یک میلیارد و دویست میلیون لبخند
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386- 0:23 - حسین متقی فر
پنج روز دیوالی هم تمام شد. پی نوشت: پست اول مربوط به دیوالی را که آپلود می کردم، حافظ پائین صفحه ی وبلاگ این بیت رو انتخاب کرده بود: شکرشکن شوند همه طوطيان هند// زين قند پارسي که به بنگاله ميرود ...همینطوری!
رفتارها و آئین هایی که مردمان این سرزمین دارند چنان متنوع و گسترده است که لحظه های زیادی از فکرم را درگیر می کند و چنان علاقه ای را زنده کرده است که منتظر فرصت هایی بگردم برای شناخت آنها و خیلی زود هم به این نتیجه رسیده ام که باید در میان آنها زیست تا بتوان چرائی و چگونگی شان را درک کرد.
از همین روست که علاقه ی فراوانی برای گردش در هند دارم، شاید همین علاقه جرقه ی زیستن در میان ملل های مختلف را زده باشد اما هر چه هست لذت بی کرانی دارد هنگامی که به تماشای زندگی مردم می نشینم و سفر در این سرزمین را از سر فرصت تحصیل موقعیتی طلائی می دانم که به پشتوانه ی حمایت خانواده قرار شده است آن را از دست ندهم و اگر آرزویی برای آینده بتوان تصور کرد، قطعاً همین تجربه ی دیدن و زیستن مردمان ملل های مختلف باشد.
در این چند روز شاید بزرگترین همکاری و همدلی مردمی را تجربه کردیم. اتفاقی که شاید در صورت ظاهر ساده به نظر می رسید اما وقتی رفتارها یکسان، همراه و همدل باشد خبر از نشانه هایی دارد که باید در آن تامل کرد.
چیزی شبیه به چهارشنبه سوری خودمان را تصور کنید اما بدون ترقه هایی که از میانه ی انفجار آن دست و پایی قطع شود یا چشمی کور، بزرگی صدا شاید به همان اندازه بود ولی خطری متوجه کسی نمی شد.
صد البته که این چهارشنبه سوری تفاوت های زیادی داشت. مثلاً صبح روز اول بود که در خلاء مرگ و زندگی؛ خواب – بودم که با صدای انفجار روی تخت نیم خیز شدم، ساعت حدوداً شش بامداد بود. صداها پیوسته تر می شد و پی در پی تا ساعت دوازده نیمه شب ادامه داشت.
تمام کوچه ها پوشیده از تکه های کاغذ و زوائد باقی مانده از ترکیدن انواع ترقه ها بود، تصور این همه ترقه بازی غیر ممکن بود، تصور وسعت بی پایان این سرزمین باعث می شد که گاه شک کنم که آنچه می بینم رنگی از حقیقت دارد یا نه؟ زنگ می زنم به پونا در ایالت ماهاراشتار، از پشت خط صدای ممتد انفجار ترقه ها می آید.
به حیدرآباد در ایالتی دیگر زنگ می زنم، از پشت خط باز همان صداها تکرار می شود. این که در سراسر هندوستان با این وسعت و این تعداد آدمی همه در حالا ترقه بازی و آتش بازی اند آن هم به مدت گنج روز همان تصوری است که لرزه بر اندامم می انداخت.
ترقه ها در دست های کودکان نبود هر چند بزرگترین سهم شادی این جشن برای همان هاست اما وقتی می بینم مرد بد اخلاق همسایه مان که جواب سلامم را به زور می دهد پلاستیک ترقه ها را به دست گرفته است و با جدیت هرچه تمام در حال ترکاندن آنها یکی پس از دیگری است و دختر کوچک اش چند باری قهر می کند که چرا همه ی آنها را خودت تنها می زنی، وقتی خانواده ای رو می بینم که مادربزرگ در میان تشویق اعضاء خانواده ترقه ای را به مانند بمب می فرستاد به آسمان، همین هاست که باعث می شود تا بفهمم خیلی از باورها در میان اجتماع رنگ و بوی درست یا غلط بودن به خود می گیرد.
