تبليغاتX
متقی آنلاین

متقی آنلاین

دریچه ای برای ارتباط در دنیای مجازی

تقدیم به سربازی که فرماندهی منطقه نبرد را بدست گرفت*

شنبه بیست و دوم دی 1386- 23:12 - حسین متقی فر

خدایا حکمت چه بود که در چنین دوره ای مرا خلق کردی و مهرت را بدلم انداختی، تا اومدم بفهمم جوونی چیه وارده مبارزه شدم . قبل از انقلاب، کارهای مسلح خطرناکی انجام می دادم که اگر به دست ساواک می افتادم با اون همه خودسازی  بازم نمی تونستم تحمل کنم که شکنجه ی همرزم هام رو می دیدم؛ انقلاب شد و وارد جنگ شدم. از کردستان به خطه ی خون رنگ جنوب در کنار چه عزیزایی که شاید خلقت عقیم باشه که بتونه مثل اونها را تکرار کنه جنگیدم، چندین سال مربی بودم و این دسته های گل را آموزش می دادم. خدا شاهده تا می تونستم بدون وضو وارد کلاس نمی شدم و همیشه می گفتم تو دلم شما مربی من هستید اما تقدیر را چه کنم، من بهترین روزهای زندگیم تو جنگ رقم خورد، لذتی که تو دنیا با چیزی نخواستم عوضش کنم. همسرم از من قوی تر بود  و روحیات اون باعث می شد حسین و زهرا را پیشش تنها بذارم و کنار مجاهدین فی سبیل ا… بمونم.
خدا می دونه حاضرم همه ی سرمایه ام را که مربوط به خودم هست بدم تا یکی پیدا بشه و بتونه از ماهواره های آمریکا دوران جنگ و مبارزاتم را کنار اون بچه های مخلص نشون بده و تا آخر عمرم به فقر و گرسنگی باشم، که ارزش این برام خیلی زیاده، چون تو جبهه من سختی و بی غذایی و نان خشک و کفک زده و خرمای کرمو زیاد خوردم، این ها را گفتم بخاطر این مطلب که بعضی وقت ها که دلم می شکنه می گم خدایا! چرا مرا با شهدا نبردی؟ تقدیرت چی بود که تو بعضی از صحنه ها همه شهید شدند و اسیر شدند و این رزمنده خسته و ناتوان را سالم بر گردوندی؟
حالا فهمیدم سرباز زخمی، که واسه چی زنده ام!
منم زخمی ام، زخمی عمیق دارم که خدا می دونه و بس!
22/10/86 ساعت 20/18

* نمی دونم چه چیزی را باید توضیح داد، اما به همین قدر اکتفا کنید و بدونید که این مطلب رو پدرم در پاسخ به کسی نوشت که خودش همه ی اینها را می فهمه و از من تقاضا کرد تا تایپ کنم و بگذارمش اینجا تا حک بشه تو وبلاگم برای یک عمر افتخار.

+ Balatarin |


من اصلاً نمی ترسم

شنبه بیست و دوم دی 1386- 14:12 - حسین متقی فر

وقتی سرمون داد کشیدی
شدیم دو تا جوجه و لرزیدیم اما نترسیدیم

وقتی باد  رو فرستادی تا بلرزونه تنمونو
چسبیدیم به هم، آره لرزیدیم اما نشکستیم

اما وقتی داشتی با لیز خوردنت روی زمین ولو می شدی
فهمیدم خیلی ضعیفم، شکستم، لرزیدم

خدا بیا و تنهامون نذار
بی مرام نشو، دمت گرم

آره این همونه که فحشت داد و نفرینت کرد
مثل سگ پشیمونم و از گفتنش ترسی ندارم

من اصلاً نمی ترسم
اگه تو باشی!

+ Balatarin |


وقتی سایه ها غرق شد

چهارشنبه نوزدهم دی 1386- 22:33 - حسین متقی فر

سایه هامان در آب افتاد
و تو گفتی، بنگر که چگونه غرق شدیم.
آب به شدت از میان سایه های غرق شده در آب می گذشت
و تو گفتی، این بدی هاست که به سرعت می رود
و سایه ها بر جا بود
مثل آن لحظه که شهر از حرکت ایستاد؛
ماشین ها، درخت ها، انسان
حتی زاینده رود که یخ می زد
و در میانه ی این سکون
تنها قلب هامان بود که می تپید.

+ Balatarin |


زلف بر باد رفت

سه شنبه هجدهم دی 1386- 23:19 - حسین متقی فر

چشمهای ماه چهارده را تکه ابری پوشاند
رعد و برق شد و تمام وجودش را شست
ماه چهارده سرخ شده بود و من او را خورشید دیدم
خورشیدی  که با قدرتی بی مانند به گداختن قلبم می اندیشید
به سان بی خبران؛ که خورشیدی بودن همین است.
اما ماه چهارده را چه ربطی است به خورشید شدن!
شکستم تا نشکند
نشستم تا ننشیند
خیس نشدم تا باریدنش را تمام کند
و آنگاه در میانه ی زمین و آسمان
روی ماه خدا را بوسیدم!
خدایی که دستش را دراز کرده بود و محتاج چهار هزار تومان  بود.
وابسته اگر بودیم، نمی دیدیمش و شاید نمی فهمیدیمش؛
اینکه ما بیشتر از همیشه محتاج بودیم.
و باد وزیدن گرفت، زلف بر باد می رفت تا بدهد بر بادم.

