<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>متقی آنلاین</title>
<link>http://motaghionline.blogfa.com/</link>
<description>دریچه ای برای ارتباط در دنیای مجازی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Jun 2008 12:30:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>انتقال یافت</title>
<link>http://motaghionline.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>متقی آنلاین به &lt;A href=&quot;http://motaghionline.wordpress.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;این&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; آدرس در وردپرس منتقل شد.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با تشکر از همراهی شما در بلاگفا، لطف کنید و آدرس جدید را یادداشت کنید و همراه من در وردپرس باشید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ضمن، این وبلاگ بسته نمی شود و امکان بازگشت به آن را برای خود محفوظ می دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://motaghionline.wordpress.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;متقی آنلاین در وردپرس&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Jun 2008 12:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=motaghionline&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>motaghionline</dc:creator>
<guid>http://motaghionline.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لذت روابط انسانی</title>
<link>http://motaghionline.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 395px; HEIGHT: 277px&quot; height=328 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.gardencitycollege.edu/newsite/GCC/album/igardenia08/slides/DSC_0656.JPG&quot; width=522 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; امروز هم مانند این چند هفته ی اخیر برای مطالعه به کالج رفته بودم. چون در تعطیلی قبل از امتحانات هستیم به جز دانشجویان فوق لیسانس معمولا کسی به کالج نمی رود، بنابر این فضای سر سبز و دوست داشتنی محوطه ی کالج با صندلی هایی که لابه لای درخت های نارگیل قرار گرفته است، همان جای دنج درس خواندن را مهیا می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به صورت گروهی درس می خوانیم و وقتی به خود می آئیم گروه زیادی شده ایم که از چندین کشور و ملیت هستیم: از &lt;A href=&quot;http://www.gardencitycollege.edu/newsite/flags.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;کشور&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;های قاره ی آفریقا و آسیایِ وسیع با زبان ها و رنگ و فرهنگ های مختلف. گاهی در میان فراغتی که دست می دهد کسی خاطره ای یا نقل قولی از کشورش می کند و آن را با شرایط اینجا مقایسه می کند. &quot;تنوع&quot; زیبا ترین کلمه ای است که در میان روابطمان می دود و بزرگی اش را به رخ ما می کشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر از گاهی گریزی هم به عقاید و مذاهب زده می شود و در پایان بحث هایی از این دست سکوتی حکمفرما می شود و تاملی که ناشی از نوعی یگانگی است، آن هم میان &quot;کفر او تا دین من&quot;، میان خدا پرستان و هندوهای بت پرست یا لائیک ها و بودائی ها و جنیزم ها و باز هم این تنوع است که می درخشد. جالب تر این است که بچه ها از این دوستی میان من مسلمانِ شیعه با دوستان مسلمان سنی ام تعجب می کنند و این تاسف روزگار ماست، مسلمانانی که نمی توانند با هم دوست باشند.&lt;BR&gt;شیطنت هایی هم می کنیم، گاهی سر بحث را به جاهایی منطقی می کشانیم و سوالی را با احتیاط و ظرافت هر چه تمام از هندو ها می پرسیم که مثلا چطور خدایی که یک شب در سال می خوابد و اداره جهان را به آدمیان می سپرد تا استراحتی کرده و برای سال بعد آماده شود قابل اطمینان است، یا چطور آن خدا با بدن انسانی و سری از فیل و لابد اندیشه ای در حد مغز فیل می تواند امورات ما را بگرداند. و این تلاش بی فایده برای رجوع به افسانه ها و در آخر سکوتی که ختم به  جمله های ما نمی دانیم می شود، پدران ما همین گونه می پرستیدند ما نیز به همین راهیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و گاهی هم دیگران سر به سر ما می گذراند که چطور می توانید چهار زن همزمان داشته باشید، یا چرا بمب می بندید و خود را منفجر می کنید و چرا زنان شما اینگونه سرا پای خود را می پوشانند. و حتماً در این مواقع گریزی هم به حضرت آقای احمدی نژاد و بن لادن و طالبان هم زده می شود. شیرینی این داستان هم دست و پا زدن ما در میان تضاد رفتارهای مسلمانان و اسلام است و توجیح هایی که گویی برای آنها هم بیشتر توجیح است تا دلیل.