سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386- 10:31 - حسین متقی فر
برای زندگی کردن بهانه بسیار است، اما بهترین بهانه خود زندگی است. دیشب داستان کوتاه "شیرینی عسلی" را که تمام کردم، این جمله اش را تا صبح خواب دیدم؛" ... دلم می خواهد قصه هایی بنویسم که با تمام چیزهایی که تا حالا نوشته ام فرق کند. دلم می خواهد از آدم هایی بنویسم که رویایی در سر دارند و در آرزوی روشنایی، منتظرند شب تمام شود تا بتوانند عزیزانشان را در آغوش بگیرند."
لحظه هایی خلق می کند، راه هایی را سبز می کند، انگیزه ها به دل می نشاند، نشانه ها روشن می کند تا فقط به بهانه ی زندگی کردن راز لحظه ها را دریابی و بدون بهانه زندگی کنی.
اینگونه می شود که این روزها حسابی غرق در زندگی کردنم، آنچنانی که خود تصور نمی کردم.
شیرینی تمام سختی هایی که زندگی با آن قانون های پیچیده و نامفهومش در کام زمان می ریزد، راز زندگی است و احساس می کنم ما کاوشگران کوچکی هستیم که باید ذربین به دست بگیریم و به واکاوی این اتفاق ها بنشینیم و کاممان را شیرین کنیم.
و همین جا تفاوت میان این پست با پست قبلی معلوم می شود !
+
|
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386- 15:58 - حسین متقی فر
می خواهم بنویسم. دیشب تمام سر بالایی را یک نفس دویدم، آن بلندی روی چمن ها ولو شدم رو به شهر؛ همه چیز از این بالا آرام و ساکت است. سو سوی چراغ و نور است که القاء می کند این آرامش را و گرنه خوب می دانم که با رفتن دوباره در میان این شلوغی چه چیزها که در انتظار خواهد بود. شبگردی کار این روز ها و شب هاست، تنها یا با کسی. ردپایت را روی برفها، بوی تن ات را در لابه لای شاخه ها همان ها که وقتی باد می وزید در لابه لایش زیباترین تصویر می شد در برابر چشمانت و عطر کلامت که هنوز نسیم با خود به این سو و آن سو می بردش، همه را می بویم و می جویم. -خنده ها کو، رنگ ها؟ سجادم سلام هنوز در سفرم
نقطه سر خط یعنی حرف برای گفتن زیاد است اما جان کلام را با نقطه خفه می کنم تا سرشاری سکوت همچنان رمزآلود و مبهم بماند. باز هم نقطه؛ به این نقطه ها خیره می شوم و انگشتانم از تایپ کردن باز می ایستند...
این زخمه های مضراب خاطرات که از روی موسیقی اجباری ات با آن کد مخفی اش بلند می شود و بر تارهای بی رمق ذهنم می نشیند، این مرور لحظه های شور انگیز که باید از جا بلندم کند و برقصاندم، این آواهای دور دست و اساطیری نقش بسته بر تار و پود روزهای اصفهان گردی و این. بازهم انگشتم روی کلیدی می رود که نقطه گذاشتن کار اوست، و سکوت . باز هم نقطه.
آمدم از ره، به رویم در چو کس نگشود رفتم
گرم پیکر آمدم، افسرده تار و پود رفتم
جای آسودن چو نبود رهروان، رنج سفر به
آمدم از ره، نشسته رو، غبار آلود رفتم
سوز سرد از جانب کوه می وزد، شاید از کنار همان صندلی بالای کوه در انتهای ایستگاه نیز گذر کرده باشد. گردنم یخ می زند، شالگردنی هم در کار نیست، دست دلسوزی نیز. این نقطه هم از سر پنجه ی انگشتم دور نمی شود
زیپ پلیورم را تا بالا می کشم، زبانم بیهوده در دهانم می چرخد، حرف می زنم:
خبه سا، نه که بد باشه، خبه خبه، جخ تازه بهترم میشه!
خبس،خب ِ خب!
آ طوری یم نیستا!
گریه ها، آهنگ ها؟
کو درای کاروان؟ کو صدای چاوشان؟
شهر مرده، بی صدا، تاریک
هیچ فانوسی نه روشن در گذرها
کودکی پیدا نه بر سکوی درها
دستی آیا خانه ای را در نخواهد زد؟
در هوای ساکت این شهر
یک پرنده پر نخواهد زد؟
- نه
در نخواهد زد
یک پرنده پر نخواهد زد
من اینجایم. ایرانی که آرزویش را داشتم. اگر کسی باور نکند تو بهتر از هر کس می توانی شهادت بدهی که چه شبهایی را در آرزوی اینجایی که هستم سحر کردم. تو می توانی به همه بگویی که حسین ساعت ها به عکس میدان امام و زاینده رود چنان خیره می شد که گویا معشوقه اش را دیده است. و اینجا از پشت پنجره به خوبی کوه صفه را می بینم و صدای گنجشک می آید.
اصفهانم، اما اصفهان با من خوب نیست. تو بهتر می فهمی عمق حرفم را وقتی بگویم آرزو می کنم برگردم پیش تو، اینجا با تو هم خوب نخواهد بود سجاد عزیز من! جایی برایم بگذار تا بیایم. اتاقم را مرتب کن، اگر گرد و خاک دو ماه دوری فقط روی اسباب و اساس اتاق است تمیزش کن و گرنه با گردی که روی دلت نشاندم نمی دانم چه کنم.