اینکه از هفته ها قبل از چهارشنبه سوری تبلیغات دولتی شروع می شد و عده ای هم دستگیر می شدند، یا صدای آمبولانس تا صبح پنجشنبه ی آخر سال در گوش خیابان می پیچید اما باز هم همه ناراضی بودند و خنده تنها مفهومی بود که نمی شد در میان شادی آخر سال یافت، از طرفی تشویق روزنامه ها به آتش بازی و جشن و پایکوبی بیشتر و دولتی که اصلاً دیده نمی شد و چنان می رفت که احساس کنی، آیا هندوستان دولت هم دارد؟
جشنواره ی فیلم کودک اصفهان و آتش بازی و نور افشانی افتتاحیه و اختتامیه اش، یا در دولت جدیده که برای ظهور امام آخرین (عج) آسمان را روشن می کنند و تبلیغاتی که در آن "دولت" اعلام می کرد در ساعت فلان در فلان شب قرار است فلان تعداد منور آسمان را روشن کند، اینجاست که خنده دار بود وقتی روی پشت بام زیر رقص و آتش بازی چرخ می زدم و ساعتی که با من از شش عصر-غروب خورشید- تا دوازده شب چرخید تا بیش از میلیون ها فشفشه، ترقه، منور و...صدها چیز دیگر که اسمش رو نمی دانم آنقدر در آسمان منفجر بشود تا همراهانم خسته شوند و بروند در خانه و این آسمان هند باشد که به آسمان دولتی ایران پوزخند می زند که زهی خیال باطل تو فرض کن دولت نداریم!
همین ها را که می گویم اول باور نمی کردم تا آنقدر پیاده رفتم تا به رد زمینی یکی از همین آتشبازی ها رسیدم، از دور که می آمدم گفتم مگر می شود این همه فشفشه در آسمان بدرخشد و دستان دولت فیتیله اش را روشن نکند؟ نزدیک تر که شدم دیدم جمعیتی ایستاده اند، خندیدم و گفتم حتماً معبدی است و این جشن هم که همه ی ریشه هایش مذهبی است لابد توسط معبد و حوزه ی علمیه اش حمایت می شود. اما وقتی کنار فیتیله ای که در دستان پیرزنی در حال روشن شدن بود رسیدم باور کردم که نه دولتی در کار است و نه عمله های آن، خانواده ای متمکن به نوبت در حال آنش بازی بودند.
بعد می گویند مردم نمی فهمند؟ نمی شود آنها را بدون قیم رها کرد؟ حالا دیدید که شد، به کوری چشم شما، خیلی هم خوب شد. باز بروید دست لای موهای چند سانتی آقا پسر ها کنید و چاک مانتوی دختر خانم ها را وجب کنید و ناله سر دهید که وا اسلاما! چه بر سر اخلاقیات این جامعه آمد!
یکی نیست بگوید شماها که به برکت همین بشکه نفت های صد دلاری دنیا را گشته اید فقط هاله نور خودتان را دیدید یا چشمان خیره ی سران دول دنیا را که به دهان شما خیره مانده بود؟ یا صدای مظلومان عالم را که از شما طلب معنویت می کردند؟
حتماً می فرمائید در میانه ی جشن و پایکوبی روضه ی روز دهم چرا می خوانم؟ چون همانجا وقتی مادربزرگ را دیدم که بعد از روشن کردن فتیله با پا به پا کردن شاد تر از همکلاسی های ایرانی ام در حال دویدن بود، یا چهره ی همیشه در تدبیر پدرم که درگیر معیشت ما بود و خنده ای که سالهاست از لبان نازنین هموطنانم برچیده شده است در ذهنم تداعی می شد و حسرت جشن ها و شادی های آنها داغ دائمی دلم می شد.
یا وقتی که مادرم زنگ می زند و از صدای وحشتناک و پی در پی ترقه ها یاد روزهای بمباران می افتد و من یاد بمب هایی که شاید بر سرمان نازل کنند و وقتی از شادی آنها می گویم و می پرسم چه خبر؟ شهادت حضرت امام صادق(ع) است! چه خبر تازه ای، که مگر این امامان جز روزهای وفاتشان و سیاه کردن کشور ایران هدیه ای به مردم شان آن هم به عنوان شیعیانشان هدیه دادند. یا شاید داده اند و واسطه های روحانی شان گرو نگه داشته اند برای روز مبادا!
اینگونه می شود که شاید با شادی این ها غریبه می شوم و دلم را به چند بیت شعر غم انگیز تر می کنم.
جشن دیوالی جدای از هم همه ی ترقه هایش، در کنار فعالیت این مردم خاطره انگیز می شود. نظافت خانه، نظافت شخصی، خرید، آرایش های سنتی و لباس های مخصوص، شمع روشن کردن ها، نقاشی کردن جلو خانه ها، شیرینی های مخصوص همه ی آن کارهایی است که وقتی ضربدر یک میلیارد و دویست میلیون آدم بکنی، از گرسنه ها و بی خانه مان ها که بیست درصد این جمعیت را در بر دارند تا میلیاردرها و کاخ نشینان که سی درصد این جمعیت را در بر دارند، آن وقت است که عظمت و شکوه اش را می توانی دریافت کنی.