+ Balatarin |


گاهی به آسمان نگاه کن!*

دوشنبه هفدهم دی 1386- 11:9 - حسین متقی فر

سواری تاکسی بودم،همین چند روز پیش که باران شدید می آمد بر خلاف همیشه مسیر خانه تا مرکز سیتکو را با تاکسی آمدم، پشت چراغ قرمز آقای راننده ایستاد، و من در دل شمارش معکوس آزای عبور را می شمردم. باران قطع شده بود و هوا بسیار صاف بود و کوه صفه آنچنان شفاف می نمود که کمتر می شد چنین عکسی را در قاب تصویر گذاشت.
پشت سر مادر جوانی با تلفن همراهش بلند بلند صحبت می کردم، آقای راننده هم تلفن همراهش را از جیب در آورده بود و آن را تمیز می کرد. یک موتور سوار محترم از پشت سر بوق می زد که «برو جلوتر من رد بشوم» آقای راننده هم گفتند«مگر نمی بینی چراغ قرمز است؟» و او فحش قابل ملاحظه ای نثار راننده کرد که به راحتی با اینکه شیشه ها بالا بود و او هم کاسکت به سر بود همه ی مسافران را غرق خجالت کرد.مادرجوان همچنان حرف می زد« اصلاً ولشان کن، اونها لیاقت بچه ی من را ندارند، می برمش یه مهد دیگه ، فکر می کنند با یک بچه معمولی طرف هستند اون خیلی استعداد داره»، تابلوی بزرگ تبلیغاتی روبرو پلوپزی را نشان می داد که ته دیگ ایرانی درست می کند!، اونطرف تر پرایدی با سرعت زیاد تمام آبهای کف خیابان را به لباسهای یک پسر بچه ی مدرسه ای پاشید و بچه هم متحیر به خیابان نگاه می کرد، هنوز چراغ قرمز بود ، چشمم را از زمین برداشتم و بالا را نگاه کردم، تمام خیابان روبرویی با پرچم های سیاهی که برای عزاداری ایام محرم است، پوشیده شده و آسمان بزرگتر از همیشه به نظر می رسد، هر چه عمق اش را می کاوم تمامی ندارد. چراغ سبز می شود و به طوری که ماشین های پشت سر این سبز شدن را بهتر از راننده ی تاکسی دیده و دریافته باشند، بوق پشت بوق می زنند و راننده بیچاره هم تا به خودش آمد و دنده را عوض کرد و  وارد چهارراه شد مثل اینکه وارد میدان جنگ شده بود.
خانم پشت سری می گفت« خوب بسه دیگه، خرج موبایلم زیاد شد، خداحافظ»، چهارراه آپادانا ازماشین پیاده شدم و کنار خیابان ایستادم تا یکبار دیگر به آسمان نگاه کنم و مسیر رسیدن به مرکز را به این فکر کنم که این همه آدم، این همه فکر و عقیده، این همه نظر و سلیقه، این همه فرهنگ و تنوع...چه می شود؟
 تحمل، مدارا، شاید، اما به آسمان که نگاه کردم و خودم را جای آن گذاشتم، فهمیدم از بالا نگاه کردن چه معنی دارد، یک لحظه مثل دوربین فیلمهای سینمایی برویم بالا، بالای بالا و از آنجا به پائین نگاه کنیم، مثل آسمان، شاید، باید «گاهی به آسمان نگاه کرد»!

* توضیح: این مطلب را در تاریخ دوشنبه 10 بهمن ماه 1384 به عنوان سرمقاله برای مجله ی دانشجویی NIIT نوشتم.

  

شاملو می خوانم  و  این ابیاتش را به دل می نشانم:



با کلیدی اگر می آیی،
تا به دست خود
     از آهن تفته قفلی بسازم.

گر باز می گذاری در را،
تا به همت خویش
                     از سنگپاره سنگ
                                       دیواری بر آرم.-
باری
دل
در این برهوت
دیگر گونه چشم اندازی می طلبد.

قاطع و برنده
               تو آن شکوهپاره پاسخی،
به هنگامی که
                 اینان همه
                            نیستند
جز آن سوالی
                 خالی
                        به بلاهت.


هم بدان گونه که باد
در حرکت شاخساران و برگ ها.-
از رنگ های تو سایه ئی شان باید
گر بر آن سرند که حقیقتی یابند.
هم بر گونه ی باد
                     - که تنها
از جنبش شاخساران و برگ ها-


و عشق
- کز هرکناک تو-.


باری
دل در این برهوت
دیگرگونه چشم اندازی می طلبد.

