تبليغاتX
متقی آنلاین

متقی آنلاین

دریچه ای برای ارتباط در دنیای مجازی

فقط یک بهانه ی ساده

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387- 15:48 - حسین متقی فر

بهانه می خواهم تا نجوا کنم نامت را؛ امان از دست این افکار مزاحم، این اندیشه های فیلسوف مابانه که فکر می کنم به درستی مرا از تو دور می کند که هنوز به صحت آن شک نکرده ام ولی افسوس، برای دور شدن از تو به واسطه ی همین هاست.

همین اندیشه ها که ثابت می کند تو به دست خودم ساخته می شوی و به دست خودم نیز از بین می روی!

وقتی در بی پناهی پرتگاهی در آستانه ی سقوطم حضورت گرم و زنده می شود و آن گاه که در پی دست نیافتن به چیزی یا خواسته ای درمانده می شوم بارها به سرم می زند که کجاست آنکه اینگونه می خواندی اش و هر آنچه برایت رخ می داد را ناشی از اراده و خواستش می دانستی؟ وبدین سان اندیشه ی دست ساز بودنت با افکار بشری ام جان می گیرد و نمی گویم این میان چه چیز بد است که آنچه اسباب ناراحتی است دوری  از توست. چه حتی اگر تمام این افکار نیز مهر صحت بخورد در آنچه دلم می خواهد کم و زیادی نمی شود: وجود کسی که مقتدرانه بر امور جاری ناظر باشد و آزادانه در پناهش بتوان لحظه هایی را درک کرد که او چه می خواهد و چه نمی خواهد، چگونه می کند و چگونه نمی کند.
این درک، درک و فهمیدن آنچه تو می کنی بزرگترین و ارزشمندترین خواسته ام است و مگر جز این است که باید پدیده ای را فهمید تا بتوان به حقیقت در آغوشش کشید و چگونه انتظار هست با یقین بخوانی اش در حالی که نمی توان درک کرد آنچه را می کند.

نمی دانم چقدر راه است از این جا که ایستاده ام تا آنجا که به مانند او به خود بگویم: حافظ وظیفه ی تو دعا کردن است وبس / در بند این مباش که شنید یا نشنید!

واقعاً با این اندیشه های همیشه حاضر چگونه می توان در بند و چون و چرای کارهایش نبود! همانجا ها که  گفتم تو می مانی و تماشای دردآور قصور فکرت در برابر پیچیدگی خواسته ها و کرده هایش - آن جا نقطه ی کفر است- هرچند به درستی نمی دانم چه کسی را کافر می گویند.

به راستی دنبال بهانه ام! مشخص نیست؟ حتی بهانه ای ساده کافی است، بهانه ای به دور از تمام افکارم و اندیشه های بشری ام تا تو را در آغوش گیرم و مانند شبان مثنوی مولانا دستکت بوسم، بمالم پایکت!

+ Balatarin |


خواب گرم و سبک و دوست داشتنی

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387- 0:12 - حسین متقی فر

دارم آرزو می کنم و بر عکس دعا، هیچ انتظاری برای برآورده شدنش ندارم. به یاد ندارم آخرین بار کی و کجا بود که برای دلم آرزو کردم ولی حالا بعد از این همه فراموشی دارم آرزو می کنم و چه لذتی دارد آرزو کردن و خواستن چیزی نه از کسی و نه به امید برآورده شدنی.

آروز می کردم کاش همین حالا خسته از طی یک مسیر طولانی وقتی توان کمی برایم باقی مانده بود تا سراشیبی نفس گیری را تمام کنم می رسیدم به اوج یک کوه بزرگ که از پشتش جز سنگ های صاف و سر به فلک کشیده چیزی پیدا نبود و برف های سفید روی قله  که داشتند ابرها رو می بوسیدند تا از بی رحمی و سنگینی کوه کم  کنند و شاید آرزوی کوهی را برآورده کنند که دلش می خواسته پرواز کند.

 همین طور که متمایل و رو به جلو سراشیبی را پشت سر می گذاشتم باد لای لباس های گشادم بپیچد و تا بخواهد کلاهم را ببرد دست راستم را از کمر بر دارم و محکم بگذارم  روی کلاه و خیره به منظره ی جلو نگاه کنم: تا وسعت چشم تلاش پرفایده دارد همه چیز آمیخته به رنگ سبز است و در دور دست ها این سبز پر رنگ و مرطوب به  آبی دریایی یا اقیانوسی ختم شود، بی کرانگی اش مجبور می کند متقاعد شوم که حتماً اقیانوس است و لابد ماهیگیری هم باید داشته باشد که هنگام سوار شدن بر لنج  کسی برایش از روی ماسه های گرم دست تکان بدهد و تا غروب چشم به آب ها بدوزد.