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک روز که داشتم تفاوت اندیشه های آقایان بالا دستی را با آنچه دیگر مسلمانان می کنند توضیح می دادم، یکی از هم کلاسی های مسلمان هندی ما به شدت با حرف های من مخالفت کرد و در حمایت از احمدی نژاد در آمد. او می گفت در این روزها که آمریکا و زورگویان هم پیمانش در پی خار و کوچک کردن ما مسلمان ها هستند کسی مثل احمدی نژاد که تک و تنها در مقابل آنها ایستاده است قهرمان و مسلمان واقعی است و از میزان محبوبیتش در میان مسلمانان هندی و خانواده اش گفت که چطور با سخنرانی های شجاعانه اش از خود بی خود می شوند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما در میان تمام این گفتگو ها به دقت در می یابم که &quot;احترام متقابل&quot; چگونه رمز حیات چندین ساله ی ادیان مختلف در هند است، چه اینجا مکانی است که هنوز پیروان ادیان در مرحله تبلیغ و بشارت هستند و به دنبال افزایش پیروان خویش اند. از همه جالب تر کارهای مسلمانان است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه ی اینها را مقدمه کردم تا خاطره ی دیروز را بازگو کنم. هوای گرم نیم روز جای خود را به نم نم باران عصر گاهی داده بود و وزش باد ملایم لابه لای برگهای بزرگ و زخیم درختهای نارگیل صدای باران و درخت را همه جا پراکنده می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای استراحتی مختصری به همراه دوست &lt;A href=&quot;http://www.gardencitycollege.edu/newsite/GCC/album/igardenia08/slides/DSC_0698.JPG&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;افغانی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; ام از کتابخانه بیرون آمده بودم. دقایقی بیش نبود که روی صندلی نشستیم که سه جوان سفید پوش با ریش های بلند و عرق گیرهای سفید روی سرشان از دور می آمدند. دوستم گفت این ها مبلغ هستند و آموزش های خود را نزد مفتی ها و شیخ ها می گذرانند و برای تبلیغ اسلام به گفتگو با گروه هدف که جوانان هندو هستند حکم مُبلغی دریافت می کنند و آنها را در مسجد دیده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به ما نزدیک شدند وبر خلاف هِلو، هاواریو های معمول اسلام و علیکم گرمی دادند و نشستند روی صندلی رو به رو، دوستم به آنها گفت این حسین از ایران است و آنها هم خوشحال مرا برادر مسلمان صدا کردند. در لابه لای حرف هایشان پرسیدند برادر چرا روزهای جمعه همراه دیگر همکلاسی های مسلمانت به نماز جمعه نمی آیی؟ گفتم که برای انجام این کار سه زنگ کلاس درس را از دست می دهم و فرض الان آموزش است تا نماز جمعه که مستحب است. ناراحت شدند. بلافاصله اضافه کردم البته نمی دانم که آیا می توانم به عنوان یک شیعه در مسجد شما نماز بخوانم که اگر این طور باشد حرفی برای آمدنم نیست، فرصت بشود حتماً. سکوت کردند و گفتند باید بپرسیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین که فکر کردم دیگر سوالی برایشان باقی نمانده، یکی از آنها پرسید: برادر چرا دخترهای ایرانی در کالج این طور لباس می پوشند و آبروی مسلمانان را می برند، ما در شریعت دستورات شفاف و صریحی برای حجاب داریم. من هم که از این بحث ها گریزان بودم منفعلانه به تمام صحبت هایشان گوش دادم.&lt;BR&gt;حرف هایشان که تمام شد برای اینکه تجربه ی قبلی ام برای بحث کردن با هندی های مسلمان را تکرار نکرده باشم، با آرامش گفتم امشب که به مسجد رفتید تا در مورد حضور من در نماز جمعه سوال کنید از شیخ تان بپرسید:&lt;BR&gt; به نظر وی دوران تبشیر تمام نشده است؟ سالهاست که دین محوران عالم به این نتیجه رسیده اند که دوران تبشیر و دعوت و تبلیغ برای پیوستن به ادیان به اتمام رسیده است. در سال ۱۹۶۵ رهبران مسیحی در واتیکان رسما پایان دوران تبشیر را اعلام کردند و با نبود پیغمبر جدیدی پذیرفته اند که گفتگو و پذیرش دیگران را در دستور کار خود قرار دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از وی بپرسید که بهتر نیست، به جای اعزام گروه هایی برای تبلیغ اسلام نسبت به امور مسلمانان هند بپردازید و به گونه ای آنها را بیارائید که دیگران نگویند کثیف ترین گروه های هندی در سبک زندگی را در محله های مسلمان نشین می شود یافت و منِ مسلمان برای اجاره ی خانه مورد تحقیر و تمسخر هندوها قرار نگیرم که ما به تروریست ها خانه نمی دهیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمی بالا و پائین شدند و رفتند، فکر نکنم در مرام فکری بسته و متعصب آنها جایی برای پذیرش این حرف ها باشد. اینکه این روزها بهتر است همدیگر را بپذیریم و همه ی حقیقت را نزد خود ندانیم، اینکه گفتگو در جهت رشد معنویت و اخلاق بسی بهتر از دعوت به تغییر دین است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اهمیت دادن به این روش ها، دعوت ها و از سر گرفتن تبشیرعقب جنگ و نزاع  رفته ایم و نتیجه اش طالبان و بن لادن و محو کردن اسرائیل و هر کشور غیر مسلمان دیگر از روی زمین پهناور است، جایی که می شود &quot;تنوع&quot; ها را دید و با &quot;احترامی متقابل&quot; از آنچه در سایه ی معنویت میان انسانها شکل می گیرد لذت برد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Jun 2008 15:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=motaghionline&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>motaghionline</dc:creator>
<guid>http://motaghionline.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه دانم های بسیار است</title>