+ Balatarin |


همیشگی ها

جمعه چهاردهم دی 1386- 10:44 - حسین متقی فر

این همه تمنای دل برای دیدن دایی ها گویا نیازمند زمان طولانی بود؛ هر چه باشد مونس سالها و لحظه های تنهایی است و بی قراری هایم را آرامشی ابدی است.
این همه سال گذشت تا همین چند ماه پیش وقتی دل هوایی شده بود، تصویرش را مقابل صورتم گرفتم و این قدر به چشمانش نگاه کردم تا دری گشود. دری به روی شناخت بیشترش که تا کنون این چنین ندیده بودمش، چهره ای معصوم و زمینی که هرچه بیشتر در او می کاویدم خودم را باز می یافتم. شاید اگر روزهای او برایم تکرار می شد همین مسیر را طی می کردم که او طی کرده بود.
پلاک نصفه اش را که به گردنم می آویزم، گرمی خونش را وقتی به خاک می ریخت روی قلبم حس می کنم. با صدایی که از به هم خوردن پلاک بوجود می آید لحظه های اصابت موشک و تیر و خمپاره بر بدن نازنینش را آنجنان حس می کنم که گویا زخم عمیقی که باعث رفتن او شد می خواهد مرا نیز با خود ببرد. همیشه برایم سوال بود که چرا در خاک فاو عراق کشته شد، زمینی که از آن عراق است نه ایران، سوالی که هنوز جوابی برایش نداده اند.
صبح عید غدیر، روزی که شاید برای آنها اهمیت داشته باشد خود را بر سر مزارش گذاشتم. خلوت بود و مثل همیشه دلچسب. بغض یکساله ام شکست، چه لحظه ها که با بستن چشم خود را بر سر مزارش یافتم. نمی توانم به این سکوت و سنگینی خواب آلوده ی قبراش همینجوری نگاه کنم، که خوب یادم است آن زمان را که چند تکه استخوان از بدن اش را آوردند و گفتند این همان جوان رعنایی بود که روزی فاتح لحظه های ناب بشری بوده است. مگر می شود فراموش کرد روزی را که روی پایش می نشستم و مثل حالا که تا بچه ای می بینم کودک می شوم و بازی زندگی شروع می شود، او نیز چنان فضایی را رقم می زد که طعم شیرین کودکی ام را زنده نگه می دارد.
یا همان روز که روی دست صدها نفر آوردندش تا به اینجا رسید، وقتی درون قبر پریدم تا برای به خاکسپاری روحم در کنار جسم اش جایی پیدا کنم. همانجا که اختیار از کف داده بودم و به زور از قبر بیرون کشیدندم، آنجا که مشتی از خاک قبراش را در دست داشتم و تمام صحنه های جنگ را مرور می کردم و نمی توانستم خیلی چیزها را فراموش کنم. گویا خیلی از همرزمانش دیده بودند حال و هوایم را و برای همین هم بود که کسی نزدیکم نشد. ساعت ها گذشت. همه رفتند، نم نم باران بارید، ابرها هم رفتند ولی نتوانستم از روی قبرش ثانیه ای تکان بخورم که پاره ای از روحم را گرو گذاشته بودم.
هنوز هم همانجاست. با آن وقار و معصومیت همیشگی اش، چنان چشم به من می دوزد که انگار مثل همیشه اش در کنارم ایستاده و دل نگرانم است. دل نگرانی هایم را از او به ارث برده ام، نه اصلاً همه چیزم را از او به ارث برده ام. مادربزرگ همیشه می گوید اگر او بود زندگی شما به سان دیگر بود. این را خوب می دانم اما همین که او نیست و در فضای فکری ما الگو شده است بهتر است تا بود و بنا به اسارت دنیایی مان او نیز شکلی زمینی به خود می گرفت.
فاصله گرفتم تا به سراغ دیگرانی بروم، دیگرانی که پدر همیشه یک دل پر خاطره از تک تک آنها برایم دارد، خاطراتی که هیچگاه تکراری نشده بود. شیرین ترین لذت زندگی ام را در همین همجواری اینان و پدر یافته ام و باز پس از یکسال تمام این لذت ها تکرار شد. آقایی می آید، سلام می کند و پدر را به بیست سال پیش می برد. وقتی به گذشته پر می زند او را جوانی جنگجو و مقاوم می یابم،شاید از او بترسم اما مطمئنم همیشه حس حسودی، حس غالب بوده است.
مادری از دور سلام واحوال پرسی می کرد و جلو می آمد، اول فکر کردم با من است، شک کردم پشت سرم را نگاه کردم، کسی نبود. جلو تر که آمد دیدم روی قبر افتاد و انگار که پسرش را در آغوش کشیده باشد چنان با کلمات مادرانه بازی کرد که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. مادری که به جای تن گرم پسرش سنگ سردی را در آغوش می کشید.
پدر هنوز خاطره می گوید، بدنم می لرزد  البته که هوا هم سرد است.
وقتی بر می گشتیم در این فکر بودم که کجای دنیا می تواند وزن بودنم را بفهمد، ابعادم را درک کند که این خاک جایی است که من پاره ای از روحم را در آن به امانت نهاده ام، تا درختی شود یا بته ای، نمی دانم اصلاً گیاه هرزه ای که هر چه هم شود باز ریشه در همین خاک دارد. همین خاک فقط می تواند لحظه های زندگی ام را معنا کند، شادی ها و غم هایم را، بودن ها و نبودن ها را و تمام آنچه که از آن می توان به عنوان سرمایه های معنوی یک زندگی نامیدش.
اصلاً این چند روز در ایران بودن با همین افکار می گذرد. با نشانه هایی که مرا به سوی خود می خوانند که تو را می فهمیم و تو را می خواهیم. اینجا سرزمین دوست داشتنی من است نه آنکه وطن پرست باشم، که تمام هستی ام اینجا معنی می شود.

+ Balatarin |


از لابه لای خاطرات

چهارشنبه دوازدهم دی 1386- 13:49 - حسین متقی فر

توضیح: این روزها به بهانه اسباب کشی و بسته بندی کردن، گاهی چیزهایی یافت می شود که سرشار از خاطرات است بخصوص سررسیدهایی که از شش هفت سال پیش بواسطه ی عادت خاطره نویسی حرف ها برای گفتن دارد. از لابه لای کاغذها چند تکه واگویه از دوران زلزله ی بم یافتم. در واقع از یکسال گذشته که متقی آنلاین شروع به کار کرد همواره دلم می خواست از خاطرات آن روزها بنویسم اما نشد. اکنون بهانه ی خوبی است تا به مناسبت سالگرد این واقعه(پنج دیماه) تمامی این خاطره ها را که در گرماگرم آن روزها نوشته بودم را بدون ویرایش تقدیم کنم، بدون ویرایش از آن جهت که حس و حال آن روزها نمایان تر باشد.
البته اگر آن جناب سرهنگ مفتخور که مسئولم بود دفتر یادداشتم را نمی گرفت، مطمئن بودم بیشتر از این خاطراتی باقی می ماند.