آرزو می کردم همان جا در حالی که خیره به دنیای رو برو نگاه می کردم برای لحظه ایی می نشستم. با تکان مختصری و به یاری دست چپم کوله ی سنگین را از پشتم پائین می گذاشتم و با همان دست راست حالا که از شدت گرما کاسته شده است کلاه را بردارم تا موهایم را نیز به دست باد بسپارم. پرنده ای که دراوج این هزار پایی بالهایش را آرام گسترده است سبزی چشمانم را با آبی آسمان جابه جا می کند و در میان آرزویم آرزوی دیگری را زنده می کند که یادم باشد اگر به آب ژرفی دست پیدا کردم مثل این پرنده خودم را روی آب رها کنم و آرام بگذارم همینطور که گوشهایم در آب است و صدای قطره ها را می شنود چشمانم تمام آنچه را بالای سر در حال چرخش است ببیند و حس همین پرنده را داشته باشم که در اوج می پرد که این آسمان نیز لابد دریای اوست و این آب ها حتماً آسمان من. همین که این خیالات از میان آرزوهایم می دود دستم را داخل کوله برده ام و به سرعت ظرفی را بیرون بیاورم و بی انتظار خوشه ی انگوری از میانش بر کشم و تا آخرین دانه اش لذت چشیدن را از دست ندهم.

و اندکی بعد که شیرینی انگور ذهنم را آرمش داد و در پی اش تنم سنگینی راه را به خاطر آورد کوله را کمی جابه جا کنم و سرم را روی قسمت نرمی از آن بگذارم و همینطور که دراز می کشم و تکه های درشت سنگ را از زیر بدنم دور می کنم با نوک کفش پای راستم به پشت کفش پای چپم فشاری بیاورم و بگذارم تا اندکی هوای تازه به پاهای خسته ام برسد.

حالا که تن آسوده شد روی این سنگ بزرگ پرنده را می بینم که بالاتر آمده و دارد درست بالای سرم پرواز می کند حدس می زنم شاید این همه راه را پر زده تا تماشای  صحنه باشکوه بوسیدن ابرها وبرف ها را از دست ندهد، ابرهایی که حالا پائین تر آمده اند و گذاشته اند که برفهای روی قله دست دور گردنشان بیندازند.

چشمانم گرم خواهد شد و خواب سبکی مرا در بر خواهد گرفت. چقدر خوابیدن در میان آرزویی آن هم در اوج هزار پایی از روی زمین لذت بخش است. اصلاٌ آرزویم همین است دلم می خواهد ساعت ها نه، روزها نه، که سالها بخوابم و هیچ کس حتی صدای گریه ابرها پس از بوسیدن برف ها مرا از خواب بیدار نکند؛ این خواب گرم و سبک و دوست داشتنی ام را !

+ Balatarin |


به استقبال محمد رضا لطفی

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387- 12:5 - حسین متقی فر

 محمد رضا لطفی پیرمردی که یادآوری نامش می کشاندم تا سالهای نوجوانی، روزهایی که فارغ از غم امروز و فردا مست و شیدا گوش به نوایی می دادیم که از پس زخمه های جان فراز تار به آرامی شروع می شد: بیا بیا دلدار من / برا برا در کار من / تویی تویی گلزار من / بگو بگو اسرار من اسرار من... و دوباره مضراب های شمرده شمرده ی تار جان می گرفت و به نرمی راه خود را از میان لایه های شنوایی گوش به جایگاه افکار طلایی می کشاند و زخمه می زد بر آنچه در حال شکل گرفتن در روزهایی نوجوانی بود.

و می شد بهانه ای که عاشقانه پرس و جو ها شروع شود، سوال ها جان بگیرد و دوندگی ها برای نیل به پاسخ هایش آغاز شود که کجاست این دلدار ما، کسیت این دلدار ما که این گونه دلنشین آرزوی آمدنش در کار مان را داریم. این گلزاری که در آن اسرار ما  رو نمایی می شود کجاست تا خود را به آن برسانیم و تن آسوده کنیم از فرسایش روزمرگی ها. تمام سکوت ها و دوباره از سرگرفتن مضراب هایش بهانه می شد تا عمق این افکار و توامانی اش با لذت بیشتر شود: بیا بیا درویش من / مرو مرو از پیش من / تویی تویی هم کیش من / تویی تویی هم خویش من...
...هر جا روم با من روی / هر منزلی محرم شوی محرم شوی / روز و شبم مونس تویی / دام مرا خوش آهویی خوش آهویی / ای فخر من سلطان من سلطان من / فرمانده ی خاقان من / چون سوی من میلی کنی / روشن شود چشمان من....