وقتی یک میلیارد و دویست میلیون لبخند در کشوری باشد، وقتی یک میلیارد و دویست میلیون شادی در کشوری باشد چه باک اگر خدای را در میان شریکانی که برایش می سازند گم کنند که خنده نمکی او نصیب حالشان می شود، باور نمی کنید، تلاش کنید ده نفر دور هم برای یک دقیقه شاد باشید و بخندید! فکر نمی کنم بشود در ایران ده نفری اینگونه پیدا کرد؟
+
|
جمعه هجدهم آبان 1386- 20:57 - حسین متقی فر
بروز شدم با چند تا عکس در رابطه با جشن دیوالی یا جشنواره چراغها که به نظرم قشنگ اومد، حال و هوای این جشن و مراسم مربوط به آن قشنگ تر از تمام جشن هایی بود که تا به حال در هند دیدم. این عکس ها را با توضیحات اش از وبلاگ و فوتوبلاگ آقای manish sinhamax دوست مجازی هندی ام برداشتم. تصاویر مربوط به کارگاه سفال گری در شهر Patna است، این ظرف های کوچک که مشهور به فانوس های جشن دیوالی است توسط این هنرمندان ساخته می شود تا در ایام فستیوال چراغ ها با روغن مخصوص پر شده و با فیتیله ای که در آن قرار داده می شود تبدیل به فانوس شود. این فانوس ها را بر لبه دیوار و درب ورودی خانه ها قرار می دهند تا شب های هند را به زیبایی هر چه تمام آسمانی کند و روشنایی آن خوش آمد گوی آلهه ی لاکشمی خدای ثروت باشد. این پسرجوان سرگرم ساختن این فانوس های سفالی و سنتی است، هر چند این روزها با فراگیر شدن تکنولوژی بسیاری از آئین های هندی نیز دست خوش تغییر شده اند -مثلاْ استفاده از لامپ های برقی و لوستر هایی که از سقف آویزان می کنند- اما این سفالینه ها هنوز کاربرد فراوانی دارد. افروختن چراغ نماد ستيز پايان ناپذير در برابر تاريکي است. چراغ در ادبيات هندي نمادی از تندرستي، بهزيستي، راستکاري و خوشبختي نيز است. همچنین هندوها با روشن کردن این چراغ ها ورود دانش و علم را در سال جدید به زندگی هایشان آرزو می کنند.



+
|
پنجشنبه هفدهم آبان 1386- 22:35 - حسین متقی فر
The night is black شب تيره است ابیات فوق توسط رابيندرنات تاگور (1861-1941) در کمتراز ده واژه، کلیدی ترین مفهموم دیوالی است. به خاطر طولانی بودن مطلب،ادامه ی آن را می توانید با کلیک بر روی "ادامه مطلب" مطالعه فرمائید.
Kindle the lamp of love
With thy life and devotion
چراغ عشق را بيفروز
با زندگي و نيايش خويش
سال نو هندی در پیش است و امروز و امشب اولین روز از پنجگانه روزهای جشن دیوالی است.
در این نوشتار و نوشتارهای بعدی اشاره ای به مشهور ترین جشن هندوها (Diwali) خواهم داشت، هر چند شاید به نظر طولانی و تاریخی به نظر برسد اما حاوی نکات فراوانی است که در نوشته های بعد به آن خواهم پرداخت. این مقالات شاید به کار کسانی که علاقه به دانستن افسانه های کهن هندی داشته باشند نیز بیاید اما تاکیدی بر خالی از اشکال بودن آن نیست چرا که افسانه ها و ریشه ی آئین ها و داستان های هند نشسته بر سینه ی راویان است و اسناد آن بر قوه تخیل مردمان این کشور تکیه دارد. این مجموعه حاصل گفتگو، مشاهده، مطالعه و زندگی در میان همین مردم می باشد و شاید مقدمه ای بر آغاز تحقیقی وسیع تر در زمانی فراخ تر باشد.
در پست های بعدی در رابطه با مشاهدات و تجربیات این چند روزه خواهم نوشت و خواندن این پست را برای فهم بهتر و تصویری کردن نوشتار های بعدی توصیه می نمایم.