7-دیماه
اذا زلزله الارض و زلزالها...
وقتی قرار است همه چیز دگرگون شود، اینگونه خود را نمایان می سازد. وقتی قرار است آنچه امر خدا بر آن تعلق گرفته عملی شود، اینگونه می شود...
آری همه چیز ویران است. همه چیز نابود است. تصور کن بود تو نابود شود. تصور کن آنچه در تمام عمرت مثل مورچه ای دور خود جمع کرده ای به یکباره ویران شود، به یکباره در انبوه خاکها مدفون شود. تصور کن رحمت خدا به یکباره قهر و خشم شود.
اینجا همه فاجعه است. همه غم، اندوه، گریه، ویرانی، وا ویلا... که قلم ناتوان است از توصیفش! خدایا چگونه می شود که این رحمت بی انتها این مهربانی بی پایان، ناگهان اینگونه خشم می شود.
تصویر بم مانند خانه ای روی آب می ماند، خانه ای که هر آن در حال ریزش است. آه ای نخل های تنها، ای سربلندهای اندوهگین، چگونه تحمل می کنید این سوگواری را، چگونه ماتم عزیزان، این کودکان بازیگوش و معصوم را که در زیر سایه های خنک برگهای سبزتان به کودکی خویش دل آرام کرده بودند را تحمل می کنید.
اینجا بم است، آری شهری که در تاریخ ایران مدفون شد، شهری که مردمانش را بلعیده است. خدایا من حکمت تو را درک نمی کنم، من عظمت تو را فقط و فقط می بینم، من خود را بسیار ناچیز درک می کنم.
مرگ برادر خوبی است برای خواهرش زندگی، مرگ بال گسترده ی پرنده ی زندگی، مرگ این هم آغوش مهربان زندگی. ای مرگ، ای برادر عزیز، تو بسیار به من نزدیکی، تو را از جنس خود می پندارم، تو را در یستر ام هم آغوشی مهربان می دانم. تو از جنس  غم پس از شادی هستی، آری تو جنس غمی اما برای من فراوانی از شادی، از نور، از رحمت، تو بزرگی!
فقط توئی که می توانی با بالهایت آدمیان غافل را فقط برای لحظه ای به خودآری، فقط تو می توانی با آغوش مهربانت همه را در پناه خود گیری، دریای رحمتت بی انتهاست و در بحر مواج تو در و گهر فراوان است.
دنیای ما، چه سرنوشت شومی دارد. آنچه خدای رحمان می گفت راست بود: دنیای فانی! براستی اینجاست که مفهوم فنا را در می یابم، با پوست و گوشت و خونم آمیخته می شود و ای بسا تاسف که در این دنیای فانی و دراین شهر ماتم زده هنوز بسیارند کسانی که نه تنها چشم عبرت بین باز نمی کنند که چشم حریص دنیایی خود را گشاد و گشاده تر می کنند.