<link>http://motaghionline.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 426px; HEIGHT: 291px&quot; height=661 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://antwrp.gsfc.nasa.gov/apod/image/0805/perseus_cfht_big.jpg&quot; width=849 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر می کنید تصویر بالا مربوط به چیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اثر نقاشی یک هنرمند بزرگ است، یا نمایی از شهری پر چراغ در شب؟ شاید فکر می کنید اصلا  چه اهمیتی دارد که این تصویر مربوط به چیست، ولی اگر شما هم متوجه شوید که این تصویر بنا بر نوشته ها ی &lt;A href=&quot;http://serppico.blogfa.com/post-7.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; بزرگترين نماي موجود از جهان هستي است که تاكنون انسان ديده است آن وقت شاید مثل من لحظه هایی فقط سکوت کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه می گوید که هر كدام از اين نقاط نوراني يك كهكشان است، بی نظیر است. یعنی این لامپ های روشن یک کهکشان است که در آن مجموعه ی ناشناخته و نامتناهی از سیاره ها و ستاره هاست و یکی از این کهکشان ها لابد می شود راه شیری و یکی از سیاره هایش می شود زمین، نه باور کردنی نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی اینجا جهان هستی ماست، جایی که ما در بخش کوچکی از آن درگیر و دار روزمرگی هایمان هستیم. یعنی اینجا همانجاست که ما گاهی وقت ها از بودن در آن سیر می شویم و داد می زنیم که آی خالق هستی ما اینجا تنگمان است، باز کن درها که نفسی تازه کنیم. یعنی اینجا همان جایی است که تمام رنج ها و مصائب ما پیوند خورده با خاطرات شیرین مان، همانجا که تمام تلاش ما برای زیستن در طی آن منجر به  برجا ماندن اثری از &quot;من&quot; انسان می شود. باور کردنی نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس کجاست زمین ما، نه! کهکشان ما، نه! مجموعه ی راه شیری ما ...وای خدای من ما که هیچیم! زمین که ناپیداست و پشیزی بیش نیست، پس کشورمان، هیچ ...خودمان یعنی چه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودمان، انسان ها را می گویم. خودم را و متعلقاتم، این من عاصی و همیشه معترض با ناله ها و فریادهای مکررش، چگونه شنیده می شود، دیده می شود و خوانده می شود. این تلاش ها برای به دست آوردن کم و بیش، این زیر آب زدن ها، جا خالی کردن ها، بالا و پائین کردن ها، هل زدن ها، خواستن ها و.... وای به راستی در کجای این تصویر می گنجد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ذره ای بیش نیستیم، نا چیز تر از آنچه ارزش دیده شدن در این تصویر را داشته باشد. باشد کیفیت بالایش را هم &lt;A href=&quot;http://antwrp.gsfc.nasa.gov/apod/image/0805/perseus_cfht_big.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;ببینید&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;، روی آن زوم کنید بزرگش کنید، زیر و رویش کنید ولی قسم می خورم حتی نمی توانید زمین را پیدا کنید چه رسد به خودتان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشد، حضرت والا! حالا که دست کم با یکی از نماهای ممکنی که تو می توانی از آن به ما بنگری آشنا شدم، دیگر وقت و بی وقت مزاحمت نمی شوم. داد و فریاد راه نمی اندازم که آی بزرگ بی انتها با ما زمینی مواجه شو، ما را همانطور که محدودیم ببین، و با دل ما همانطور که کوچک است و ناچیز رفتار کن! &lt;BR&gt;باشد، مزاحمت نمی شوم چون حالا بهتر می بینم که وسعت نگاه تو چقدر پهناور است و من با تمام جست و خیز هایم شاید اصلاً در نظرت نیایم چه رسد که انتظار داشته باشم هنر نمایی هایم را هم ببینی! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی نمی دانم اینجا کجاست و تو چه می خواهی. من در این تصویر چه سهمی دارم و چه می خواهم به جای بگذارم. نمی دانم تو چگونه با من مواجه می شوی و می گویی بخوان مرا که از رگ گردن به تو نزدیک ترم. نمی دانم طنین فریادهای دوستت دارم تا چند کهکشان بالا می آید و کدامین فاصله ی نوری را در می شکند. وای خدایا، چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم*....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;*غزل شماره 1855دیوان شمس مولانا، همچنین بشنوید با صدای شهرام ناظری در جعبه ی موسیقی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 May 2008 20:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=motaghionline&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>motaghionline</dc:creator>
<guid>http://motaghionline.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فقط یک بهانه ی ساده</title>
<link>http://motaghionline.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 416px; HEIGHT: 262px&quot; height=225 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://farm4.static.flickr.com/3123/2396165921_06c6657f18.jpg?v=1207674377&quot; width=342 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهانه می خواهم تا نجوا کنم نامت را؛ امان از دست این افکار مزاحم، این اندیشه های فیلسوف مابانه که فکر می کنم به درستی مرا از تو دور می کند که هنوز به صحت آن شک نکرده ام ولی افسوس، برای دور شدن از تو به واسطه ی همین هاست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین اندیشه ها که ثابت می کند تو به دست خودم ساخته می شوی و به دست خودم نیز از بین می روی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی در بی پناهی پرتگاهی در آستانه ی سقوطم حضورت گرم و زنده می شود و آن گاه که در پی دست نیافتن به چیزی یا خواسته ای درمانده می شوم بارها به سرم می زند که کجاست آنکه اینگونه می خواندی اش و هر آنچه برایت رخ می داد را ناشی از اراده و خواستش می دانستی؟ وبدین سان اندیشه ی دست ساز بودنت با افکار بشری ام جان می گیرد و نمی گویم این میان چه چیز بد است که آنچه اسباب ناراحتی است دوری  از توست. چه حتی اگر تمام این افکار نیز مهر صحت بخورد در آنچه دلم می خواهد کم و زیادی نمی شود: وجود کسی که مقتدرانه بر امور جاری ناظر باشد و آزادانه در پناهش بتوان لحظه هایی را درک کرد که او چه می خواهد و چه نمی خواهد، چگونه می کند و چگونه نمی کند.&lt;BR&gt;این درک، درک و فهمیدن آنچه تو می کنی بزرگترین و ارزشمندترین خواسته ام است و مگر جز این است که باید پدیده ای را فهمید تا بتوان به حقیقت در آغوشش کشید و چگونه انتظار هست با یقین بخوانی اش در حالی که نمی توان درک کرد آنچه را می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانم چقدر راه است از این جا که ایستاده ام تا آنجا که به مانند او به خود بگویم: حافظ وظیفه ی تو دعا کردن است وبس / در بند این مباش که شنید یا نشنید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعاً با این اندیشه های همیشه حاضر چگونه می توان در بند و چون و چرای کارهایش نبود! همانجا ها که  گفتم تو می مانی و تماشای دردآور قصور فکرت در برابر پیچیدگی خواسته ها و کرده هایش - آن جا نقطه ی کفر است- هرچند به درستی نمی دانم چه کسی را کافر می گویند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به راستی دنبال بهانه ام! مشخص نیست؟ حتی بهانه ای ساده کافی است، بهانه ای به دور از تمام افکارم و اندیشه های بشری ام تا تو را در آغوش گیرم و مانند شبان مثنوی مولانا دستکت بوسم، بمالم پایکت!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 May 2008 12:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=motaghionline&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>motaghionline</dc:creator>
<guid>http://motaghionline.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب گرم و سبک و دوست داشتنی </title>
<link>http://motaghionline.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>دارم آرزو می کنم و بر عکس دعا، هیچ انتظاری برای برآورده شدنش ندارم. به یاد ندارم آخرین بار کی و کجا بود که برای دلم آرزو کردم ولی حالا بعد از این همه فراموشی دارم آرزو می کنم و چه لذتی دارد آرزو کردن و خواستن چیزی نه از کسی و نه به امید برآورده شدنی. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آروز می کردم کاش همین حالا خسته از طی یک مسیر طولانی وقتی توان کمی برایم باقی مانده بود تا سراشیبی نفس گیری را تمام کنم می رسیدم به اوج یک کوه بزرگ که از پشتش جز سنگ های صاف و سر به فلک کشیده چیزی پیدا نبود و برف های سفید روی قله  که داشتند ابرها رو می بوسیدند تا از بی رحمی و سنگینی کوه کم  کنند و شاید آرزوی کوهی را برآورده کنند که دلش می خواسته پرواز کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; همین طور که متمایل و رو به جلو سراشیبی را پشت سر می گذاشتم باد لای لباس های گشادم بپیچد و تا بخواهد کلاهم را ببرد دست راستم را از کمر بر دارم و محکم بگذارم  روی کلاه و خیره به منظره ی جلو نگاه کنم: تا وسعت چشم تلاش پرفایده دارد همه چیز آمیخته به رنگ سبز است و در دور دست ها این سبز پر رنگ و مرطوب به  آبی دریایی یا اقیانوسی ختم شود، بی کرانگی اش مجبور می کند متقاعد شوم که حتماً اقیانوس است و لابد ماهیگیری هم باید داشته باشد که هنگام سوار شدن بر لنج  کسی برایش از روی ماسه های گرم دست تکان بدهد و تا غروب چشم به آب ها بدوزد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرزو می کردم همان جا در حالی که خیره به دنیای رو برو نگاه می کردم برای لحظه ایی می نشستم. با تکان مختصری و به یاری دست چپم کوله ی سنگین را از پشتم پائین می گذاشتم و با همان دست راست حالا که از شدت گرما کاسته شده است کلاه را بردارم تا موهایم را نیز به دست باد بسپارم. پرنده ای که دراوج این هزار پایی بالهایش را آرام گسترده است سبزی چشمانم را با آبی آسمان جابه جا می کند و در میان آرزویم آرزوی دیگری را زنده می کند که یادم باشد اگر به آب ژرفی دست پیدا کردم مثل این پرنده خودم را روی آب رها کنم و آرام بگذارم همینطور که گوشهایم در آب است و صدای قطره ها را می شنود چشمانم تمام آنچه را بالای سر در حال چرخش است ببیند و حس همین پرنده را داشته باشم که در اوج می پرد که این آسمان نیز لابد دریای اوست و این آب ها حتماً آسمان من. همین که این خیالات از میان آرزوهایم می دود دستم را داخل کوله برده ام و به سرعت ظرفی را بیرون بیاورم و بی انتظار خوشه ی انگوری از میانش بر کشم و تا آخرین دانه اش لذت چشیدن را از دست ندهم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اندکی بعد که شیرینی انگور ذهنم را آرمش داد و در پی اش تنم سنگینی راه را به خاطر آورد کوله را کمی جابه جا کنم و سرم را روی قسمت نرمی از آن بگذارم و همینطور که دراز می کشم و تکه های درشت سنگ را از زیر بدنم دور می کنم با نوک کفش پای راستم به پشت کفش پای چپم فشاری بیاورم و بگذارم تا اندکی هوای تازه به پاهای خسته ام برسد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا که تن آسوده شد روی این سنگ بزرگ پرنده را می بینم که بالاتر آمده و دارد درست بالای سرم پرواز می کند حدس می زنم شاید این همه راه را پر زده تا تماشای  صحنه باشکوه بوسیدن ابرها وبرف ها را از دست ندهد، ابرهایی که حالا پائین تر آمده اند و گذاشته اند که برفهای روی قله دست دور گردنشان بیندازند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمانم گرم خواهد شد و خواب سبکی مرا در بر خواهد گرفت. چقدر خوابیدن در میان آرزویی آن هم در اوج هزار پایی از روی زمین لذت بخش است. اصلاٌ آرزویم همین است دلم می خواهد ساعت ها نه، روزها نه، که سالها بخوابم و هیچ کس حتی صدای گریه ابرها پس از بوسیدن برف ها مرا از خواب بیدار نکند؛ این خواب گرم و سبک و دوست داشتنی ام را !