 مسلم است که موسیقی ایرانی چنین توانی را در خود دارد که انسان را از سطح بر کشد و بالا برد، آنجا که در آن رشد است و تعالی و این تمام آن چیزی است که این موسیقی در کنار آرامشی جاودانه و بی مانند به ما عرضه می کند.

این روزها از این پیر استاد موسیقی ایران زمین سخن بسیار می رود، که او در پس  بازگشت از آمریکا خود را برای کارزاری بزرگ آماده کرده است. آن هم درست در روزهایی که هیچ چیز ایران سر سامان ندارد بخصوص در حوزه ی هنر و فرهنگ که وزیر مربوطه اش با افتخار اعلام می کند : «من ادعايي مي کنم و مي گويم اگر تدابير، اجرايي شود وضعيت فرهنگ رشد مطلق خواهد داشت. در آثار تجسمي در دوره يي نگاه مي کرديم و مي ديديم اثري خيلي وقيح است و تبديل به کتاب هم شده و چاپ شده است، اما وقتي جريان سالم سازي در دستور کارمان باشد ديگر چنين آثاري بيرون نمي آيد و وقاحت نگاري جاي خودش را به سلامت نگاري مي دهد.» و با همین ادعاهای صریح و شفاف و با تکیه بر منطق کیهانی  دستور برخورد هایی تاسف انگیز را در حوزه فرهنگ و هنر صادر می کنند.

حال  این محمد رضا لطفی است که آن چنان تاثیر گذار و راسخ قدم به میدان گذاشته است که صدا و سیما را مجبور می کند او را به برنامه ای تلویزیونی دعوت کند. فایل های صوتی اش را شنیدم و نیکو دریافتم که استاد پر قدرت و با تکیه بر دانش سخن می گوید و از آنچه پیرامونش در جربان است به خوبی مطلع است.

وی چندی پیش کنسرت بداهه نوازی اش را در بدو ورود به ایران از سر گذراند و با حجمی از انتقاداتی مواجه گشت که بهترین تعابیر را برای آنها در خلال همین برنامه به کار برد، توصیه می کنم اگر موفق به دیدن آن برنامه نشدید حتما فایل های صوتی اش را گوش کنید. و همچنین می توانید مقاله ی ایشان را با عنوان موسیقی ایرانی عتیقه نیست در اینجا بخوانید.

و اما قرار است استاد از امروز تا 28 ارديبهشت  کنسرت خود را در تالار وزارت کشور برگزار کند، کنسرتی که سه گانه خواهد بود. بدین صورت که قرار است سه گروه که بیش از یکماه از تمرین های طولانی مدت آنها زیر نظر ایشان می گذرد به اجرای برنامه بپردازند.

سه گروه «همنوازان شيدا» به خوانندگي «محمد معتمدي»، «بانوان شيدا» به خوانندگي «عليرضا شاه محمدي» و «بازسازي شيدا» به خوانندگي «امير اثني عشري» و به سرپرستي، آهنگسازي و مديريت هنري محمدرضا لطفي روي صحنه خواهند رفت.

جالب تر اینکه این اولین بار است که برای کنسرتی سایت اطلاع رسانی راه اندازی شده و به نظر قوی و منسجم نیز کار می کند، طبق اخباری که از این سایت منتشر شده است گویا قرار است ابتدا گروه «بازسازي شيدا» به اجراي قطعاتي بازسازي شده از آثار «درويش خان» و «علي اکبر شيدا» در مايه آواز ابوعطا بپردازند که بازسازي و تنظيم قطعات را «محمدرضا لطفي» انجام داده است.
در بخش ديگري گروه «بانوان شيدا» متشکل  از بانوان،  آثار منتشر نشده يي از «محمدرضا لطفي» در دستگاه ماهور را اجرا خواهند کرد.

