شنبه بیست و هفتم مرداد 1386- 20:4 - حسین متقی فر
"یه سیب را وقتی می اندازی بالا تا بیاد پائین هزار تا چرخ می خوره"، پدرم همیشه وقتی می دید دارم عجله می کنم می گفت، خوب من هیچ وقت فرصت نداشتم یعنی خودم زمان فهمیدن رو محدود می کردم تا همه چیز برام خیلی سریع روشن باشه همین کار هم باعث می شد تا خیلی از نتیجه گیری هام اشتباه شود. اما این روزها وقتی خودم را تو آئینه می بینم وقتی به تصمیم هایی که می گیرم توجه می کنم می فهمم که دیگه عجله ای در کار نیست. دقیقاْ خودش را تحمیل کرده تا این چرخش سیب پایانی نداشته باشد.
همین دیروز بود که داشتم به مهندس این شرکت هندی که قراره اینترنت را برامون وصل کنه توضیح می دادم که آقا اگه " وقت " واسه شما هندی ها اهمیتی نداره واسه ما خیلی مهمه، شما ها خونسردید و براتون گذر زمان و پرواز ثانیه ها جای تعجب نداره اما واسه ما خیلی مهمه، غافل از اینکه همنشینی با این مردم تاثیر خودش را گذاشت و حالا این منم که در برابر عصبانیت بچه ها از وصل نشدن اینترنت و بهانه های گاه بی جای این آقای مهندس خیلی خونسرد می گم: "مشکلی نیست، فردا منتظرتون می مونیم" . سه سال پیش، همانجا که در کمال ناباوری خودم و خانواده دفترچه اعزام به خدمتم را پر کردم و دیری نگذشت تا در هیئتی متفاوت خودم را دیدم، هر کجا که فرصت خلوتی پیدا می شد مدام این سوال توی مخیلم چرخ می خورد که چی بود حکمت این سرباز شدن؟ چرا حالا؟ چرا با این همه داستان؟ چرا ؟چرا... و هزار تا چرای دیگه که کافی بود بابام بفهمه چی دارم می گم تا بگه کوتاه بیا پسر، بازم عجله یکمی حوصله کن خودش روشن میشه. روشن شد. دستش رو خوندم البته خیلی وقته که فهمیدم اما صادقانه، تازه به یقین رسیدم. آن روزهایی که خیلی عجله داشتم بدونم چرا اومدم به هند هم گذشت، همه چیز روشن شده و دیگر هیچ عجله ای برای زود فهمیدن ندارم. فقط می روم روی بالکن و نگاه می کنم: درختان تنومند و کهنسال که دستان مهربان خود را بر سر ما و خانه ی ما گشوده اند، همان ها که پناه جست و خیز بی پایان و حسرت آور سنجاب هاند، همان ها که آشیانه پرنده های محبوبم اند تا با صدایی ماورایی صبح ها از خواب بیدارم کنند،همان ها که می دانم برای این همه ابراز محبت پیر شده اند که اگر بشنود اینگونه درباره شان نوشتم، حتما ناراحت می شوند اما صدای کمر درد آنها را هنگامی که در برابر باد مقاومت می کنند شنیده ام ! همین درختهای مهربانند که وقتی می میرند تازه بساط خوشی آن اهالی روبرویی را فراهم می کنند. قبل از غروب آفتاب بود که دیدمشان، داشتند با تکه های قلب درخت مهربان اجاقشان را گرم می کردند تا بعد از چند وقتی شامی داغ بخورند. همین اهالی روبرو هستند که باعث می شود دیگر عجله نکنم و فقط بروم در بالکن و به آنها نگاه کنم... خوب نگاه می کنم و زیر چشمی حواسم به درخت مهربان هم هست، البته که او هم نگاه می کند. اصلاْ او خیلی وقت پیش از من به آنها نگاه می کرده، چه فکر هایی که با خود می کرده؟ من این ها را هم نمی دانم؟ اما می دانم همه حیرانیم... همه در کار چرخش سیبیم و حیران از چرخاننده اش! همین ها بهانه می شود تا بنویسم، هر چند فرصت زیادی ندارم اما باید بنویسم تا دست کم برای خودم و آینده ای که می آید سندهایی داشته باشم تا بگویم هر چرخش این سیب چه حرفها که برای گفتن داشت. تلاش می کنم بطور منظم داستانی را بنویسم که هنوز نامش را انتخاب نکردام.
+
|