جشن که معمولاً با مذاهب آنها آمیخته است یک درس اخلاقی را برای خودشان و جوانانشان یادآور شوند.
بنابر این مردم پودرهاي سبز، زرد وقرمز رنگ و آبهاي رنگي به يكديگر مي پاشند و در شب قبل از Holi آتش هاي بزرگي روشن مي كنند و اين كار را نشانه اي از كشتن شيطان مي دانند جالب این هست که در اين روز طبقات اجتماعي فراموش مي شود و به همه مردم به يك ديده نگريسته مي شوند.
امیدوارم تا اینجا خسته نشده باشید، فردا همراه با عکس های اختصاصی از شهرمون سعی می کنم دست پر برگردم.

برداشته- رعایت منبع خبر و بازی با اصل خبر - کار قشنگ و حرفه ای است یه ایمیل هم به آقای کوثری زدم و بابت این کار حرفه ای تشکر کردم. امیدوارم استفاده از نام نویسنده یا منبع خبر در میان کاربران و ارائه کنندگان خدمات در اینترنت به عنوان فرهنگ نهادینه بشود.
لینک اصل خبر هم اینجاست.
+
|
خیر مقدم خدمت خودم عر ض می کنم!
شنبه دوازدهم اسفند 1385- 2:56 - حسین متقی فر
برای شروع بهترین کلام "سلام" است، که می بردم تا سمت خیال دوست!
بالاخره زمین و زمان دست به دست هم داد تا در دنیای مجازی دریچه ای برای زیستن پیدا کنم.
زیستن در این دنیا این روزها برای من نه فقط علاقه که اجباری است غیر قابل گریز، بواسطه دوری از وطن یکی از بهتری راه های ارتباط به یمن ابزارهای تکنولوژی اطلاعات اینک مهیا است.
می دونی باید به یک چیز همین جا اعتراف کنم. شاید انسانها با فکر کردن و بیان عقایدشان است که احساس زنده بودن را در خودشان لمس می کنند و در متن این تبادل ها فضای ارتباطی ایجاد می شود که سرشار از بودن ها است.
مرور که می کنم در می یابم "بودن" با دوستان و نزدیکان هم دل و هم سخن بهانه ای بود تا آنچه بودی را عریان سازی و آنچه بودند را به تماشا بنشینی، لذت وافر نیز در همین بودنها ست که گاه بی پرده عیان است و گاه تلاش روحی است تا آنچه نیست را در پس تعلقات (تو بخوان) "داشتن "ها پنهان سازد، آنگاه نوبت انتخاب می ماند، باید از میان گزینه ها آنچه از جنست بود را بر گزینی و اینگونه می شود که بازی ارتباطات و همراهی مصلحت ها با حقیقت ها از گذران عمرت حکایت می کند.
فکر کن، دور از حلقه های صمیمی که باشی زبانت بسته است، در قفسی و دیری نمی پاید که در آونگ گاه فکرت نیز صدای طپشی به گوش نخواهد رسید.
همین ها مجبورم ساخت تا به زیستن در این دنیای مجازی تن دهم، البته چند ماهی است که فکرم معطوف به آن است تا امروز که اولین نشانه ی حیات ظاهر شد. پس آمدم تا بخشی از زندگی خود را در این دنیا با تو به اشتراک بگذارم.
پرنده سرکش فکرم را در زنجیر نوشتن اسیر کنم و آنچه را که می اندیشم، آنگونه را که می زییم، آنگونه ای را که دوست دارم زندگی کنم برایت شرح دهم و ببخشم تکه ای از وجودم را برای آنانکه می شناسم و یا خواهم شناخت که اینها از مقتضیات این زیستن خواهد بود.
در این رهگذر اگر قلبی نیز برایم تپید آن را حرمت نهم و مرامم را شفافیت در دو ساحت درون و برون قرار دهم که این اولین و زیباترین درس زندگی در خارج از مرز ایران است.(عجله نکن، به وقتش می نویسم)
پس قبل از آنکه شما به من خوش آمد بگوئید، خیر مقدم خدمت خودم عر ض می کنم و امیدوارم آداب دنیای مجازی را که آنلاین بودن و رعایت حق کپی رایت از اهم آن است را نیکو بجای آورم.
متقی آنلاین دریچه ی ارتباطی من با آنانی است که می شناسمشان (یا با این دریچه با آنها آشنا می شوم) و همواره قلبم برای آنها می تپید، پس به رسم یک ارتباط پایدار، دوطرفه بودن آن را رعایت کنید.
تلاش می کنم نوشتار بعدی را در کمترین فرصت ممکن و کوتاه ترین شکل ممکن تقدیم کنم. بدرود رفیق دوست داشتنی من!
+
|