8-دیماه
ای وای بر شهر بم، ای فغان بر شهر بم!
بم تو نفرین شده ای، بم تو در سوگ غفلت مردمانت نشسته ای، تو تاوان ....پس می دهی!
بم، ناله ی مردمانت را بنگر، بم داغ جدائی ها را بنگر، هان ای دیده ی عبرت بین بنگر چه بر سر مردمانی آمد که روزگارانی را به غفلت گذراندند. بنگر عظمت خدایت را، بنگر، ببین صبر خدایت را. تو چگونه سر خم کرده ای بم، چگونه بالهای پناهت را بر سر مردمان کوبانیدی، چگونه پتک شدی و کوبانیدی خشم و قهرت را!
از آن همه های و هو، از آن همه شر و شور اکنون مانده بر جا کوهی از خاک، هر جا را که ببینی ویران است. این شهر روزی سرکشی ها به خود دیده است، روزی تکبر آدمی هارا دیده است، روزی خنده ی مستانه ی عربده جویی را دیده است و اما اکنون از آن همه سرکشی ها؛ آوارگی ها، دربدری، بیچارگی مانده است.
دیروز گذرم به خانه ای ویران افتاد، در میان خرابی ها دفتری پاره دیدم. گویا برای فاطمه ای بود. فاطمه ای که هم دانشجو بود و هم خیاطی می کرد و از این را امرا معاش می کرد. در دفترش حساب های روزانه اش بود:
10000 تومان بدهکار به مادر
2000 تومان ..............
و هم جزوه های درسی اش و گوشه ای از آن چند خطی درد دل یا شاید شکوه ای، شاید هم مرهمی برای دب خودش.
عجیب احساس غربت کردم، خوب گشتم، لباس هایش را هم پیدا کردم. ظاهرش ساده و عابرومندانه بود. گوشه ای از دفترش نوشته بود:
... مرهم درد بی کسی ام، خدایا یاران را چه شد؟...
و در ادامه اش نوشتم:
مرهم درد بی کسی ات، یاران آمده اند، از همه جای دنیا آمده اند. فاطمه جان تو کجائی؟ چشمانت را باز کن ما همه آمده ایم تا تو تنها نباشی تا تو بی کس نباشی، اما تو نیستی. گویا مرگ زودتر از ما تنهایی ات را پر کرده، گویا تو با او انس بیشتری یافته ای، فاطمه جان همه آمده اند اما اکنون پیکرت را به خاک می سپارند، پیکر تو و خانواده ات را و برادرت مهدی را.
مهدی کوچولوی پنج ساله را که تو دو روز قبل از زلزله برای او جشن تولد گرفته بودی! فاطمه جان، من بدون اجازه دفترت را خواندم، دیدم که هدیه ی تولد برادرت را از پول خودت از همان پولی که بابت خیاطی و لباس دوختنت بدست آوردی آن هم با چه عشقی خریده بودی، نوشته بودی خوشحالی که برادرت بازوی دست پدرت است، عصای پیری مادرت!
فاطمه جان، تولد برادرت مبارک، تولد تمام پسران پنج ساله ی بم مبارک! به خاک سپاری تمام آنها نیز مبارک. فاطمه جان، خوشا به حالت، خوشا به حال برادر و مادر و پدرت، اکنون ما آمده ایم اما چه بسیار دیر آمدیم. ای روزگار لعنتی، چه رسم بیهوده ای داری، چه شیوه ی فرسوده ای داری، چه نگاه پلیدی داری، گر سر ناسازگاری مردان و زنان عاقل شهر با خدایت بود، به کودکان بمی چه کار داشتی، مهدی پنج ساله ی مرا چه کار داشتی، چرا همه را با هم بردی، چرا؟
فاطمه جان می دانم، حتی در هنگام مرگت توان شیون را هم نداشتی، با چشمان بسته ات از دنیا رفتی. اما بدان هنوز زندگی برای ما جاری است، هنوز غافلان غافل اند و جاهلان جاهل.
هنوز هستند و بسیار هستند، جنایتکارانی  که باید می مردند و نمردند. خدا به آنها فرصت جولان داده است. پرده ی غفلت و جهل را بر دیده گانشان بس عظیم کشانده است تا اینان تاوان خون شما را بدهند.
فاطمه جان بدرود، خواهر من، برادر من بدرود، سلام مرا به خدایتان بسپارید وبه او بگوئید، مهربان تر از تو ندیده ام و بگوئید زیبا تر از تو ندیده ام.
بگوئید تنها توئی و فقط توئی که می توانی هر که را بخواهی گمراه کنی و هر که را بخواهی نجات دهی، به او بگوئید خشمت را هم دوست داریم چرا که تو را دوست داریم، هر جه بر سرمان آید از رفتار خودمان خواهد بود! فاطمه جام درود و دو صد بدرود، امیدوارم با برادرت و خانواده ات در بهشت خدا بدون هراس از ویرانی و لرزش زمین دل خوش بدارید!


9-دیماه
اینجا مردمان دیگر اشکی در چشم ندارند که بگریند، اینجا مردمان لباس مشکی ندارند که در ماتم عزیزانشان بپوشند. اینجا مردمان، روز قیامت را به چشم دیده اند. اینجا مردمان، می خندند و می گویند همه کس مان را از دست داده ایم. اینجا مردمان، شبها نمی خوابند، خواب از خانه ی چشمشان فرار کرده است همانجا زیر آوارها مانده است.
اینجا مردمان، دیگر سقفی بر سر خود ندارند. اینجا مردمان، همه در خیابان ها در کنار جوی آب، سایه ی نخل ها، زیر چادرها شب را بدون حفاظ می خوابند، چه می گویم!، اینجا شبها اول بیداری هاست، اینجا شبها زنان و کودکان تا صبح می نالند، صدای شیونشان گوش فلک را کر می کند، دل آدم را کباب می کند.
من از شبهای بم نفرت دارم، شبهای بم، شبهای فغان و زاری است، اینجا همه می نالند حتی سگان و مرغان و خروسان و...
خدایا شب بم را سحر کن، ناله ی مردم را اثر کن. شب های بم. شب های غم است.
تمام جدائی هایشان را شب بیاد می آرند،تمام زخمها شب سر باز می زند، اینجا شبها حتی ماه هم نور خود را بر این مردم دریغ می کند، باد هم نمی وزد، ستاره ای سو سو نمی کند، پرنده ای پر نمی زند؛ آه، شبهای بم، شبهای بی پایان بم کی سحرگاهت را می بینم.


10-دیماه
خدایا تو چه کردی با این شهر، با این مردم، خدایا من در رحمانیت و مهر و صفایت جایی برای این همه خشم و طوفان نمی بینم. خدایا تو را به بزرگواری و عظمت و قدرت ات برای دیگران اینگونه مخواه!


11-دیماه
از بم اکنون شاید اسمی باقی مانده باشد، شاید که نه مطمئناً اسمی باقی مانده است. مگر این همه ویرانی و خاک را می توان شهر نامید، مگر این خرابی های وحشتناک را می توان شهر نامید، آه خدایا،من نمی توانم این همه نابودی را باور کنم.
می گفت: "تمام زندگی ام، تاب و توانم همین خانه بود. آنچه در طول سالیان جمع کردم این خانه بود، این خانه برای من وبچه ها بود ما بود که نابود شد." باقی مانده ی لوازم اش را جمع کردیم تا به شهر گلبافت ببرد و از اندک مانده ی زندگی اش هم چادری بر پا شد، محقر تر از آنچه بتوان خانه ای برای زندگی نامیدش!