و سرانجام بخش اصلي اين کنسرت به اجراي گروه همنوازان شيدا اختصاص دارد. اين گروه با ترکيبي متفاوت و متشکل از نوازندگان جوان با حضور محمدرضا لطفي پس از حدود 20 سال با احياي نام گروه شيدا آثار منتشرنشده و بعضاً جديدي از محمدرضا لطفي در مايه آواز دشتي را اجرا خواهند کرد.
البته قرار است خود استاد لطفی در هر یک از این گروه های سه گانه به اجرای تک نوازی به پردازد، در یکی با سه تار، دیگری با تار و در آخری با کمانچه و این می تواند خبر جذاب این کنسرت باشد.

به هر حال آرزو می کردم می توانستم در این کنسرت حضور داشته باشم و این رویداد بزرگ فرهنگی-هنری کشور را از نزدیک مشاهده کنم، اما این آرزو را تبدیل به آرزوی لحظه هایی جاودانه و خاطره انگیز برای دیگرانی می کنم که در این شبها سرشار از لذت خواهند شد تا قله ی موسیقی ایران زمین را از نزدیک بشنوند.

پ.ن۱: این هم اولین مواجه یک وبلاگ نویس با شب اول کنسرت تحت عنوان "در حاشیه‌ی کنسرتِ مجسمه‌ی موسیقی ایران"

+ Balatarin |


لذت شکارچی

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387- 13:16 - حسین متقی فر

آن کس که خود را از زندگی عاریتی و طفیلی رهانیده است، و بدان خشنود نیست که تن‌آسایانه با تکه‌پاره‌هایی بزید که از خطوراتِ ذهن دیگران دریوزه کرده است، عزم خود را جزم می‌کند تا در کار ِ کارستان جستن و یافتن حقیقت شود، چنین فردی (هر چه که بر سرش بیاید) لذت شکارچی را از دست نخواهد داد؛ جستجوگری‌اش، آن به آن، عوض رنج‌هایی که در این راه می‌کشد، ابتهاج‌هایی پیشکش او خواهد کرد و محقّ خواهد بود که زمان عمر خود را تلف ناشده بینگارد، حتی اگر چندان گوهری از آن جستجوی مدام به کف نیاورد.