+
|
دوشنبه چهاردهم آبان 1386- 8:24 - حسین متقی فر
گاه می شود که دوستی، یاری یا عشقی همراه ات داری، گاه می شود که تمام صداقت و خوبی های دنیا را در او می بینی، گاه می شود که او تمام تلاش اش را برای به -بهترین شکل ممکن- با تو بودن به کار می بندد، گاه می شود که دل در او چنان می بندی که چشمانت بسته می شود؛ چشمانی که باید با آن همه ی زوایای –یک بودن- را ببینی و گاه می شود که باید ساعت ها منتظر اش بمانی تا آن عاشق صادق ات به پای تو برسد چه او اگر چه در دوستی تمام و کمال است و تو مدیون خوبی های او هستی، اما شاید و فقط شاید سقف پرواز تو بزرگ تر از آنی است که در آن خود را اسیر کرده ای! فیل: مورچه! دوست خوبم و مهربانم، من الان بیشتر از یک ساعت است که اینجا روی تخته سنگ سیاه نشسته ام تا تو بیایی! پی نوشت: برای وقتهایی که همه ی حرفها را نمی شود رک و پوست کنده زد.
اگر قرار بود خورشید تمام روز را منتظر بماند تا درخت در پرتو مهربانی او ببالد و بوسه ای از لبان خورشید گیرد، هیچگاه شب فرا نمی رسید تا پرنده روی دستای گرم درخت خواب پرواز ببیند، فقط فکر کن اگر بنا بود خورشید منتظر بماند!
مورچه: فیل عزیز، مباد روزی که ناراحتی تو را ببینم! من تمام تلاشم را می کنم اما هر قدم تو را من باید با هزاران قدم بپیمایم.
فیل نشسته بر صخره ای سفید ساعت ها را درانتظار بهترین دوست اش می ماند.
+
|
شنبه دوازدهم آبان 1386- 22:27 - حسین متقی فر
ترانه را سر می دهم و در پی آوازش روان می شوم، از رهگذر کوچه ها، میانه ی آدمها، جاری درختان، آنجا که عطر خاکش با شبنم سبزه ها آشناست، و آنجا که کرانه ای نیست، راه ها به بی کرانه ها ختم می شود... ماه چهارده می شود، سرخ به رنگ چشم من این چند روزه خبر تجمعات دانشجویان تهران و حواشی آن و بازداشت های مجدد تعدادی از آنها را از وبلاگهایشان که می خوانم، به شدت تحت تاثیر حال و هوایشان قرار گرفته ام. درد سختی است وقتی در بند می بینمشان و از طرفی اتحاد و همدلی مثال زدنی این روزهایشان شیرین است.
ترانه می شوم روان پی ِ کرانه ام
آی ترانه ی کهن! از کران بی کرانه ات
از کناره های این فشرده نای کشور عزیز
سلام را به گرمی و کوبندگی چنان رسان
که لرزه برعرش زیر پای سست شان فتد
رسان پیام ما که ای شما کشنده ی هوای سینه ها
شما که حبس کرده اید آرزوی لحظه های ما
شما که در خیالتان نسیم نمی وزد تا بروید جوانه ی ترانه ها
شما که با نهال سست ریشه هایتان کشانده اید باغ نسل ما به کام مور و موریانه ها
که ما اگر چه در عدد کم شد است توانمان
نشسته است خوش ثمر بذر فکرمان درون سینه ها
و می تپد قلبهایمان یک صدا اگر چه شاید آمده باشد فاصله ها در میان
چو خواسته ایم از سر شناخت آینده را
کنونمان نیز دست ماست
اگر چه افکنید در حبس بالهایمان.
اگر چه سرنوشت، دوران دانشجویی مرا اینگونه رقم زد اما دلم درکنار تمامی آنها است و آزادی همکلاسی هایمان را با آنها فریاد می کشم.
+
|
پنجشنبه دهم آبان 1386- 6:30 - حسین متقی فر
همیشه با این سوال مواجه بودم که بر فرض قبول کردن این حرفها، مگه میشه کاری کرد؟ یا اصلاً چه کاری باید کرد؟ سوالات منفی و سرد پاسخ همیشه گی بود.
اما وقتی خانم فرهناز شیری رو دیدم که اینطور محکم و مقاوم با صدای سنگینی می گه، ما سختی ها رو تحمل می کنیم اما در عوض راه واسه ی مابقی خانم ها باز می شه، گفتم اینم جوابی که نیاز نیست دیگه از دهن من که یعنی یک -مرد-م گفته بشه.