12-دیماه
خدایا، خوب می دانی نه فکرم یاری می کند نه این قلم، تا بتوانم آنچه را می بینم روی کاغذ بریزم، اما چه کنم اگر ننویسم می میرم! هیچ هم صحبتی نیافتم لایق هم کلامی، هیچ دلی ندیدم نزدیک باشد، هیچ انسانی ندیدم زنده باشد، چرا زنده دیدم اما آن زنده هم خواب بود شاید، یا خودش را به خوابی می زد، نمی دانم!
اصلاً دلم تنگ است.


13-دیماه
این خانوداه دو دختر داشت و یک پسر. دخترانش جوان و مادری مهربان و پدری پیر و خوش دل، شب که شد برایشان پتو بردم، پدر در خانه نبود. مادر جادر به سر، قران می خواند، دختر جوان پتو را از من گرفت، کودکی در چادر دیدم. پرسیدم، او دیگر کیست؟ آتشی زیر خاکستر بود، ناگهان منفجر شد. اشک چشمان معصومش را خیس کرد، گریان می گفت دختر خاله ام تنها بازمانده ی خانواده ی ماست، او سه ساله است. از بهزیستی آمده بودند تا ببرندش اما نگذاشتیم و گفتیم سرپرستی اش را قبول می کنیم.
با اصرار مادر به داخل چادر رفتم، کمی با "حدیث" این طفل سه ساله بازی کردم، شکلات به او دادم و چایی خورد و به سمت مسجد به راه افتادم. خدا خدا کردن هایم فایده ای نداشت، روزها خواهد گذشت و حدیث ناز من بزرگ می شود و روزی حدیث زندگی اش را برای فرزندش بازگو می کند، از خشم زمین می گوید، از بی مهری مردم شهرش و از لطف خدایش، حدیث را هر روز می بینم، حدیث را هر شب به خواب می بینم، چشمان کوچکش آنی رهایم نمی کند.


14-دیماه
بم، شهر افسردگی هاست. بم خواب سرد زمستانی شبهای غم است. بم فراموشی خداست. بم رهایی من است، افسون عاشقی. لحظه های تکه پاره مردن زیر آوار، وقتی خفه می شویم، وقتی با صدای شکسته شدن تیرهای چوبی سقف، وحشت چونان گرگی درنده تکه پاره مان می کرد، بم شهر آرزوهای حبابی است، بم شهر کاغذهای خط خطی است، بم آرزوی پرنده هاست، بم غم شادی افزاست، روی چادری نوشته بود:
دیوانه ام مرا رها کنید / دیوانه ام دلم را صدا کنید
دیوانه ای که مرد، دیوانه ای که از جنون خود راضی است. رضا به جنون شرط عقل است، اما دیوانگی من بی عقلی نیست، دیوانه ام نه آن سان  که تو می اندیشی، دیوانه ام؛ تو فاصله بگیر،های فاصله. با رفتن راحت شدم. تنهایی ام را می پرستم، در تنها بودنم رشد می کنم، هنگام تنهایی شاخه های نخل دستم را می گیرند و با خود به آسمان می برندم، خرما می دهم، رطب...آی مردم...رطب مضافتی بم!
دیگر نمی توانم رطب بم بخورم و تمام صحنه های اجساد روی هم انباشته شده جلو چشمانم نیایند، این رطب لذیذ بم!


15-دیماه
این یک خانواده است، نمائی باز از یک فاجعه. خانواده اینجا یعنی بم اینگونه معنی می دهد، اینجا بم است، غم نه! بم!
سرپرست خانواده: زهرا سیدی، 38 ساله، مجروح
تنها بازمانده ی زهرا خانم ، ایمان جنگی پسر بیست ساله اش، سرباز وظیفه ی 05 کرمان است.
تعداد اعضاء خانواده: 9 نفر
تعداد کشته شده ها: 7 نفر
عباس جنگی: 48 ساله پدر خانواده فوت کرده است.
احسان جنگی: 16 ساله پسر .....
سعید جنگی: 9 ساله ......
نغمه جنگی: 5 ......
نازی جنگی: 7.....
محسن جنگی: 9....
خدایا دو هفته می گذرد، این خانواده هنوز چادر ندارد.آری خانواده!
شبها در چادر یک خانواده ی! دیگر می خوابند، این هم آن یک خانواده ی دیگر:
سرپرست خانواده: حجت سیدی 18 ساله
حجت و خواهرش فریبا سیدی 15 ساله هنوز زنده اند، هنوز.اکبر سیدی پدر خانواده 37 ساله(نانوا) فوت کرده است. مهدیه سیدی مادر خانواده 30 ساله فوت کرده است. نفیسه سیدی 14 ساله، نکیسا سیدی 1 ساله...همه فوت کرده اند.
حجت و ایمان به همراه فریبا و مادر ایمان که عمه ی فریباست در یک چادر شبها می خوابند.
خدایا، دیشب را اگر تو فراموش کنی من نمی توانم فراموش کنم. بیرون آمدم تا وضو بگیرم. زنی جلو آمد. هنوز سلام نکرده بود اشک صورتش را خیس کرد. من نیز همراهش گریه کردم و با خود زمزمه کردم:
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود / این راز سر به مهر به عالم ثمر شود
این زن همان زهرا خانم مادر ایمان بود، می گفت بچه های برادرش (حجت و فریبا) دارند دیوانه می شوند، همین طور سر به سر ایمان می گذارند، ایمان هم از آنها بدتر شده است. من هم دارم دیوانه می شوم. خدایا کسی نیست به فریاد ما برسد.
شما کمک کنید یک چادر به من بدهید تا امشب جدا بخوابیم. و سپس از زندگی اش تعریف کرد.می گفت شوهرش با شش فرزند کشته شده اند، این ها به کناری قبر آنها را هم نمی دانم کجاست. بیروز پسرم رفت نزدیک خانه دید پولها و طلاهایم را که داخل کیفی بود، دزدیده اند. خانه را هم بلدوزر ویران کرده و شخم زده، پسرم را هم زندند و به او گفتند تواینجا برای دزدی آمده ای!
تو را به خدا یک چادر به من بدهید...
این جمله ی لعنتی مدام در ذهنم است، این چادر، چادر لعنتی... دارم دیوانه می شود ای خدا، انبارها پر از جادر است اما سهم این ها هیچ...
باید کاری کنم. ده پانزده کیلومتری پیاده رفتم تا به مقر اصلی سپاه رسیدم. ماجرا را برای بچه های اصفهانی گفتم، با همکاری یکی از آنها تو تاریکی شب یکی از چادرهای پاکستانی را دزدیدیم و  آوردیم برای زهرا خانم، باز که کردیم دیدم خیلی بزرگه یعنی 15 نفره است. بچه های گروه گفتند این را به زهرا خانم نده، به کار خودمون بیشتر می یاد. با جنگ و دعوا گفتم مال اونهاست. خلاصه برادران امدادگر با این استدلال که مستحق و نیازمند تر از اینها هم هست چادر را نداند. خدایا انسان این همه بی شعور هم می تونه، بشه!
اصلاً حالم خوب نیست، ایمان و مادرش هنوز کنار خیابان نشسته اند. وای بر من!