&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 May 2008 20:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=motaghionline&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>motaghionline</dc:creator>
<guid>http://motaghionline.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به استقبال محمد رضا لطفی</title>
<link>http://motaghionline.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 421px; HEIGHT: 231px&quot; height=300 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.shaydaconcert.com/upload/GL870225-15-19ABB.jpg&quot; width=523 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; محمد رضا لطفی پیرمردی که یادآوری نامش می کشاندم تا سالهای نوجوانی، روزهایی که فارغ از غم امروز و فردا مست و شیدا گوش به نوایی می دادیم که از پس زخمه های جان فراز تار به آرامی شروع می شد: بیا بیا دلدار من / برا برا در کار من / تویی تویی گلزار من / بگو بگو اسرار من اسرار من... و دوباره مضراب های شمرده شمرده ی تار جان می گرفت و به نرمی راه خود را از میان لایه های شنوایی گوش به جایگاه افکار طلایی می کشاند و زخمه می زد بر آنچه در حال شکل گرفتن در روزهایی نوجوانی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و می شد بهانه ای که عاشقانه پرس و جو ها شروع شود، سوال ها جان بگیرد و دوندگی ها برای نیل به پاسخ هایش آغاز شود که کجاست این دلدار ما، کسیت این دلدار ما که این گونه دلنشین آرزوی آمدنش در کار مان را داریم. این گلزاری که در آن اسرار ما  رو نمایی می شود کجاست تا خود را به آن برسانیم و تن آسوده کنیم از فرسایش روزمرگی ها. تمام سکوت ها و دوباره از سرگرفتن مضراب هایش بهانه می شد تا عمق این افکار و توامانی اش با لذت بیشتر شود: بیا بیا درویش من / مرو مرو از پیش من / تویی تویی هم کیش من / تویی تویی هم خویش من...&lt;BR&gt;...هر جا روم با من روی / هر منزلی محرم شوی محرم شوی / روز و شبم مونس تویی / دام مرا خوش آهویی خوش آهویی / ای فخر من سلطان من سلطان من / فرمانده ی خاقان من / چون سوی من میلی کنی / روشن شود چشمان من....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; مسلم است که موسیقی ایرانی چنین توانی را در خود دارد که انسان را از سطح بر کشد و بالا برد، آنجا که در آن رشد است و تعالی و این تمام آن چیزی است که این موسیقی در کنار آرامشی جاودانه و بی مانند به ما عرضه می کند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها از این پیر استاد موسیقی ایران زمین سخن بسیار می رود، که او در پس  بازگشت از آمریکا خود را برای کارزاری بزرگ آماده کرده است. آن هم درست در روزهایی که هیچ چیز ایران سر سامان ندارد بخصوص در حوزه ی هنر و فرهنگ که وزیر مربوطه اش با افتخار &lt;A href=&quot;http://www.etemaad.com/Released/87-02-26/151.htm&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;اعلام&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; می کند : «من ادعايي مي کنم و مي گويم اگر تدابير، اجرايي شود وضعيت فرهنگ رشد مطلق خواهد داشت. در آثار تجسمي در دوره يي نگاه مي کرديم و مي ديديم اثري خيلي وقيح است و تبديل به کتاب هم شده و چاپ شده است، اما وقتي جريان سالم سازي در دستور کارمان باشد ديگر چنين آثاري بيرون نمي آيد و وقاحت نگاري جاي خودش را به سلامت نگاري مي دهد.» و با همین ادعاهای صریح و شفاف و با تکیه بر منطق کیهانی  دستور برخورد هایی تاسف انگیز را در حوزه فرهنگ و هنر صادر می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال  این محمد رضا لطفی است که آن چنان تاثیر گذار و راسخ قدم به میدان گذاشته است که صدا و سیما را مجبور می کند او را به برنامه ای تلویزیونی دعوت کند. فایل های صوتی اش را شنیدم و نیکو دریافتم که استاد پر قدرت و با تکیه بر دانش سخن می گوید و از آنچه پیرامونش در جربان است به خوبی مطلع است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وی چندی پیش کنسرت بداهه نوازی اش را در بدو ورود به ایران از سر گذراند و با حجمی از انتقاداتی مواجه گشت که بهترین تعابیر را برای آنها در خلال همین برنامه به کار برد، توصیه می کنم اگر موفق به دیدن آن برنامه نشدید حتما فایل های &lt;A href=&quot;http://www.1pezeshk.com/archives/2008/05/post_816.