بیش از هزار بار تحسین می کنم اراده و اندیشه انسانی خانم شیری رو و تو دلم تمنای یکبار سوار شدن تو اتوبوسی که راننده اش زنی مانند ایشون باشه رو زنده نگه می دارم، اونم سوار شدن از در عقب! ، که می شد رنگ و روی پریده ی مسافرهای مرد اتوبوسی رو دید که همه با زبون و بی زبون می گفتند عجیبه! ما که تا حالا چنین چیزی ندیده بودیم! یا اون آقایی که معلوم نبود کجا بود اما می گفت که وقتی شما راننده ی اتوبوس شدین اسلام در خطره!... فوق العاده بود.
باز هم بشینیم و بگیم چه کاری می شه کرد؟
راهش همینه، احسنت به شما خانم شیری، باید شروع کرد، خودمون، هر کجا که هستیم.
صحنه هایی که دوربین همسطح کفشها می شه و خانمهایی که پاهاشون را بلند می کنند تا بروند قسمت جلو، صحبتهای پسر خانم شیری، آقایی که بدون توجه به حرف خانم شیری می یاد بالا و وقتی خانم ها رو جلو می بینه مثل شوک زده ها با سرعت میره پائین...فوق العاده بود. هنوز در حال تحسین و افتخار کردن بوجود اولین راننده ی اتوبوس زن ایرانی هستم.
+
|
سه شنبه هشتم آبان 1386- 8:21 - حسین متقی فر
حرفهاي ما هنوز ناتمام شاعری که سختی های زمینی را نرم و خواندنی می کرد صبح امروز رفت،قیصر امین پور اینک در آغوش مرگ است، مرگی که به همه ی ما نزدیک است و روزی در آغوش نرم و سبک اش می خوابیم و آوازهایی خواندنی از دیدنی هایمان سر می دهیم. خدایش بیامرزدش که آوازهای خفته اش نرم و لطیف خواهد بود.
تا نگاه مي كني
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي
پيش از اين كه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود
آي
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان
چقدر زود دير ميشود
+
|
یکشنبه ششم آبان 1386- 8:24 - حسین متقی فر
هنوز تصور درستی از آنچه در پیش رویمان قرار داشت نداشتم، خورشید پنهان بود و مه صبحگاهی تمام جنگل را پوشانده بود. در میان سکوت سنگین جنگل در کنار جاده فیل جوانی خرطوم اش را به قامت درختی تکیه داده و برگ های آن را خوراک صبحانه اش می کرد، از کنارش که می گذریم تازه می بینیم اش، می ایستیم و با هیجان زیاد از موتور پائین می آیم... چند قدمی نزدیک اش می شوم که به ناگه روی برگرداند و با چشمان کوچک اش براندازم کرد. سر جایم خشک شدم، هیچ چیز جز فیل جوان نمی دیدم که نه در غل و زنجیر بود و نه نگاهبانی داشت. وقتی کمی نشستیم و استراحت کردیم یعنی عرق سردم را خشک کردم، به یاد آوردم که چندی پیش در جایی روایتی اینگونه خوانده بودم که: از کلبه رویایی که به زمین آمدم با نوشیدن کافی دوم در کنار کارگری زحمت کش لبخند گرم اش را در دل نشاندم تا به ادامه ی راه سفر ساز دل کوک کنم و در دل یاد کنم از کلامش که: الم تر کیف فعل ربک باصحاب الفیل(1) الم یجعل کیدهم فی تضلیل (2) و ارسل علیهم طیرا ابابیل (3) ترمیهم بحجاره من سجیل (4) فجعلهم کعصف مأکول.
به سرعت دوربین رو آماده کردم و قرار بر این شد که به آرامی حرکت کنیم، چشم دوختم به درختان و در پس آنها که تا انتهای دیدم اجازه می داد درخت بود و پوشاندگی مه، فضایی مبهم به مبهمی اسرار یک جنگل، سبز و سبز و سبز...زمین پوشیده از سبزی، آسمانی که سقف اش را به درختان سپرده بود و ما اسیرانی در محیطی ناشناخته یا شاید میهمانانی خوانده که در سحرگاهان فصلی بارانی به ضیافت صبحانه ی حیواناتی دعوت شده بودیم که خوراک لذیذ برگ ها و علف های تازه جوانه زده ی با شست شوی شبنم شیرین صبحگاهی آنها را مجبور می ساخت که ترس از آدمی را دل پنهان سازند و قدمی پیش گذارند تا این ضیافت لذیذ را از کف ننهدند.