جان لاک   «جستاری در باب فهم بشر»
ترجمه از :ياسر ميردامادی

+ Balatarin |


زندگی ٍ وقف پرسش ها

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387- 22:35 - حسین متقی فر

سوالات زیادی وجود دارد که برایش جوابی ندارم. چیزهایی که فلجم می کند، از بس به چرائی و چگونگی اش فکر می کنم.
در لحظه هایی این چنینی بسیاری از مفاهیم رنگ می بازد، معانی واژه ها دگرگون می شود و در تعاریفی که از کلمه ها ارائه شده چنان تغیری بوجود می آید که یک لحظه خودم را بی پناه در آستانه سقوط از ارتفاعی هزار پایی در می یابم. همین بی پناهی و ترس از تنها شدن دوباره مجبورم می کند زیاد در کوچه پس کوچه های چگونگی اش پیچ نخورم و سریع از موضوع اصلی فاصله بگیرم. وقتی که خوب دور شدم مثل کسی که ساعتی از دست سگی فرار کرده باشد و برای لحظه ای بخواهد در میان فاصله ای که میان او و آن سگ درنده بوجود آمده به دیواری تکیه دهد تا نفسی دوباره زنده کند، می بینم که تمام این دویدن ها بیهوده بوده است و آن سوالها سریع تر از هر درنده ای خود را به من  رسانیده اند.
گریزی نیست، این تنها جمله ای است که برایش ارزش قائلم و به فراست دریافته ام که زندگی توام با همین رنج بی پایان است. و جالب این جاست که این رنج نیز ساخته ی میلی است که خود ایجاد کرده ام؛ میل به دانستن و فهمیدن هر چه بیشتر. که در میانه دانستن و ندانستن رنج است برای آنکه می داند. رنج تحمل ناپذیر نیافتن پاسخی درخور برای حقایقی بی شمار.
اینها پر حرفی بود تا به اینجا اشاره کنم که در خلال خواندن های امروزم، چیزی یافتم که اندکی از این عطش کاست و مجبورم کرد برای لحظه ای کمی از بودن در این پائین خود را خلاص کنم و برای لحظاتی هر چند چون باران بهاری کلی تر به مسائلم بپردازم و در یابم که لزومی ندارد اینگونه ملتمسانه از چرائی این همه رنج شکوه کنم. و به خود بقلولانم که شاید با صبر بیشتر بتوان مجالی برای پاسخهای احتمالی برای سوالات فراوانم فراهم کنم.
از نیچه است درست وقتی بیست و یک ساله بود طی نامه ای به خواهرش این جملات را به کار می برد:
" کسانی که در آرزوی آرامش و شادی روحند، باید ایمان بیاورند و آن را مشتاقانه پذیرا شوند؛ و آنان که در پی حقیقتند، باید آرامش ذهن را ترک گویند و زندگی شان را وقف پرسش ها کنند."
قصد بیان کردن مفاهیمی که با خواندن این جملات در مخیله ام خطور کرده است را ندارم، که نه اینجا مکان مناسبی است و نه زمانش فرا رسیده، بلکه دارم به جسارتی فکر می کنم که با آن می توان این جملات را پذیرا بود. جسارتی که تو را در لبه ایستگاه متوقف بودنِ ایمان قرار می دهد و در برابرش به تو آرامش هدیه می کند و بی پروایی روان شدن در پی حقیقت و یافتن جواب هایی برای پرسش هایت که همراه با رنج خواهد بود.
اگر کمی ذهنم را آرام بگذارم، چیزهای جالبی را مرور می کند. مثلاً شاید اینگونه تصور کنم که این خانه بدوشانی که در سطحی حیوانی در کنار من (اینجا هند را می گویم) زندگی می کنند و  ساعت ها چنان به نحوه ی زندگی کردنشان خیره می مانم که نمی فهمم کی رفتند داخل آلونک شان و هر چه بیشتر می بینمشان گویی انسانهای اولیه را می بینم درست در جایی که پیشرفت های تمدن جدید دیوار به دیوارشان است. و متحیر تر از آن همه سرخوشی و شادی بی پایان شانم که گاهی با خنده های کش دار و مکررشان برایم تبدیل به حسرتی جاودانه می شود. پس درست است آنها در پی یافتن چیزی نیستند که حاصل اش رنج باشد. سوالاتشان محدود به از کجا سیر کردن شکم می شود و از سر گذراندن یک زندگی که نهایتش مرگی است که با وقوع آن چیزی از جمعیت ثبت شده این کشور نمی کاهد؛ که از کل دنیا چون به دنیا آمدنشان هم ثبت نشده بود. و همین باعث می شود در عین بدبختی و محروم بودن از حداقل امکانات رفاهی شاد باشند و خنده های کش دارشان همسایه های پول دارشان را بیازارد.
حالا می فهمم چطور برخی می توانند در برابر خیلی چیزها عادی و بی تفاوت بگذرند چون اعتقادی بوده که در ساده لوحانه ترین حالت به ایمانی بدون تلاش برای دانستن چگونگی اش منجر شده است. مثلاً همین ها که در انبوه و فراوانی انسانی شعار می دادند: "انرژی هسته ای به جان ما بسته ای" به جان ما بسته ای! چه اغراق بی اساسی.یا همین امام زمانی که این روزها عده ای از آن دم می زند و گویا عامل گرانی و بدبختی و مصائب این ملت هم شده است. و وقتی مرور می کردم تمام این حرف های این نماینده شان -رئیس جمهور-  را نمی دانم چرا مدام این داستان از مثنوی در فکرم جان می گرفت که:
روستایی گاو در آخر ببست // شیر گاوش خورد بر جایش نشست
روستایی شد در آخر سوی گاو // گاو را می جست شب آن کنجکاو
دست می مالید بر اعضای شیر // پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر
گفت شیر ار روشنی افزون شدی // زهره اش بدریدی و دل خون شدی
این چنین گستاخ ز آن می خاردم // کو در این شب گاو می پنداردم
و مدام تکرار می کردم کو در این شب گاو می پنداردم و می دیدم چه ناباورانه عده ای هم می پذیرند و مومنانه منتظر تحقق بسیاری از آنند و تصمیمی ندارند تا نوری بتابانند و آنچه وجود دارد را در تابش نوری از حقیقت به درستی ببینند.
یا اینکه عده ای چه آرزوی های بزرگ و بی تناسبی را در خواست می کنند و به آنها بخشیده می شود و خود را در میانه ی این معامله ی  رام بودن-دارا بودن  پیروز می دانند و آنگاه که عده ای در برابر کوچکترین در خواستی دست رد بر سینه شان می بینند اینگونه میان تمام آنچه به عنوان حقیقتی از هستی دریافته اند با شکی رو به فنا مرزی تا له شدن نمی یابند. و گویا همه دارند تلاش می کنند آنچه پیرامونشان رخ می دهد را به گونه ای از جانب خدا دریابند و پاسخی در چارچوب نظام مشیت الهی برایش دست و پا کنند.
پس جسارت می خواهد روان شدن در پی یافتن پرسش ها و باید پذیرفت که این مسیر توام با رنج است و صد البته این رنج پاداشش رشد است. همین آقای نیچه جای دیگری می گوید: "برای زایش ستاره ای رقصنده، باید آشفتگی و شوریدگی در درون خویش داشت".
مرور کردن آن جمله ی بالایی فقط مجبورم می کند که از بالا به رنج ها نگاه کنم و در پی آن بسیاری از این درماندگی ها را بپذیرم و شاید نهانی برای داشتن آنچه بی قرارم می کند شادمانی کنم و کمتر دهان به شکایت باز کنم و از همین رو آن را اینجا به اشتراک گذاشتم.