وقتی آمدم، تقاضا نکن تا برایت خاطره ی ایران بودنم را تعریف کنم، فقط بخند تا پناهم شوی. این هم آخرین نقطه!
خیال می کنم
در آب های جهان قایقی است
و من – مسافر قایق – هزارها سال است
سرود زنده ی دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم.
+
|
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386- 10:14 - حسین متقی فر
ای ساربان، ای کاروان // لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من // جان و دل مرا می بری در بستنِ پیمان ما // تنها گواه ما شد خدا تا این جهان، بر پا بود // این عشق ما بماند بجا تمامی دینم، به دنیای فانی // شراره عشقی، که شد زندگانی به یاد یاری، خوشا قطره اشکی // به سوز عشقی، خوشا زندگانی همیشه خدایا، محبت دلها // به دلها بماند، بسان دل ما که لیلی و مجنون فسانه شود // حکایت ما جاودانه شود تو اکنون زعشقم گریزانی // غمم را ز چشمم نمی خوانی ازاین غم چه حالم نمی دانی پس از تو نمونم برای خدا // تو مرگ دلم را ببین و برو چو طوفان سختی ز شاخه غم // گل هستی ام را بچین و برو که هستم من آن تک درختی // که در پای طوفان نشسته همه شاخه های وجودش // زخشم طبیعت شکسته
+
|
گزارش بازدید از کلیسای وانک: و خدایی که همین نزدیکی است
جمعه پنجم بهمن 1386- 12:26 - حسین متقی فر
نه زنگ پیاپی ساعت بزرگ کلیسا، آغاز بازدید بیست نفر از دانشجویان NIIT از کلیسای بزرگ وانک در صبح یک جمعه زمستانی با همراهی و همدلی آقای بلوری نژاد راهنمای گروه بود. *بعد از یک هفته دوری اجباری از دنیای مجازی سلام می کنم به همه ی همراهان، فرصت برای نوشتن نبود برای همین این مطلب را که در مجله دانشجویی NIIT نوشته بودم بهانه ی به روز شدن قرار دادم تا فرصت نوشتن مهیا شود.
دیدن کلیسای وانک از دو جهت قابل تامل و جالب بود، اول آنکه این کلیسا از جمله ابنیه ی تاریخی اصفهان محسوب می شود و جاذبه های تاریخی خاص خود را دارد و همچنین برای مسلمان، آشنایی و برخورد نزدیک با فرهنگ و مذهبی متفاوت را به همراه دارد.
از درب بزرگ کلیسا وارد محوطه و حیاط آن می شویم، و گرداگرد راهنما حلقه می زنیم تا وی از اینجا آغاز کننده ی روایتی باشد که در بطن آن شاهد تلاش ها و سختی های قومی باشیم که ویژگی هایی چون سخت کوشی و برخورداری از تکنولوژی بالای زمان خود را با افتخار بر سینه دارند.
روایت های تاریخی در دوران ایران بزرگ بسیار شیرین بیان شد، و تا بدان جا رسید که شاه عباس به دلیل ملاحظات سیاسی و کشور داری ارامنه ی استان ارمنستان(کشور کنونی) آن زمان را از دیار خود خارج ساخت و آنها را به اصفهان آورد و در حاشیه ی جنوبی زاینده رود زمین هایی را به آنها بخشید تا در آن به زندگی و تجارت بپردازند. ارامنه نیز شروع به ساخت کلیسا و مدرسه کردند و خود را با فرهنگ و شرایط اجتماعی اصفهان تطبیق دادند. آغاز ساخت کلیسای وانک( به معنی مرکزی) در سال 1606 میلادی بود که نزدیک به بیست سال ساختن بنای آن به طول انجامید.
در سمت جنوبی کلیسا، محرابی قرار دارد که محل نیایش و دعا می باشد، این محراب که از گنبد آجری ساخته شد است در درون با نقاشی های استادانه ای تزئین شده است، که حکایتهای کتاب مقدس ، داستان آدم و حوا، حضرت مریم و روح القدس، شما آخر، شکنجه عیسی، به دارآویختن حضرت عیسی و حکایتهای تورات و صحنه هایی از جهنم را در خود دارد که این آثار هنوز خیلی خوب و سالم پابرجا است.
در سمت شمالی کلیسا، موزه و کتابخانه قرار دارد. کتابخانه ای که بیش از دوازده هزار جلد کتاب به زبان ارمنی دارد که بازدید از این کتابخانه برای ما امکان پذیر نبود. اما موزه کلیسای وانک، در دو طبقه شامل نقاشی ها، کتب های خطی، اولین دستگاه چاپ خاورمیانه به همراه اولین کتاب چاپ شده، لوازم شخصی و آثار مربوط به بپرم خان سردار ارمنی مشروطه، لباس ها و تصاویر ارامنه ی قدیم و تصاویر کشتار ارمنیان در ترکیه و ... می باشد که بازدید از آثار خطی و اولین دستگاه چاپ بسیار جالب و شگفت انگیز می نمود.
از موزه تا محلی که بچه ها دوباره دورتادور راهنما حلقه زده بودند فاصله ی اندکی بود، در این میان درختان کاج که با تزئین زیبایی در کنار ارابه ی پر از هدایا نوید بخش سال نو میلادی بود خود نمایی می کرد، هنگامی که به گروه رسیدم بچه ها از یکدیگر خداحافظی می کردند و ساعت بزرگ کلیسا دوازده ضربه ی بی وقفه را نواخت تا اندیشه و رویا را برباید و پایان یک روز شیرین را اعلام نماید.
+
|