با اشاره ی انگشت سبابه ی احسان رو به ژرفای جنگل می کنم، گله ای از گوزنها سر به زیر دارند، از زمان ایستادن تا اولین شات دوربین بیشتر آنها با جستی دوپا به رنگ مبهم جنگل در می آیند.
حرکت می کنیم و اینبار هشیار تر، کنجکاوانه زوایای پنهان را بررسی می کنم، گوزن شاخ بلند با پوست قهوه ای رنگ روشن و خال های سفید و شفاف اش از مقابل ما به سمت دیگر جاده می دود، طاووسی در کنار جاده سر بر افراشته، خروسی وحشی یا چیزی شبیه به آن از لابه لای بوته ها دانه بر می چیند، میمون ها در تمام طول جاده مراغبان جنگل اند و کم کم می فهمم که ازعکاسی هیچ نمی دانم که تجربه ی شکار صحنه های حیات وحش بسی عظیم تر از تمام سبک های عکاسی بوده که تا به امروز از سر گذرانده ام.
خرطوم درازاش را از درخت برکند و به بالا برد و نعره ای آنچنانی سر داد، صدایی از قلبم نشنیدم، گوش هایم سنگین تر از آن بود که صدای فریاد برگرد برگرد احسان را بشنوم... عظیم، وحشی،رام نشدنی و آزاد فیلی در مقابلم بود که گویا با انسان ها میانه ی خوبی نداشت، همین که هیکل بزرگ اش را تکانی داد و قدم از قدمی برداشت پا به فرار گذاشتم و بدون آنکه به پشت سرم نگاه کنم فقط به فکر آخرین لحظه های عمرم بود که قرار بود میان خرطوم دراز فیل جوان صدای خورد شدن استخوان هایم بگوش آید و زیر دست و پایش سنگینی جنگل آزاد و دست نخورده ای را حس کنم تا تاوان تمام ظلم هایی که بشر در حق طبیعت کرده را یکجا بپردازم....خوشبختانه موتور روشن بود و احسان نیز آماده تا با پریدن من بر روی موتور فقط به فرار فکر کنیم که چطور ناشیانه برای یک فیل جوان و تنها ایجاد مزاحمت کرده بودیم که کمترین جزای آن مرگ بوده است. اینها را وقتی از زبان همسفر هندی مان شنیدم که گویا خطر بزرگی از سر گذشته بود، این که فیل می تواند با سرعت 40 کیلومتر در ساعت بدود و توان حرکتی او در سر بالائی ها به شدت افزایش می یابد.
سه جانور شناس فرانسوی برای تحقیق در مورد فیل عازم جنگلهای آفریقا می شوند. یکی از آنها بعد از یک سال به کشورش بر میگردد و کتابی چاپ می کند به نام "همه چیز در باره فیل". دومی کمی بیشتر تحقیق می کند و بعد از دو سال مراجعت می کند و نتیجه تحقیقاتش را در دو جلد کتاب با عنوان "درباره فیل بیشتر بدانیم" چاپ می کند. اما جانور شناس سوم به مدت پنج سال به تحقیقش ادامه می دهد و در نهایت چهار جلد کتاب در باره فیل به چاپ می رساند تحت عنوان "مقدمه ای بر شناخت فیل".
صد البته که فقط داستان مصداقی در رابطه با فیل ها نیست که هر چه تلاشمان برای بیشتر دانستن افزایش می یابد تازه می فهمیم که هیچ نمی دانیم.
وقتی به خودم آمدم که کجا نشستیم که دوست هندیمون یک کافی تعارفم کرد، یک دکه ی کلبه ای شکل در انتهای جنگل و کارکنانی که در شکل و شمایل شبیه جنگلی ها بودند.با یکی از آنها که کمی انگلیسی می دانست در رابطه با فیل جوان صحبت کردم. حرف های جالبی می زد، مانند اینکه اساس زندگی فیل ها گروهی است و هنگامی که یکی از آنها تنهاست بهتر است به هیچ وجه به او نزدیک نشوید چون احساس ترس زیادی می کند. همیشه بچه فیل ها را در میان گله قرار می دهند و به شدت مراقب آنها هستند واگر یکی از افراد گله دچار بیماری شود وتوان حرکت نداشته باشد اعضاء گله به سراغ اش می روند و با بوییدن،نوازش کردن و ناله هایی محزون ابراز همدردی می کنند و سعی در بلند کردن آن دارند.
مرد روستایی خاطره ای تعریف کرد از زمانی که گروه فیل ها در حال گذر از کنار روستایی بوده و یکی از بچه فیل ها در چاهی نزدیک روستا می افتاد و پس از تلاش خانواده اش برای نجات او و بی نتیجه ماندنش نیمی از روستا را زیر دست و پای خود له می کنند.