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;صوتی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; اش را گوش کنید. و همچنین می توانید مقاله ی ایشان را با عنوان موسیقی ایرانی عتیقه نیست در &lt;A href=&quot;http://www.etemaad.com/Released/87-02-26/187.htm&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; بخوانید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما قرار است استاد از امروز تا 28 ارديبهشت  کنسرت خود را در تالار وزارت کشور برگزار کند، کنسرتی که سه گانه خواهد بود. بدین صورت که قرار است سه گروه که بیش از یکماه از تمرین های طولانی مدت آنها زیر نظر ایشان می گذرد به اجرای برنامه بپردازند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه گروه «همنوازان شيدا» به خوانندگي «محمد معتمدي»، «بانوان شيدا» به خوانندگي «عليرضا شاه محمدي» و «بازسازي شيدا» به خوانندگي «امير اثني عشري» و به سرپرستي، آهنگسازي و مديريت هنري محمدرضا لطفي روي صحنه خواهند رفت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالب تر اینکه این اولین بار است که برای کنسرتی سایت اطلاع رسانی راه اندازی شده و به نظر قوی و منسجم نیز کار می کند، طبق اخباری که از این &lt;A href=&quot;http://www.shaydaconcert.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;سایت&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; منتشر شده است گویا قرار است ابتدا گروه «بازسازي شيدا» به اجراي قطعاتي بازسازي شده از آثار «درويش خان» و «علي اکبر شيدا» در مايه آواز ابوعطا بپردازند که بازسازي و تنظيم قطعات را «محمدرضا لطفي» انجام داده است. &lt;BR&gt;در بخش ديگري گروه «بانوان شيدا» متشکل  از بانوان،  آثار منتشر نشده يي از «محمدرضا لطفي» در دستگاه ماهور را اجرا خواهند کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و سرانجام بخش اصلي اين کنسرت به اجراي گروه همنوازان شيدا اختصاص دارد. اين گروه با ترکيبي متفاوت و متشکل از نوازندگان جوان با حضور محمدرضا لطفي پس از حدود 20 سال با احياي نام گروه شيدا آثار منتشرنشده و بعضاً جديدي از محمدرضا لطفي در مايه آواز دشتي را اجرا خواهند کرد.&lt;BR&gt;البته قرار است خود استاد لطفی در هر یک از این گروه های سه گانه به اجرای تک نوازی به پردازد، در یکی با سه تار، دیگری با تار و در آخری با کمانچه و این می تواند خبر جذاب این کنسرت باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال آرزو می کردم می توانستم در این کنسرت حضور داشته باشم و این رویداد بزرگ فرهنگی-هنری کشور را از نزدیک مشاهده کنم، اما این آرزو را تبدیل به آرزوی لحظه هایی جاودانه و خاطره انگیز برای دیگرانی می کنم که در این شبها سرشار از لذت خواهند شد تا قله ی موسیقی ایران زمین را از نزدیک بشنوند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۱: این هم اولین مواجه یک وبلاگ نویس با شب اول کنسرت تحت عنوان &quot;&lt;A href=&quot;http://khabgard.com/?id=1210924417&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;در&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#0033ff&gt;حاشیه‌ی کنسرتِ مجسمه‌ی موسیقی ایران&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 May 2008 08:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=motaghionline&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>motaghionline</dc:creator>
<guid>http://motaghionline.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لذت شکارچی</title>
<link>http://motaghionline.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>آن کس که خود را از زندگی عاریتی و طفیلی رهانیده است، و بدان خشنود نیست که تن‌آسایانه با تکه‌پاره‌هایی بزید که از خطوراتِ ذهن دیگران دریوزه کرده است، عزم خود را جزم می‌کند تا در کار ِ کارستان جستن و یافتن حقیقت شود، چنین فردی (هر چه که بر سرش بیاید) لذت شکارچی را از دست نخواهد داد؛ جستجوگری‌اش، آن به آن، عوض رنج‌هایی که در این راه می‌کشد، ابتهاج‌هایی پیشکش او خواهد کرد و محقّ خواهد بود که زمان عمر خود را تلف ناشده بینگارد، حتی اگر چندان گوهری از آن جستجوی مدام به کف نیاورد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;جان لاک   «جستاری در باب فهم بشر»&lt;BR&gt;ترجمه از :ياسر ميردامادی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 May 2008 09:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=motaghionline&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>motaghionline</dc:creator>
<guid>http://motaghionline.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی ٍ وقف پرسش ها </title>
<link>http://motaghionline.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>سوالات زیادی وجود دارد که برایش جوابی ندارم. چیزهایی که فلجم می کند، از بس به چرائی و چگونگی اش فکر می کنم.&lt;BR&gt;در لحظه هایی این چنینی بسیاری از مفاهیم رنگ می بازد، معانی واژه ها دگرگون می شود و در تعاریفی که از کلمه ها ارائه شده چنان تغیری بوجود می آید که یک لحظه خودم را بی پناه در آستانه سقوط از ارتفاعی هزار پایی در می یابم. همین بی پناهی و ترس از تنها شدن دوباره مجبورم می کند زیاد در کوچه پس کوچه های چگونگی اش پیچ نخورم و سریع از موضوع اصلی فاصله بگیرم. وقتی که خوب دور شدم مثل کسی که ساعتی از دست سگی فرار کرده باشد و برای لحظه ای بخواهد در میان فاصله ای که میان او و آن سگ درنده بوجود آمده به دیواری تکیه دهد تا نفسی دوباره زنده کند، می بینم که تمام این دویدن ها بیهوده بوده است و آن سوالها سریع تر از هر درنده ای خود را به من  رسانیده اند.