16-دیماه
سنگینی مصیبت ها روحم را سنگین کرده است، نمی دانم ولی شاید به جنازه عادت کرده ام، به غم به گریه به ناله. امید و نشاط هم که بعد از زلزله از این شهر رفته است، اما در عجبم که چرا این تریاک لعنتی هنوز گریبان گیر بازماندگان است. شاید حقیقتی اینچا وجود داشته باشد به نام تریاک، اصل مسلمی که با زندگی این مردمان پیوند خورده و تارهای گسسته ی هویتی این مردم با پودش چنان فرشی بافته بس بی نقش و بی نگار. زیاده گویی نیست اگر بگویم اینجا شبها هر چادر مامنی امن است برای بساط منقل و سیخ و سنگ!
مردان و پسران و گاهاً زنان میان سال این شهر شبها را با تریاک به صبح می رسانند. البته موقعیت جغرافیایی بم این شرایط را برای مردمانش مهیا کرده است، از طرفی همجواری با شهرهای مرزی افغانستان و اتصال به شاهراه های جاده های کشوری.
ترانزیت مواد مخدر شغل اول یا دوم مردان این شهر بوده و تریاک ها با لاک و موم افغانی اینجا تقسیم می شود، تبدیل می شود و به سراسر کشور توزیع می شود. ناگریز در این میانه، مردان بسیاری نیز به دام اعتیاد افتاده اند. اعتیادی که آنها را در منجلاب پستی فرو برده است. از جانبازان جنگ تا کارمندان اداره های انقلابی و اسلامی تا مردم عادی همه شبها بر سر یک چیز بساط مشترک دارند و آن هم منقل است.
"یاسر"  همراه پدرش در یک چادر است، البته از خانواده ی او کسی کشته نشده اما به پزشکان می گویند مادرش از وحشت زلزله مخچه اش را از دست داده است و اکنون در بیمارستان است. خواهرش سمیه 22 ساله است و تا گرفتن فوق دیپلمش چند واحدی بیشتر ندارد. البته پدرش ناراحت بود و می گفت پولی برایم نمانده تا او را به زاهدان بفرستم تا درسش را ادامه دهد، همه ی پولش را دزدیده اند.
هنگامی که برای کمک به چادرش رفتم یاسر هم تریاک می کشید، از او پرسیدم در این شرایط چرا؟ گفت: پدرم برای من همین را گذاشته، به من همین را یاد داده، پدر پدرم هم به او همین را."
تریاک تنها وارث بم است. تریاک تنها بازمانده ی زلزله ای است که داغ ندیده است. می گویند ساعاتی پس از زلزله مصرف دو سال تریاک کشور از شهر خارج شد. می گویند اشرار تریاک ها را سوار بر وانت ها و کامیون ها می کردند و اجساد را روی آن می گذاشتند تا از قرارگاه ها ی شهری مرصاد در جاده بم-کرمان گذر کنند، آنگاه مرده ها را در بیابان می ریختند.