در کنار دکه درخت تنومندی قرار داشت و بر فراز آن کلبه ای، که شب ها برای خوابیدن و در امان ماندن از حیوانات جنگل بهترین جا برای سکونت بود. با اجازه به بالای آن رفتم و برای لحظه ای در آن نشستم.
از این بالا مناظر روشن تر به نظر می آمد. بوته های نی به اندازه درختان سر به فلک کشیده بودند و در پناه آن طاووس ها و پرنده های رنگ به رنگی که صدای آوازاشان سرخوشی مدام جنگل بود لانه ساخته بودند.
نفس عمیقی کشیدم تا ریه هایم پر از هوای جنگل شود، آرزوی می کردم که کاش ریشه هایم در خاک چنگ می انداخت و مانند این درختان سر به فلک می کشید،ای کاش می شد تن ِ برهنه ی خود را در برابر نسیم و شبنم جنگل عریان می کردم تا از تک تک سلول هایش بذر پنهانی سر از خواب زمستانی بر می آورد و پیوندی می خورد با مفهموم مبهم جنگل که مانند ذات خالق اش مبهم است و ندا سر می داد که این منم اکنون در دل خدا، این منم در خاطر ِ خاموش خداوند بنده ای آزاد، در اوج اقتدار و قدرت، رها شده در بی کران هستی، دف در دست پای کوبان دل از کف رفته ناله از قفس هنجره گریزان، نغمه سر دهم که:
بر آستان جانان گر سر توان نهادن // گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد
تمامی آزادی و رهایی رام نشدنی آن صبح دم بر بلندای درخت تنومند جنگلی، مدیون بندگی اوست، که فراموش نشدنی و رهایی بخش است.
دف که بر زمین نهادم بادهای آسمان در میان ما به رقص در آمده بود، دریا میان ساحل روح مان مواج بود و تمامی درختان و موجودات جنگل بی منت در پی دهشی بی پایان از تمام داشته های خود بودند.
آیا ندیدی که پروردگارت به اصحاب فیل چه ها کرد و چگونه نیرنگ آنان را باطل و نقشه آنان را نقش بر آب نمود ؟! خداوند یکنوع پرنده ای که همچو فوجهای عظیم لشکر انبوهی گروه بندی شده بودند بسوی آنان گسیل داد تا گلوله بارانشان کنند و بدین گونه آنان را کوبید و به صورت کاه جویده شده در آورد.
فیل عظیم، پرنده های کوچکُ کاه جویده شده....
+
|
چهارشنبه دوم آبان 1386- 7:17 - حسین متقی فر
اشتباه می کردم، تصوراتم از تو گر چه با ایمان آمیخته بود اما کمتر اینگونه به بازی تجربه نشسته بود. "گفت موسی: خدایا من می خواهم تو را ببینم؟ جواب دادی که عزیزم من همه جا هستم چه اصراری بر دیدنم داری؟ اشتباه می کردم که تو را یک ماه تمام در هر دم و بازدم خواندم بی آنکه اویی که اینگونه خواندش را سهل و آسان کرده چگونه بزرگ است و عظیم، و نمی دانستم که چقدر نزدیک است و چه گوشهایی شنوا دارد. با صدای احسان از روی تخت سنگی که زیر درخت تنومندی بود بلند می شوم، هوا گرگ و میش است و ساعت نزدیک پنج صبح را نشان می دهد. بعد از رانندگی شبانه ای تمام وعیار کمتر از یک ساعت بود که کنار خیابان توقف کردیم تا بچه ها بتوانند کمی بخوابند، در زیر پناه سقف ایستگاه اتوبوسی در کنار ورودی روستایی چشم ها را بر هم نهادند اما سیمان های سکوی ایستگاه خنک تر از آن بود که بتوانم در کنار آنها بخوابم، بنابر این لحظه ها را غنیمت شمردم و زیر درختی تنومند خلوتی کردم. * بر گرفته از عنوان " کرالا کشور خود خداست" که توریست ها در سراسر دنیا این سرزمین را با این نام می شناسند.
اشتباه می کردم که تو را از خودم اینگونه دور می پنداشتم در حالی که در مجاورتم نشسته ای، نه باز هم اشتباه می کنم تو را در قلبم در نزدیک ترین جایی که می توانی باشی احساس می کنم.