&lt;BR&gt;گریزی نیست، این تنها جمله ای است که برایش ارزش قائلم و به فراست دریافته ام که زندگی توام با همین رنج بی پایان است. و جالب این جاست که این رنج نیز ساخته ی میلی است که خود ایجاد کرده ام؛ میل به دانستن و فهمیدن هر چه بیشتر. که در میانه دانستن و ندانستن رنج است برای آنکه می داند. رنج تحمل ناپذیر نیافتن پاسخی درخور برای حقایقی بی شمار.&lt;BR&gt;اینها پر حرفی بود تا به اینجا اشاره کنم که در خلال خواندن های امروزم، چیزی یافتم که اندکی از این عطش کاست و مجبورم کرد برای لحظه ای کمی از بودن در این پائین خود را خلاص کنم و برای لحظاتی هر چند چون باران بهاری کلی تر به مسائلم بپردازم و در یابم که لزومی ندارد اینگونه ملتمسانه از چرائی این همه رنج شکوه کنم. و به خود بقلولانم که شاید با صبر بیشتر بتوان مجالی برای پاسخهای احتمالی برای سوالات فراوانم فراهم کنم.&lt;BR&gt;از نیچه است درست وقتی بیست و یک ساله بود طی نامه ای به خواهرش این جملات را به کار می برد:&lt;BR&gt;&quot; کسانی که در آرزوی آرامش و شادی روحند، باید ایمان بیاورند و آن را مشتاقانه پذیرا شوند؛ و آنان که در پی حقیقتند، باید آرامش ذهن را ترک گویند و زندگی شان را وقف پرسش ها کنند.&quot;&lt;BR&gt;قصد بیان کردن مفاهیمی که با خواندن این جملات در مخیله ام خطور کرده است را ندارم، که نه اینجا مکان مناسبی است و نه زمانش فرا رسیده، بلکه دارم به جسارتی فکر می کنم که با آن می توان این جملات را پذیرا بود. جسارتی که تو را در لبه ایستگاه متوقف بودنِ ایمان قرار می دهد و در برابرش به تو آرامش هدیه می کند و بی پروایی روان شدن در پی حقیقت و یافتن جواب هایی برای پرسش هایت که همراه با رنج خواهد بود.&lt;BR&gt;اگر کمی ذهنم را آرام بگذارم، چیزهای جالبی را مرور می کند. مثلاً شاید اینگونه تصور کنم که این خانه بدوشانی که در سطحی حیوانی در کنار من (اینجا هند را می گویم) زندگی می کنند و  ساعت ها چنان به نحوه ی زندگی کردنشان خیره می مانم که نمی فهمم کی رفتند داخل آلونک شان و هر چه بیشتر می بینمشان گویی انسانهای اولیه را می بینم درست در جایی که پیشرفت های تمدن جدید دیوار به دیوارشان است. و متحیر تر از آن همه سرخوشی و شادی بی پایان شانم که گاهی با خنده های کش دار و مکررشان برایم تبدیل به حسرتی جاودانه می شود. پس درست است آنها در پی یافتن چیزی نیستند که حاصل اش رنج باشد. سوالاتشان محدود به از کجا سیر کردن شکم می شود و از سر گذراندن یک زندگی که نهایتش مرگی است که با وقوع آن چیزی از جمعیت ثبت شده این کشور نمی کاهد؛ که از کل دنیا چون به دنیا آمدنشان هم ثبت نشده بود. و همین باعث می شود در عین بدبختی و محروم بودن از حداقل امکانات رفاهی شاد باشند و خنده های کش دارشان همسایه های پول دارشان را بیازارد.&lt;BR&gt;حالا می فهمم چطور برخی می توانند در برابر خیلی چیزها عادی و بی تفاوت بگذرند چون اعتقادی بوده که در ساده لوحانه ترین حالت به ایمانی بدون تلاش برای دانستن چگونگی اش منجر شده است. مثلاً همین ها که در انبوه و فراوانی انسانی شعار می دادند: &quot;انرژی هسته ای به جان ما بسته ای&quot; به جان ما بسته ای! چه اغراق بی اساسی.یا همین امام زمانی که این روزها عده ای از آن دم می زند و گویا عامل گرانی و بدبختی و مصائب این ملت هم شده است. و وقتی مرور می کردم تمام این حرف های این نماینده شان -رئیس جمهور-  را نمی دانم چرا مدام این داستان از مثنوی در فکرم جان می گرفت که: &lt;BR&gt;روستایی گاو در آخر ببست // شیر گاوش خورد بر جایش نشست&lt;BR&gt;روستایی شد در آخر سوی گاو // گاو را می جست شب آن کنجکاو&lt;BR&gt;دست می مالید بر اعضای شیر // پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر&lt;BR&gt;گفت شیر ار روشنی افزون شدی // زهره اش بدریدی و دل خون شدی&lt;BR&gt;این چنین گستاخ ز آن می خاردم // کو در این شب گاو می پنداردم&lt;BR&gt;و مدام تکرار می کردم کو در این شب گاو می پنداردم و می دیدم چه ناباورانه عده ای هم می پذیرند و مومنانه منتظر تحقق بسیاری از آنند و تصمیمی ندارند تا نوری بتابانند و آنچه وجود دارد را در تابش نوری از حقیقت به درستی ببینند.&lt;BR&gt;یا اینکه عده ای چه آرزوی های بزرگ و بی تناسبی را در خواست می کنند و به آنها بخشیده می شود و خود را در میانه ی این معامله ی  رام بودن-دارا بودن  پیروز می دانند و آنگاه که عده ای در برابر کوچکترین در خواستی دست رد بر سینه شان می بینند اینگونه میان تمام آنچه به عنوان حقیقتی از هستی دریافته اند با شکی رو به فنا مرزی تا له شدن نمی یابند. و گویا همه دارند تلاش می کنند آنچه پیرامونشان رخ می دهد را به گونه ای از جانب خدا دریابند و پاسخی در چارچوب نظام مشیت الهی برایش دست و پا کنند.&lt;BR&gt;پس جسارت می خواهد روان شدن در پی یافتن پرسش ها و باید پذیرفت که این مسیر توام با رنج است و صد البته این رنج پاداشش رشد است. همین آقای نیچه جای دیگری می گوید: &quot;برای زایش ستاره ای رقصنده، باید آشفتگی و شوریدگی در درون خویش داشت&quot;.&lt;BR&gt;مرور کردن آن جمله ی بالایی فقط مجبورم می کند که از بالا به رنج ها نگاه کنم و در پی آن بسیاری از این درماندگی ها را بپذیرم و شاید نهانی برای داشتن آنچه بی قرارم می کند شادمانی کنم و کمتر دهان به شکایت باز کنم و از همین رو آن را اینجا به اشتراک گذاشتم. </description>