+ Balatarin |


از آخر به اول

دوشنبه دهم دی 1386- 10:20 - حسین متقی فر

از آخر به اول می نویسم، خب شاید به آخر رسیده باشد.
قرار بود فیلم ببینم، گفتگو با او یاTalk to her عنوان فيلمي بود كه بنا به تعریف های آقای شیرازی به نظر جذاب می آمد.
با تلفنی که خواهرم کرد فهمیدم نه تنها برنامه ی تماشای فیلم به هم می خورد که باید معذرت خواهی هم بکنم.دکتر روانشناسمان زودتر از وقت موعد پذیرایم شده بود.
راهی دروازه شیراز شدم، شب های اصفهان مانند همیشه اش سرشار از حرفهای نگفته است. زاینده رود این روزها میزبان پرنده های مهاجری است که خاطرات و نجواهای شبانه ام را تا قطب شمال برده اند و شاید سر هر کوی و جویی از مکاشفه های شبانه مان روایت ها گفته باشند.
آن شبهای اجبار سربازی در برجک ها خیابان کمال اسماعیل زیر تازیانه های منجمد کننده ی باد که بر پیکر برجک فلزی می تاخت تا سرباز مجبوری را در محفظه اش تبدیل به قالبی از یخ کند،اگر نبودند همین میهمانان سرزمین سیبری تا با پروازهای شبانه راهی به امید گشایند شاید سر گروهابان در یکی از همین سحر ها که منطقه ی تحت حفاظت را تحویل دیگری می داد با پیکر نیمه جان سربازی رو به رو می شد.
رقص این پرنده ها در آسمان زمستانی اصفهان و خواب عمیق شان زیر پرهای پف کرده روی آب لذتی برای چشمان حریصم بود، آن شب ها، آن شب ها که دری رو به آن دنیا داشت. آن شب ها که دلیل کافی بود تا به پایان برسانم روز جهنمی ام را در میان خیل آدمهایی که نمی توانستند بفهمندم، آن شب های اجبار و امید...
وقتی تاکسی از کنار برجک کمال اسماعیل گذشت نیم نگاهی به سرباز اسلحه بدست کردم. دستانش را به هم می مالید و بازدمش را که رمقی از گرما نداشت به میان انگشتانش می فرستاد، مثل آن شبها آنقدر بالا و پائین می پرید تا بلکه گرمی خونش زندگی اش را تضمین کند، نمی دانم به آسمان نگاه می کرد یا نه، نمی دانم پرنده ها را می دید یا نه!
نفر قبلی دیر آمد بیرون و همین باعث شد تا انتظار با اضطراب همساز شود.به سی دقیقه ی طلایی پیش رو فکر می کردم و نمی خواستم با جمله های از قبل ساخته به دیدارش بروم تا مبادا از طراوت و صداقت حرفهایم کاسته شود. آخر هر چه باشد دکتر بهترین مشاور روی زمین است که می شناسمش، بارها گره از کارمان گشوده و چراغی پیش رویمان نهاده،گرچه از آن روزهای شیرین که در کلاسهایش مشق زندگی تمرین می کردیم و به قول خودش ابزار به دست می گرفتیم تا استادانه بر روانمان مدیریت کنیم بیش از چهار سال می گذشت اما هر کجا که با زندگی مواجه می شدم تمام آن ابزارها را از جیب بیرون می آوردم و با مهارت به کارش می بستم.
نوبتم شد و احساس کردم اضطراب ندارم. چهره ی دوست داشتنی اش را در آغوش خیال کشیدم و اول از همه بابت درهای رهایی که برویم گشوده بود از صمیم قلب تشکر کردم.
سوال هایش را پرسید و من صادقانه تمام سفره ی دلم را در مقابلش گشودم، بدون لحظه ای ترس. دکتر شنونده ی خوبی است و از همه مهم تر استاد بازی با ظرافت های زندگی است. از کلامش متوجه شادی اش شدم، که شاگردی می دید که درسهایش را خوب پس می دهد.
همین شاد بودنش اسباب اعتماد به نفسم را فراهم کرد تا آزادانه واگویه هایم را گویا کنم.
آخرش را از اولش می شد پیش بینی کرد چه حتی خود دکتر نیز اذعان داشت که تو نیازی به اینجا آمدن نداشتی، اما خبر نداشت از نیاز من که با حرف هایش رنگ ایمان به خود می گرفت.
سخن هایی که میانمان در آن سی دقیقه ی طلایی جاری بود سنگین بود، سنگین بر وزن زندگی-که خود را تحمیل شدنی نشان می داد- وزنی که حسین عاقل باید به دوش بگیردش و حسین عاشق از آن گریزان باشد.
پیش از این نیز در میانه ی بازی عقل و حس یا خون بازی تضادها هنرنمایی کرده بودم و تماشاچیان معرکه را به تشویق واداشته بودم اما خوب می دانستم که این خون بازی اول قربانیش را از میان بازیگرانش انتخاب می کند و که بهتر از نقش اول این تاتر؟
همان جا دکتر گفت که حسین وقتی این چنین اثری از خودخواهی و تمامیت خواهی نداری فهمیدم که باید آخر این تاتر را خودم بنویسم: مردی که به خاطر او از او گذشت.
نفهمیدم تا خانه چرا این قدر خودم را لعنت کردم، جرا آرزو کردم کاش خودخواه بودم، جرا سر خدا داد کشیدم، چرا به بخت بدم نفرین کردم، چرا شاکی خدا شدم و برایش خط و نشان کشیدم که حالا که جنین کردی باید چنان هم بکنی؟
هر جه بود این بغض لعنتی نشکست و نشکست تا ثانیه هایی که از گرم شدن چشمانم در بستر گذشته بود و نوازش خدا را روی سرم یافتم. مادرم چنان با حسرت کنارم نشسته بود که می توانستم بفهمم به دو سه هفته ی دیگر فکر می کند که دیگر کنارش نیستم.
بیدار شدم و این تکه گوشت بی تاب را در قفسه ی سینه ام چنان فشردم که نم نم بارانش روی گونه هایم نشست. مادرم را دور کردم تا بارانی شدنم را نبیند، اعتراف کردم که خدایا شکست ام دادی، من دوباره شکست خوردم.
شاید همین اصل کافی باشد تا بگوید؛ "که هستی به وقتش و به جا،آدم رو به آنچه می خواهد می رساند، حالا هر چقدر ما بالا و پائین کنیم فایده ای ندارد پس چه بهتر که تن بدیم به رضای خودش."

+ Balatarin |