سرشار از مفاهیم می شوم و وقتی نمی توانم برای آنها واژه ها را همانند سازی کنم مانند زلزله زده ای زیر آوار بند بند وجودم زیر فشار مرگ آوری دست و پا می زند و انتظار رهایی را می کشد. اینگونه که تو خود را نزدیک می نمایی باید توانم را نیز بالا ببری و گرنه این مرد خاکی با اندیشه هایی محدود چگونه می تواند بزرگی ابعاد تو را در ساحت دل و دیده خود بنشاند.
موسی بچگی کرد و از سر شوق باز اصرار کرد که علاقه ام اکنون از حد جنون گذشته است و نمی دانی چقدر دلم می خواهد تو را ببینم؟ و تو جواب دادی که مطمئن هستم که نمی توانی این لحظه ی دیدار را تاب بیاوری پس از آنجا که دوستت می دارم پرتوی از وجودم را در کوه جلوه گر می سازم، بیا و تماشا کن مرا.
کوه هزار پاره شد و موسی مست و بیهوش بر روی زمین افتاد... و تو شاید خندیدی و با خود گفتی موسی عزیز من، هنوز من را نشناختی که من نور آسمان ها و زمین ام و تو چه می دانی این نور یعنی چه، اما چه کنم که دوستت می دارم و می خواهم پاسخت را جواب داده باشم که خودم گفتم بخوانید مرا تا بخوانم شما را."
اینکه فردای یک عید تمام و کمال مرا اینگونه به اعماق هستی اش، آنجا که زلال و دست نخورده دور از همه ی دست کاری های بشری است فرا خوانده است، می خواهد جلوه ای کند تا از اشتباهم دست بردارم و با آگاهی و از سر یقین اسماء بزرگ اش را بخوانم که این تویی قادر یکتا، نور آسمان ها و زمین...
در کنار ورودی روستا حوضچه ای ساخته بودند که در میانه ی آن شیر آبی قرار داشت، دست و صورتم را شستم و دوباره روی تخت سنگ نشستم. از هنگامی که به اینجا رسیدیم تا حالا اهالی روستا با ظرف های آب بیش از ده ها بار مسیر طولانی روستا تا شیر آب را طی کرده بودند. زن و مرد برای پر کردن مخزن آب آشامیدنی خانه شان باید از همین شیر آب ظرف های خود را پر می کردند، یکی از آنها بدجوری لیز خورد و با ظرف های آب اش روی زمین ولو شد.
هوا کمی روشن تر شد،با کمی دقت می شد مناظر اطراف را مشاهده کرد. مناظری که در طول شب امکان دیدن آنها وجود نداشت. تا چشم کار می کرد مزرعه ها وباغ های موز و نارگیل و آناناس وجود داشت، بیهوده نبود که در طول شب لحظه به لحظه بوهای معطری در مشام ما می پیچید. اهالی روستا نیز آماده می شدند تا بر سر زمین و کشت وکار خود بروند. ماشین هایی که تمام شب را در کنار خیابان توقف کرده بودند نیز در حال برخواستن از خواب بودند و خود را آماده طی مسیر سفر می کردند.
گروه ما نیز آماده حرکت شد، رانندگی در اولین روز سفر زیر پرتو خورشید پنهان پس ابر، در لابه لای مزرعه های بزرگ ذرت، شالیزارهای بی پایان برنج و باغ های سر به فلک کشیده ی نارگیل رنگ چشمم را سبز کرده بود.
هوا خنک بود اما سرشار از پاکی، تا توانستم نفس کشیدم.
کیلومتری طی نکرده بودیم که در پس تابلوی بزرگی جنگل مه زده ای در برابرمان ظاهر شد. روی تابلو مشخصات جنگل اینگونه نوشته شده بود که : جنگل دست نخورده ای ما بین ایالت کاراناتاکا و کرالا، محل زیست حیواناتی مانند آهو، گوزن، روباه، طاووس، فیل، ببر و....
در ابتدای ورودی ایست حفاظت از جنگل قرار داشت. یکی از محافظان جنگل توصیه کرد که در این لحظه از صبح احتمال رویت حیوانات بسیار زیاد است بنابر این بهتر است مراقب باشید و در طول مسیر به هیچ وجه توقف نکنید و در صورت مشاهده ی آنها بدون ایجاد مزاحمتی با سرعت از کنارشان رد شوید.
هیجان زیادی داشتم، مواجه با حیوانات آزاد و وحشی که تا پیش از این حتی در باغ وحش هم آنها را ندیده بودم چه رسد به اینکه از میان آنها و از محل زندگی شان گذر کنیم.
پا به جنگل مه آلود گذاشتیم.
+
|