<pubDate>Sun, 11 May 2008 19:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=motaghionline&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>motaghionline</dc:creator>
<guid>http://motaghionline.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نام خود را به ماه بفرستید</title>
<link>http://motaghionline.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>پایگاه اینترنتی ناسا در جدید ترین &lt;A href=&quot;http://www.nasa.gov/mission_pages/LRO/main/index.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;اطلاعیه&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; ی خود از مردم سراسر جهان و از تمام قشر های سنی درخواست کرده است که برای ارسال نام خود به ماه در این پروژه شرکت نمایند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این اسامی قرار است همراه با مدارگرد ماه به فضا پرتاب شوند، این فضا پیما که به نام Lunar Reconnaissance Orbiter است، با نام اختصاری LRO شهرت یافته و قرار است در اواخر سال 2008 میلادی به فضا پرتاب شود.&lt;BR&gt;ناسا اعلام کرده است که شما می توانید با ارسال نام خود توسط رفتن به این &lt;A href=&quot;http://lro.jhuapl.edu/NameToMoon/index.php&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;آدرس&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; در این پروژه همراه فضا نوردانی باشید که می خواهند به فضا بروند. &lt;BR&gt;این نامها پس از تکمیل پایگاه داده ی آن بر روی میکرو تراشه ی کوچکی دخیره می شود و همراه با فضا پیمای LRO  به مدار ماه فرستاده می شود.&lt;BR&gt;معاون مدیر پروژه پرتاب LRO آقای کتی پدی در رابطه با هدف ارسال نام ها به فضا می گوید، هرکسی نام خود را به این سایت ارسال کند بخشی از کاشفان آتی ماه محسوب می شود. این مأموریت نخستین گام از برنامه بازگشت انسان به ماه تا سال 2020 است و ممکن است نام شما به عنوان اولین گروه از افرادی که به ماه می روید انتخاب گردد.&lt;BR&gt;هدف دیگر این فضا پیما ارسال اطلاعات کامل و جامع مربوط به ماه می باشد و همچنین تعین و شناسائی مکان مناسبی برای فرود میهمان سال 2020 در ماه می باشد. قرار است میکروتراشه ی  حاوی نامها تا فرا رسیدن سال 2020 در مدار ماه قرار داشته باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 429px; HEIGHT: 361px&quot; height=454 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i32.tinypic.com/261i23p.jpg&quot; width=609 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;پس از رفتن به &lt;A href=&quot;http://lro.jhuapl.edu/NameToMoon/index.php&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;صفحه ثبت نام&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; و وارد کردن نام و نام خانوادگی تان می توانید مدرک تائید شده توسط ناسا را با نام خود بصورت یک فایل PDF دانلود کنید و آن را پیش خود تا سال 2020 نگه دارید، شاید یکی از مسافران به ماه باشید. تا فراموش نکردم مهلت ثبت نام هم تا June 27, 2008 یا هفتم تیرماه می باشد.&lt;BR&gt;از این بعد وقتی به ماه نگاه می کنید می توانید نام خود را ببینید که در مدار ماه تا سال 2020 گردش می کند و منتظر ورود شما برای سفر به ماه است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 May 2008 12:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=motaghionline&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>motaghionline</dc:creator>
<guid>http://motaghionline.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرشته ی آنلاین</title>
<link>http://motaghionline.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;دستان ابلیس گرمی دستم را می فشرد                                                                              &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 252px; HEIGHT: 335px&quot; height=297 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i32.tinypic.com/346kswz.jpg&quot; width=246 align=left border=0&gt;&lt;BR&gt;و نگاهش تا انتهای دوزخ می کشاندم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گرم گفتگو بودیم که فرشته ای آنلاین شد&lt;BR&gt;راست می گویند که خدا به موقع فرشته هایش را &lt;BR&gt;به سمت آنان که راهی دوزخ اند رهنمون می سازد&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بدون مقاومتی در آغوشش رها شدم تا با هر کلامش&lt;BR&gt;جمله ای از جنس امید در باورم شکل گیرد&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ایمان و امید تمام آن چیزی است &lt;BR&gt;که می تواند کسی را به لحظه رویش برساند&lt;BR&gt;و فرشته همیشه مومن است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ایمان بیاوریم به حضور مقدس اش بدانگونه که&lt;BR&gt;در کشاکش رنج ذره ای از حضورش کمرنگ نشود.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 May 2008 16:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=motaghionline&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>motaghionline</dc:creator>
<guid>http://motaghionline.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