+ Balatarin |


نام خود را به ماه بفرستید

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387- 15:34 - حسین متقی فر

پایگاه اینترنتی ناسا در جدید ترین اطلاعیه ی خود از مردم سراسر جهان و از تمام قشر های سنی درخواست کرده است که برای ارسال نام خود به ماه در این پروژه شرکت نمایند.

این اسامی قرار است همراه با مدارگرد ماه به فضا پرتاب شوند، این فضا پیما که به نام Lunar Reconnaissance Orbiter است، با نام اختصاری LRO شهرت یافته و قرار است در اواخر سال 2008 میلادی به فضا پرتاب شود.
ناسا اعلام کرده است که شما می توانید با ارسال نام خود توسط رفتن به این آدرس در این پروژه همراه فضا نوردانی باشید که می خواهند به فضا بروند.
این نامها پس از تکمیل پایگاه داده ی آن بر روی میکرو تراشه ی کوچکی دخیره می شود و همراه با فضا پیمای LRO  به مدار ماه فرستاده می شود.
معاون مدیر پروژه پرتاب LRO آقای کتی پدی در رابطه با هدف ارسال نام ها به فضا می گوید، هرکسی نام خود را به این سایت ارسال کند بخشی از کاشفان آتی ماه محسوب می شود. این مأموریت نخستین گام از برنامه بازگشت انسان به ماه تا سال 2020 است و ممکن است نام شما به عنوان اولین گروه از افرادی که به ماه می روید انتخاب گردد.
هدف دیگر این فضا پیما ارسال اطلاعات کامل و جامع مربوط به ماه می باشد و همچنین تعین و شناسائی مکان مناسبی برای فرود میهمان سال 2020 در ماه می باشد. قرار است میکروتراشه ی  حاوی نامها تا فرا رسیدن سال 2020 در مدار ماه قرار داشته باشد.


پس از رفتن به صفحه ثبت نام و وارد کردن نام و نام خانوادگی تان می توانید مدرک تائید شده توسط ناسا را با نام خود بصورت یک فایل PDF دانلود کنید و آن را پیش خود تا سال 2020 نگه دارید، شاید یکی از مسافران به ماه باشید. تا فراموش نکردم مهلت ثبت نام هم تا June 27, 2008 یا هفتم تیرماه می باشد.
از این بعد وقتی به ماه نگاه می کنید می توانید نام خود را ببینید که در مدار ماه تا سال 2020 گردش می کند و منتظر ورود شما برای سفر به ماه است.

+ Balatarin |


فرشته ی آنلاین

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387- 20:19 - حسین متقی فر

دستان ابلیس گرمی دستم را می فشرد                                                                             
و نگاهش تا انتهای دوزخ می کشاندم

گرم گفتگو بودیم که فرشته ای آنلاین شد
راست می گویند که خدا به موقع فرشته هایش را
به سمت آنان که راهی دوزخ اند رهنمون می سازد

بدون مقاومتی در آغوشش رها شدم تا با هر کلامش
جمله ای از جنس امید در باورم شکل گیرد

ایمان و امید تمام آن چیزی است
که می تواند کسی را به لحظه رویش برساند
و فرشته همیشه مومن است.

ایمان بیاوریم به حضور مقدس اش بدانگونه که
در کشاکش رنج ذره ای از حضورش کمرنگ نشود.

+ Balatarin |


سخنی نیست

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387- 21:25 - حسین متقی فر

چه بگويم، سخنی نيست
می وزد از سر امید نسیمی
لیک تا زمزمه یی ساز کند
در همه خلوت صحرا
به رهش
نارونی نیست
چه بگویم ؟ سخنی نیست.

+ Balatarin |


حس آخر شب

سه شنبه سوم اردیبهشت 1387- 23:17 - حسین متقی فر

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

+ Balatarin |